پارت بیست دوم
پارت بیست دوم
《Custom kiss》
×پدرم نیشخند زد و گفت...
پدرش: امیدوارم اینطور که قوانین تو ذهنت اون طوری هم اجرا شون کنی..
×توان رویاروی با چشمای پدرم رو نداشتم و همون طور از اول مثل بچه ای که ذوقش کور شده باشه سکوت کرده بودم و به زمین نگاه میکردم..
×پدرم دستش رو به آرومی روی شونه ام زد و دیگه بدون حرفی از کنارم رد شد...
×همه ی این حرف ها..کلمه ها..جمله ها..از تک تک شون متنفر بودم..
×زندگیم درست شبیه ی عروسک خیمه شبازی شده بود که...
×صاحبش من نبودم..و یکی دیگه شده بود..
×و حالم از این وضع بهم میخورد ولی برای جلب توجه پدرم باید این وضعیت رو تحمل میکردم...
{ویو تهیونگ}
+نور خورشید از لایه پرده موهام رو میزد کنار..
+صدای گنجشکی که لب پنجره ی اتاقم نشسته بود و نوکش رو به شیشه پنجره میزد...
+باعث شد از خواب نازنین که توش بودم به سختی بلند شم...
+بلند شدم و رو تخت نشستم..
+هنوز پکر پکر بودم و داشتم با چشمای خواب الود به در دیوار اتاق نگاه میکردم و با خودم میگفتم...
+من کی ام؟ اینجا کجاس؟ دیروز؟
+با یاد آوری دیروز سریع به خودم اومدم و عین برق گرفته ها از جام پریدم...
+یه نگاه تو اینه به خودم کردم و دیشب رو مرور کردم...
+عاام خب..بزار ببینم تهیونگ تو دیشب بعد از اینکه اومدی دوچرخه رو توی حیاط گذاشتی...
+اوکی اوکی..و بعدش اومدی شام درست کردی و بابات نوش جان کردی...
+با یاد آوری دیشب نفس عمیقی کشیدم و قیس و گوسی به کمرم دادم و یه خمیازه کشیدم و با خودم گفتم...
+آه واقعا ارزشش رو نداشت که اینطوری از تخت خوابم بلند شم..
+همین که خواستم دوباره رو تخت دراز بکشم و پتو رو بکشم بالا سرم..صدای پدرم از طبقه ی پایین اومد...
پدرم: تهیونگ پسرم نمیخوای بلند شی؟
پدرم: دیر وقته ها..باید بری سر کار مشتری هات منتظرتن..
+با شنیدن کلمه(مشتری) دوباره از جام پریدم و با یاد آوری اون پسر که بچه خطابم میکرد و منو دست کم میگرفت...رفتم سمت سرویس بهداشتی...
+بعد از انجام دادن کارام...بیرون اومدم لباسام رو پوشیدم از اتاق زدم بیرون...
+پله هارو دوتا دوتا پریدم رفتم سمت آشپز خونه...که بابام رو دیدم که مشغول درست کردن صبحونه بود...
+به محض دیدنم لبخند بزرگی زد و گفت...
پدرم: صبحت بخیر پسرم..چه عجب بیدار شدی..بیا..بیا صبحونت رو بخور که گرسنه نمونی...
+ لبخند زدم و رفتم کنارش بوسه ای رو گونه اش زدم و گفتم...
+صبح توهم بخیر بابا..
+مربا رو از دستش گرفتم و با دست آزادم صندلی میز غذا خوری رو عقب کشیدم...
+یدونه از نونای تستر رو که نصف شون به لطف پدرم سوخته و نصف ی دیگش سالم بود رو برداشتم...
+کمی از مربای توت فرنگی رو روش مالوندم و یه گاز بزرگ زدم...
+اوومم...خیلی خوشمزه است...ممنونم بابا...
+لبخند میزنه و خودش هم کنارم میشینه و میگه...
پدرم: نوش جونت پسرم...
+لقمه ی آخر رو هم گذاشتم تو دهنم و با عجله از صندلی بلند شدم و کیف چرمی م رو برداشتم...
+با عجله از خونه زدم بیرون...رفتم کفش هام رو بپوشم که پدرم طبق عادتی که داشت مثل بچه ها با لقمه ی بزرگتر از خودم افتاد دنبالم...
پدرم: تهیونگ تهیونگ..پسرم..پسرم...
+بله بابا..بله..
پدرم: بیا بیا این رو بگیر تا سرکار گرسنه نمونی...
+باشه باشه..ممنونم...
+رفتم سمت دوچرخه ام و همین که خواستم سوار بشم و ببرمش بیرون یاد یچیزی افتادم...
+عاا..بابا میخوای برسونمت..
پدرم: اوو نه نمیخواد پسرم...تو..تو برو که مثل همیشه دیرت شده برو...
+این دیگه چه تعارفی بود کردی تهیونگ...معلومه که رد میکنه...
+دوچرخه رو بیرون بردم سوارش شدم...پدرم تا دم در اومد...
+شروع کردم به محکم پدال زدن و همین کارم باعث شد لاستیکای چرخ سریع تر حرکت کنه...
+از دور صدای پدرم رو شنیدم که گفت...
پدرم: خداحفظ پسرم...مراقب خودت باش...
+با تکون دادن سرم باهاش خداحافظی کردم...
+کم کم از کوچه پس کوچه ها دور شدم و ناخودآگاه ذهنم درگیر پدرم شد...
+که چرا تاحالا نزاشته بود ببرمش سرکار؟
+که چرا تاحالا از بچگی با شغلش درست آشنایت نداشتم؟
+که چرا تاحالا من رو به عنوان پسرش سر کارش نبرده بود؟
+توی این فکرا بودم که...
^ادامه دارد^
برا پارت های بعد یه کوچولو شرط داریم:
لایک:۳تا
کامنت:۳ تا(هرکی یدونه)
بازنشر:۳تا
فالوور: ۳تا
توجه: تا این شرطا نرسه از پارت بعد متاسفانه خبری نیست( همشون باید برسن)
《Custom kiss》
×پدرم نیشخند زد و گفت...
پدرش: امیدوارم اینطور که قوانین تو ذهنت اون طوری هم اجرا شون کنی..
×توان رویاروی با چشمای پدرم رو نداشتم و همون طور از اول مثل بچه ای که ذوقش کور شده باشه سکوت کرده بودم و به زمین نگاه میکردم..
×پدرم دستش رو به آرومی روی شونه ام زد و دیگه بدون حرفی از کنارم رد شد...
×همه ی این حرف ها..کلمه ها..جمله ها..از تک تک شون متنفر بودم..
×زندگیم درست شبیه ی عروسک خیمه شبازی شده بود که...
×صاحبش من نبودم..و یکی دیگه شده بود..
×و حالم از این وضع بهم میخورد ولی برای جلب توجه پدرم باید این وضعیت رو تحمل میکردم...
{ویو تهیونگ}
+نور خورشید از لایه پرده موهام رو میزد کنار..
+صدای گنجشکی که لب پنجره ی اتاقم نشسته بود و نوکش رو به شیشه پنجره میزد...
+باعث شد از خواب نازنین که توش بودم به سختی بلند شم...
+بلند شدم و رو تخت نشستم..
+هنوز پکر پکر بودم و داشتم با چشمای خواب الود به در دیوار اتاق نگاه میکردم و با خودم میگفتم...
+من کی ام؟ اینجا کجاس؟ دیروز؟
+با یاد آوری دیروز سریع به خودم اومدم و عین برق گرفته ها از جام پریدم...
+یه نگاه تو اینه به خودم کردم و دیشب رو مرور کردم...
+عاام خب..بزار ببینم تهیونگ تو دیشب بعد از اینکه اومدی دوچرخه رو توی حیاط گذاشتی...
+اوکی اوکی..و بعدش اومدی شام درست کردی و بابات نوش جان کردی...
+با یاد آوری دیشب نفس عمیقی کشیدم و قیس و گوسی به کمرم دادم و یه خمیازه کشیدم و با خودم گفتم...
+آه واقعا ارزشش رو نداشت که اینطوری از تخت خوابم بلند شم..
+همین که خواستم دوباره رو تخت دراز بکشم و پتو رو بکشم بالا سرم..صدای پدرم از طبقه ی پایین اومد...
پدرم: تهیونگ پسرم نمیخوای بلند شی؟
پدرم: دیر وقته ها..باید بری سر کار مشتری هات منتظرتن..
+با شنیدن کلمه(مشتری) دوباره از جام پریدم و با یاد آوری اون پسر که بچه خطابم میکرد و منو دست کم میگرفت...رفتم سمت سرویس بهداشتی...
+بعد از انجام دادن کارام...بیرون اومدم لباسام رو پوشیدم از اتاق زدم بیرون...
+پله هارو دوتا دوتا پریدم رفتم سمت آشپز خونه...که بابام رو دیدم که مشغول درست کردن صبحونه بود...
+به محض دیدنم لبخند بزرگی زد و گفت...
پدرم: صبحت بخیر پسرم..چه عجب بیدار شدی..بیا..بیا صبحونت رو بخور که گرسنه نمونی...
+ لبخند زدم و رفتم کنارش بوسه ای رو گونه اش زدم و گفتم...
+صبح توهم بخیر بابا..
+مربا رو از دستش گرفتم و با دست آزادم صندلی میز غذا خوری رو عقب کشیدم...
+یدونه از نونای تستر رو که نصف شون به لطف پدرم سوخته و نصف ی دیگش سالم بود رو برداشتم...
+کمی از مربای توت فرنگی رو روش مالوندم و یه گاز بزرگ زدم...
+اوومم...خیلی خوشمزه است...ممنونم بابا...
+لبخند میزنه و خودش هم کنارم میشینه و میگه...
پدرم: نوش جونت پسرم...
+لقمه ی آخر رو هم گذاشتم تو دهنم و با عجله از صندلی بلند شدم و کیف چرمی م رو برداشتم...
+با عجله از خونه زدم بیرون...رفتم کفش هام رو بپوشم که پدرم طبق عادتی که داشت مثل بچه ها با لقمه ی بزرگتر از خودم افتاد دنبالم...
پدرم: تهیونگ تهیونگ..پسرم..پسرم...
+بله بابا..بله..
پدرم: بیا بیا این رو بگیر تا سرکار گرسنه نمونی...
+باشه باشه..ممنونم...
+رفتم سمت دوچرخه ام و همین که خواستم سوار بشم و ببرمش بیرون یاد یچیزی افتادم...
+عاا..بابا میخوای برسونمت..
پدرم: اوو نه نمیخواد پسرم...تو..تو برو که مثل همیشه دیرت شده برو...
+این دیگه چه تعارفی بود کردی تهیونگ...معلومه که رد میکنه...
+دوچرخه رو بیرون بردم سوارش شدم...پدرم تا دم در اومد...
+شروع کردم به محکم پدال زدن و همین کارم باعث شد لاستیکای چرخ سریع تر حرکت کنه...
+از دور صدای پدرم رو شنیدم که گفت...
پدرم: خداحفظ پسرم...مراقب خودت باش...
+با تکون دادن سرم باهاش خداحافظی کردم...
+کم کم از کوچه پس کوچه ها دور شدم و ناخودآگاه ذهنم درگیر پدرم شد...
+که چرا تاحالا نزاشته بود ببرمش سرکار؟
+که چرا تاحالا از بچگی با شغلش درست آشنایت نداشتم؟
+که چرا تاحالا من رو به عنوان پسرش سر کارش نبرده بود؟
+توی این فکرا بودم که...
^ادامه دارد^
برا پارت های بعد یه کوچولو شرط داریم:
لایک:۳تا
کامنت:۳ تا(هرکی یدونه)
بازنشر:۳تا
فالوور: ۳تا
توجه: تا این شرطا نرسه از پارت بعد متاسفانه خبری نیست( همشون باید برسن)
- ۱۷۶
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط