helf brother part 71
برادر ناتنی پارت ۷۱
صبح، هوا یه حالتی داشت که انگار خودش میدونست شب قبل چهقدر خاص بود. نور خورشید از پنجره افتاده بود روی صورتم، و قبل از هر چیزی، بوی عطر آشناش به مشامم رسید. چشمامو باز کردم و دیدم جونگکوک کنارمه، خوابآلود ولی با همون لبخند نصفهی روی لبش.
اما دیگه وقت موندن نبود. صدای پدرش از پایین اومد که صدامون میزد.
«بچهها وسایلتون رو جمع کنید، باید برگردیم.»
جونگکوک آهی کشید و پتو رو از روی خودش کنار زد. "خب... وقتشه برگردیم به دنیای واقعی."
منم از تخت پایین اومدم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. کیفم باز بود، همهچی ریخته بود بیرون—لباسهام، کتابم، کرم لبم... ولی یه چیزی کم بود. سریع اطراف رو نگاه کردم.
"جونگکوک، چیزی از وسایلم رو ندیدی؟" مشکوک نگاش کردم.
اون که پشت به من بود، یه کم مکث کرد. بعد آروم برگشت، با یه لبخند کوچیک که سعی میکرد جدی به نظر نرسه. دستشو بالا آورد و اون دفترچهی کوچیکِ صورتی رو نشونم داد. همون که همیشه افکار، شعرها و حسهامو توش مینوشتم.
"این چی دستته؟!" به سمتش رفتم.
"فقط یه صفحهشو خوندم! واقعاً فقط یه صفحه!" خندید و دفتر رو بالا نگه داشت، جوری که دستم بهش نرسه. "خواستم بدونم اون حسایی که دیشب گفتی، قبلاً هم داشتی یا نه."
"جونگکوک!" گفتم و تلاش کردم دفترم رو بگیرم. "اون خصوصیه، نباید—"
قبل از اینکه جملهم تموم شه، اون یهدفعه اومد سمتم، دفتر رو گذاشت روی میز و دستهامو گرفت.
"میدونم. اشتباه کردم. فقط... میخواستم بدونم واقعی بودی، که فقط یه لحظه از روی احساس نبوده."
نفس عمیقی کشیدم. عصبی بودم ولی از طرفی... ته دلم یه حس عجیبی داشتم.
"تو لازم نیست از توی دفترم بفهمی که حسهام واقعین. میتونی فقط از خودم بپرسی."
جونگکوک لبخند زد، همون لبخند شیطنتآمیز همیشگی.
"خب، حالا که مطمئن شدم... بذار کمکت کنم وسایلت رو جمع کنی. ولی اون کرم لبت مال خودمه از این به بعد."
"چی؟! دیوونهای؟"
"دیشب استفادهش کردی، پس رسماً ازش خاطره دارم." چشمک زد و برگشت سمت کیفم.
لبخند زدم، سرمو تکون دادم و با خودم گفتم... چمدونهامون پر از وسایله، ولی دلم پر از یه حسیه که دیگه بهسادگی نمیتونم ازش دل بکنم.
صبح، هوا یه حالتی داشت که انگار خودش میدونست شب قبل چهقدر خاص بود. نور خورشید از پنجره افتاده بود روی صورتم، و قبل از هر چیزی، بوی عطر آشناش به مشامم رسید. چشمامو باز کردم و دیدم جونگکوک کنارمه، خوابآلود ولی با همون لبخند نصفهی روی لبش.
اما دیگه وقت موندن نبود. صدای پدرش از پایین اومد که صدامون میزد.
«بچهها وسایلتون رو جمع کنید، باید برگردیم.»
جونگکوک آهی کشید و پتو رو از روی خودش کنار زد. "خب... وقتشه برگردیم به دنیای واقعی."
منم از تخت پایین اومدم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. کیفم باز بود، همهچی ریخته بود بیرون—لباسهام، کتابم، کرم لبم... ولی یه چیزی کم بود. سریع اطراف رو نگاه کردم.
"جونگکوک، چیزی از وسایلم رو ندیدی؟" مشکوک نگاش کردم.
اون که پشت به من بود، یه کم مکث کرد. بعد آروم برگشت، با یه لبخند کوچیک که سعی میکرد جدی به نظر نرسه. دستشو بالا آورد و اون دفترچهی کوچیکِ صورتی رو نشونم داد. همون که همیشه افکار، شعرها و حسهامو توش مینوشتم.
"این چی دستته؟!" به سمتش رفتم.
"فقط یه صفحهشو خوندم! واقعاً فقط یه صفحه!" خندید و دفتر رو بالا نگه داشت، جوری که دستم بهش نرسه. "خواستم بدونم اون حسایی که دیشب گفتی، قبلاً هم داشتی یا نه."
"جونگکوک!" گفتم و تلاش کردم دفترم رو بگیرم. "اون خصوصیه، نباید—"
قبل از اینکه جملهم تموم شه، اون یهدفعه اومد سمتم، دفتر رو گذاشت روی میز و دستهامو گرفت.
"میدونم. اشتباه کردم. فقط... میخواستم بدونم واقعی بودی، که فقط یه لحظه از روی احساس نبوده."
نفس عمیقی کشیدم. عصبی بودم ولی از طرفی... ته دلم یه حس عجیبی داشتم.
"تو لازم نیست از توی دفترم بفهمی که حسهام واقعین. میتونی فقط از خودم بپرسی."
جونگکوک لبخند زد، همون لبخند شیطنتآمیز همیشگی.
"خب، حالا که مطمئن شدم... بذار کمکت کنم وسایلت رو جمع کنی. ولی اون کرم لبت مال خودمه از این به بعد."
"چی؟! دیوونهای؟"
"دیشب استفادهش کردی، پس رسماً ازش خاطره دارم." چشمک زد و برگشت سمت کیفم.
لبخند زدم، سرمو تکون دادم و با خودم گفتم... چمدونهامون پر از وسایله، ولی دلم پر از یه حسیه که دیگه بهسادگی نمیتونم ازش دل بکنم.
- ۸.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط