صدای تلفن،پسری را از خواب بیدار کرد؛پشت خط مادرش بود..پسر

صدای تلفن،پسری را از خواب بیدار کرد؛پشت خط مادرش بود..پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب از خواب بیدارم کردی؟!مادر گفت:بیست و پنج سال قبل در همین موقع شب،تو مرا از خواب بیدار کردی..!فقط خواستم بگوییم"تولدت مبارک"
سلامتی همه مامان هایی که هستن و روح همه اون فرشته های زمینی که الان نیستن شاد..
دیدگاه ها (۹)

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت¹۸:۳۰ دقیقه شبات که ...

وقتی بین پسر و دخترش فرق می‌گذاشت P¹جیهوپ از وقتی جیهو و سو...

چندپارتی جونگ کوک

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

اسم رمان #رقص_در_میان_اتش شخصیت ها لیسا،جنگکوک،تهیونگ،جنی،رز...

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

قصه سی و ششم: نرجس خاتون بخش اول

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط