{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک: من... من فقط (صداش رفته رفته اروم میشد)

کوک: من... من فقط (صداش رفته رفته اروم میشد)
ات: اگه دلت میخواد میتونی گریه کنی
کوک: نه نه نه من نمیخوام گریه کنم *اشک از چشمش ریخت* اینا فقط....
ات: عیب نداره...میدونم فقط شنه
کوک اروم لبای ات رو بوسید
ات: کوک من با تهیونگ...
کوک: پس لطفا بهش نگو
ات: ....
کوک روی صندلی نشست و گفت: من از اول عاشقت بودم....برا همین برات قلدری میکردم....وقتی میخندی یا گریه میکنی یا هر چیز دیگه ای...میدونی....قلبم ذوب میشه از خوشحالی....انگار که.....فقط متاسفم از اینکه بوسیدمت
ات: تو قبلا هم سابفه بوسیدن منو داشتی....یادته نقش دوست دخترت رو بازی کردم....فک نمیکردم انقدر بازیگریمون خوب باشه
کوک اروم خندید
خلاصه شب شد و کوک و ات رو رسوند خونش و رفت
ویو ات
از پله ها بالا رفتم و دیدم تیهونگ جلوی در نشسته
ات: تهیونگ....
تهیونگ: با کوک رفته بودی؟
ات: اون فقط حالش خوب نبود
تهیونگ بلند شد و گف: فقط اومده بودم ورقه نمراتتو بدم...به معلم گفتم که 97 شدی و میخوای بری رشته ی *هر رشته ای میخواهید* و گفتم که نمراتت توی کلاست خوبه و اونم 100 داد.
ات تهیونگ رو بغل کرد و گفت: مممنونم
تهیونگ ات رو بغل نمیکرد
تهیونگ: باید برم خدافز
ات: نمیای خونه؟
ته: باید برگردم...خدافز
ات: خ.خدافز
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی درخواستی

مربی موتور سوار

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط