پارت 15
پارت 15
درو باز کردم و از پله ها رفتم پایین این ک ترلانه ... صورتش غرق خون بود یعنی سام زدتش ؟ اونم عشقشو.. هه
نفس : سام
هردوتاشون برگشتن سمتم
نفس : چیشده ؟
سام با چشمای ب خون نشسته نگام کردو گفت : نفس الان اصلا حوصلتو ندارم گمشو برو تو اتاقت
وا مگه من چی گفتم اینجوری میکنه بهش توجه نکردم و رفتم سمت ترلان
نفس : خوبی ؟
ترلان ی نگاه بهم کرد ک خشم و عجز رو هردو با هم داشت
ترلان : اره خوبم
میخواستم دستشو بگیرم بلند شه ک دستم از پشت ب شدت کشیده شد و افتادم تو بغل یک فرد.. وای چ ادکلن خوش بویی زده شوووهرم
وجدان ; خاک بر سرت نفس الان وقت این چیزاس !
سام : مگه من ب تو نگفتم گمشووو اتاقت چرا اینقد با اعصاب من بازی میکنی ؟
نفس : خب اینکه.. دعوا نداره میرم
و ب سمت اتاق راه افتادم اینم ی چیزیش میشه هااا داشتم میرفتم ک دوباره صدای چکه سامو شنیدم خواستم برم پایین ک عقلم گفت نرو واسه همین رامو کشیدم رفتم بالا ااا راستی من دیروز باید میرفتم واسه ثبت نام تا فرداهم بیشتر فرصت ندارم وااااای نفسسس پامو کوبیدم زمین و سمت اتاقم رفتم اهه من گشنمه .. بخاطر اینا باید اینجا حبس شم
شت
درو باز کردم و از پله ها پایین رفتم وای خدا خونه چرا ایتجوری شده ؟ ترلانم ک نیس ! سامم ی گوشه نشسته بود سیگار میکشید 2 تا شیشه الکلم تموم کرده بود خدایا نمیره بیوفته رو دستمون.. ی قدم ب سمتش رفتم
نفس : ساااام...سام... هووی عموو خوبی ؟
سرشو آورد بالا و با چشمای قرمزش رو ب رو شدم
سام : بیا بشین اینجا
اینقد محکم گفت ک میترسیدم قبول نکنم ..
رفتم سمتش و کنارش نشستم دستشو دوره گردنم حلقه کرد جوری ک کم مونده بود استخونام بیاد تو دهنم..
سام : میخوای از زندگی من بدونی ؟
نفس : ا..ره
سام : نمیدونم چرا میخوام واسه تو تعریف کنم ولی میخوام خالی شم راستش وقتی تو دیشب جلوی ی مرده غریبه اون حرفو زدی غرورم شکست .. بدم شکست .. تو نمیتونی درک کنی ک سر راهی بودن چ حسی داره اینکه هر روز برادرت اینو تو سرت بزنه چ حسی داره ؟ نمیفهمی ! چون تو هم مادرتو همدمتو داشتی برادرتو داشتی اصلا نمیتونی جای من باشی !
نفس : ببین من....
سام : هیس فقط گوش کن !
چند سال پیش ک من 18 سالم بود فهمیدم ک بچه این خانواده نیستم مادرو پدرم منو بخاطر پول فروختن .. اونم ب اعتمادی .. کسی ک تو همه این سالها کمبود مادرمو پدرم و پر کرد واسم ولی همیشه همه چی بر وقف مرادت نیس
ی روز ک.....
داشتم قهوه میخوردم واسم خبر اومد ک پدرو مادرم مردن نمیدونستم باید چیکار کنم یا چ حسی داشته باشم !حس نامفهوم و گنگی بود از ی طرف میگفتم اونا منو ب دنیا آوردن .. از ی طرفم میگم اونا منو ول کردنو رفتن چرا ناراحت شم از اون روز ب بعد من هی عصبی تر و داغون تر میشدم
تا اینکه.. رها اومد تو زندگیم خیلی دوسش داشتم
درو باز کردم و از پله ها رفتم پایین این ک ترلانه ... صورتش غرق خون بود یعنی سام زدتش ؟ اونم عشقشو.. هه
نفس : سام
هردوتاشون برگشتن سمتم
نفس : چیشده ؟
سام با چشمای ب خون نشسته نگام کردو گفت : نفس الان اصلا حوصلتو ندارم گمشو برو تو اتاقت
وا مگه من چی گفتم اینجوری میکنه بهش توجه نکردم و رفتم سمت ترلان
نفس : خوبی ؟
ترلان ی نگاه بهم کرد ک خشم و عجز رو هردو با هم داشت
ترلان : اره خوبم
میخواستم دستشو بگیرم بلند شه ک دستم از پشت ب شدت کشیده شد و افتادم تو بغل یک فرد.. وای چ ادکلن خوش بویی زده شوووهرم
وجدان ; خاک بر سرت نفس الان وقت این چیزاس !
سام : مگه من ب تو نگفتم گمشووو اتاقت چرا اینقد با اعصاب من بازی میکنی ؟
نفس : خب اینکه.. دعوا نداره میرم
و ب سمت اتاق راه افتادم اینم ی چیزیش میشه هااا داشتم میرفتم ک دوباره صدای چکه سامو شنیدم خواستم برم پایین ک عقلم گفت نرو واسه همین رامو کشیدم رفتم بالا ااا راستی من دیروز باید میرفتم واسه ثبت نام تا فرداهم بیشتر فرصت ندارم وااااای نفسسس پامو کوبیدم زمین و سمت اتاقم رفتم اهه من گشنمه .. بخاطر اینا باید اینجا حبس شم
شت
درو باز کردم و از پله ها پایین رفتم وای خدا خونه چرا ایتجوری شده ؟ ترلانم ک نیس ! سامم ی گوشه نشسته بود سیگار میکشید 2 تا شیشه الکلم تموم کرده بود خدایا نمیره بیوفته رو دستمون.. ی قدم ب سمتش رفتم
نفس : ساااام...سام... هووی عموو خوبی ؟
سرشو آورد بالا و با چشمای قرمزش رو ب رو شدم
سام : بیا بشین اینجا
اینقد محکم گفت ک میترسیدم قبول نکنم ..
رفتم سمتش و کنارش نشستم دستشو دوره گردنم حلقه کرد جوری ک کم مونده بود استخونام بیاد تو دهنم..
سام : میخوای از زندگی من بدونی ؟
نفس : ا..ره
سام : نمیدونم چرا میخوام واسه تو تعریف کنم ولی میخوام خالی شم راستش وقتی تو دیشب جلوی ی مرده غریبه اون حرفو زدی غرورم شکست .. بدم شکست .. تو نمیتونی درک کنی ک سر راهی بودن چ حسی داره اینکه هر روز برادرت اینو تو سرت بزنه چ حسی داره ؟ نمیفهمی ! چون تو هم مادرتو همدمتو داشتی برادرتو داشتی اصلا نمیتونی جای من باشی !
نفس : ببین من....
سام : هیس فقط گوش کن !
چند سال پیش ک من 18 سالم بود فهمیدم ک بچه این خانواده نیستم مادرو پدرم منو بخاطر پول فروختن .. اونم ب اعتمادی .. کسی ک تو همه این سالها کمبود مادرمو پدرم و پر کرد واسم ولی همیشه همه چی بر وقف مرادت نیس
ی روز ک.....
داشتم قهوه میخوردم واسم خبر اومد ک پدرو مادرم مردن نمیدونستم باید چیکار کنم یا چ حسی داشته باشم !حس نامفهوم و گنگی بود از ی طرف میگفتم اونا منو ب دنیا آوردن .. از ی طرفم میگم اونا منو ول کردنو رفتن چرا ناراحت شم از اون روز ب بعد من هی عصبی تر و داغون تر میشدم
تا اینکه.. رها اومد تو زندگیم خیلی دوسش داشتم
- ۲۸.۸k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط