{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوق من

معشوق من
با آن تن برهنه بی‌شرم
بر ساق‌های نیرومندش
چون مرگ ایستاد.
خط‌های بی‌قرار مورب
اندام‌های عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می‌کنند.
معشوق من
گوئی زنسل‌های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری‌ست
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندان‌هایش
مجذوب خون گرمِ شکاری‌ست.

معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تائید می‌کند.
او وحشیانه آزاد است
ماننده یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک می‌کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را.
معشوق من
همچون خداوندی در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردی‌ست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی.
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می‌کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و احساس.
او با خلوص دوست می‌دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غم‌های آدمی را
غم‌های پاک را
او با خلوص دوست می‌دارد
یک کوچه‌باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را.
معشوق من
انسان ساده‌ئیست
انسان ساده‌ئی که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانۀ یک مذهب شگفت
در لابلای بوته پستان‌هایم
پنهان نموده‌ام…
✍🏼فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۰)

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌امخارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ا...

دخترک خنده کنان گفت که چیست؟راز این حلقه زرراز این حلقه که ا...

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگردر روحمان طراوت مهتاب عشق بود...

در کوچه های یخ زده ی aهر بی‌ فروغ !گرمی چشم های تو در بر گرف...

در دفترِ شعر من«این دیوان معمولی»محبوب من ماهی‌ست با چشمان م...

#بادبادک_باز#خالد_حسینیدرباره ی کتاب: امیر و حسن هر دو با هم...

دانلود رمان پایگاه ویژه جلد سوم

در دفترِ شعر من – این دیوان معمولی –محبوب من ماهی است با چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط