{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: سایهٔ غریبه

پارت اول: سایهٔ غریبه
من «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ بزرگِ خانواده‌ی کیم بزرگ شدم؛ جایی که همه‌چیزش لوکس و قشنگه، ولی برای من… یه جورایی شبیه یه قفسِ طلاییه. من هفت تا برادر دارم که دیوانه‌وار دوستشون دارم؛ تهیونگ، جونگ‌کوک، جیمین، یونگی، جیهوپ، جین و نامجون. اون‌ها تنها کسایی‌ان که توی این خونه بهم حسِ آدم بودن میدن. باهام می‌خندن، سر‌به‌سرم می‌ذارن و مثلِ یه پرنسس ازم مراقبت می‌کنن.

فقط یه مشکلِ بزرگ وجود داره: من هیچی از قبلِ هشت سالگی‌ام یادم نمیاد. تنها چیزی که توی ذهنم حک شده، خاطره‌ی مبهمی از مادربزرگمه که توی یه حادثهٔ وحشتناک منو نجات داد. بعد از اون، اون زنِ مهربون شد دنیایِ من، اما حالا که اونم رفته… من موندم و یه خانواده که انگار از دیدنم حالم بدشون میشه. نمی‌دونم چرا، ولی مامان و بابام جوری نگام می‌کنن که انگار یه وصله‌ی ناجورم.
ساعت ۶:۳۰ صبح بود. با صدایِ الارمِ گوشیم از خواب پریدم. خدای من! دانشگاه!

با خودم گفتم: «بازم که دیر شد! میا، تو واقعاً نابغه‌ای که همیشه دیر می‌کنی!» [نکته: خب ما که مثل بقیه مردم با صدای خروس بیدار نمیشیم، با صدایِ الارمِ گوشی که اعصابِ آدم رو خورد می‌کنه بیدار میشیم!]

سریع پریدم پایین، یه دوشِ ده دقیقه‌ای گرفتم که فقط بیدار شم، موهامو خشک کردم و در حدِ یه تینت و ریمل به خودم رسیدم. کیفمو برداشتم و بدو رفتم سمتِ طبقه پایین. تهِ دلم امیدوار بودم که امروز یه روزِ متفاوت باشه.

مامان و بابا کنارِ هم نشسته بودن و داشتن چای می‌خوردن. با یه لبخندِ مهربون، همون‌طور که سعی می‌کردم بغضِ همیشگی‌ام رو قورت بدم، نزدیکشون شدم:

سلام بابا جون، سلام مامان جون. صبح بخیر!
مامان حتی سرش رو هم بلند نکرد. فقط با یه لحنِ سرد و تند که قشنگ قلبمو آتیش زد، گفت:

چته؟ باز چی می‌خوای؟ این‌قدر زوده صبحِ‌مون رو زهرِ مار نکن!
بغضِ توی گلوم سنگین‌تر شد. سرمو انداختم پایین و با صدایِ لرزون گفتم:

چ… چیزی نمی‌خواستم… ببخشید که مزاحمتون شدم.
سریع از اونجا زدم بیرون. هوایِ صبح سرد بود، اما سرمایِ برخوردِ اون‌ها خیلی بیشتر از هوایِ بیرون بود. داشتم توی فکرِ خودم غرق می‌شدم که یهو یه سایه جلوم سبز شد. «لیان». همون پسری که یه زمانی باهاش بودم و حالا شده بود کابوسِ شب و روزم.

میا؟
صدایِ سرد و طلبکارش مو به تنم سیخ کرد. اصلاً حوصله‌اش رو نداشتم.

برو دنبالِ کارت لیان، مزاحم نشو!
خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو محکم گرفت. درد تویِ بازوم پیچید.

میا، وایسا! دارم باهات حرف می‌زنم!
گفتم برو! نمی‌خوام ببینمت!
میا، وایسااااا! (با داد)
دیگه داشتم می‌ترسیدم. صدایِ دادش تویِ کوچه پیچید.

چی می‌خوای؟ چرا ولم نمی‌کنی؟ چرا نمی‌فهمی من دیگه نمی‌خوام ببینمت؟!
با اون چشمایِ دیوانه‌وارش زل زد تو چشمام و گفت:

چون دوست دارم میا! تو مالِ منی!
ولی من دوست ندارم! برو دنبالِ یکی دیگه، دست از سرم بردار!
تو باید منو بخوای! دستِ خودت نیست!
و قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، دستمو چسبید و با تمامِ قدرت کشید سمتِ ماشینش. تقلا کردم، جیغ کشیدم، سعی کردم دستمو از چنگِ قوی‌اش آزاد کنم، ولی اون لعنتی سفت‌تر گرفته بود. با تمامِ توانم شروع کردم به داد زدن:

کمک! یکی کمک کنه! تروخدا!
لیان با عصبانیت و ترسِ عجیبی توی چشمام نگاه کرد:

خفه شو! سوار شو!
خواهش می‌کنم! یکی کمکم کنه! یکی…
همون لحظه، یه سایهٔ بلند و آشنا از دور دیدم که داشت با سرعتِ تمام به سمتمون می‌دوید… کسی که اصلاً انتظارشو نداشتم.
[پایان پارت اول]
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

پارت سوم: قفسِ آهنیکلاس هنوز آروم بود که یهو صدایِ باز شدنِ ...

رمان =دختر خانده ژانر =عاشقانه ،غمیگین،شخصیت های اصلی=میا، ت...

پارت ۱۶ (پایانی): طلوعِ دوبارهزمان مثل باد گذشت. ماه‌ها یکی ...

مهمونی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط