08

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 08 ⊹˚₊𐙚

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 08 ⊹˚₊𐙚

تهیونگ:
ـ مشکلی داری؟

کوک:
ـ نه، فقط دارم از دیدن این پدیده‌ی نادر لذت می‌برم.

تهیونگ:
ـ کدوم پدیده؟

کوک:
ـ کیم تهیونگ، مردی که حتی برای جلسه‌های چندمیلیاردی هم دیر نمی‌کنه، امشب داره به ساعت نگاه می‌کنه تا ببینه کی می‌تونه یه دختر رو دوباره ببینه! 😂

گوشی رو روی میز گذاشتم.

تهیونگ:
ـ کوک، فردا ساعت هشت یه قرار دارم.

کوک:
ـ با آت؟

جواب ندادم.

کوک:
ـ وای، پس واقعاً با آته! صبر کن ببینم، قراره گل ببری؟ شکلات؟ یا همون قیافه‌ی خطرناکت رو؟

نگاه سردی بهش انداختم.

تهیونگ:
ـ تموم شد؟

کوک:
ـ یه سؤال آخر!

تهیونگ:
ـ نه.

کوک:
ـ اگه آت گفت ازت متنفره، چی کار می‌کنی؟

این بار نتونستم جواب بدم.

چون حقیقت این بود که از جوابش می‌ترسیدم.

بعد از چند لحظه، آروم گفتم:

تهیونگ:
ـ هر چی بگه، حقشه.

لبخند کوک محو شد.

کوک:
ـ هیونگ… ام تو تا چقدر آت رو دوست داری

نگاهم رو به پنجره دوختم.

تهیونگ:
ـ اون مال کنه چه بخواد چه نخواد

کوک:
ـ عاااااااا

بهش نگاه کردم.

کوک شونه بالا انداخت.

ـ چه خوب مال توعهههه

تهیونگ :
مرض کوک

ویو آت | صبح روز بعد

ساعت هفت صبح بود و من از قبل بیدار شده بودم.

روی تخت نشسته بودم و به لباس‌هایی که روی صندلی گذاشته بودم نگاه می‌کردم.

آت:
ـ من چرا دارم برای یه قرار ساده این‌قدر فکر می‌کنم؟!

گوشی رو برداشتم و به جیا زنگ زدم.

جیا:
ـ الووو؟ عروس بیچاره‌ات رو از خواب بیدار کردی!

آت:
ـ ساعت هفت صبحه، نه سه نصف شب!

جیا:
ـ برای من که تازه ازدواج کردم، هر ساعتی قبل از ظهر، نصف شبه! 😭😂

خندیدم.

آت:
ـ فقط می‌خواستم بگم امشب می‌رم همون کافه.
و دیشب داییممم کردت

جیا:
ـ باشه. آت خیلی خیلی خیلی استغفرلا.

آت:
ـ خیلی چی خوب بگو کردتت

جیا:
ـ. آت اره

چند لحظه سکوت کردم.

آت: 🤣🤣
ـ

تماس رو قطع کردم و از جام بلند شدم.

امروز قرار بود با گذشته روبه‌رو بشم.

اما هنوز نمی‌دونستم گذشته چه چیزی برای گفتن داشت.

━━━━━━━━━━━━━━━━━━

☕ ویو آت | کافه‌ی قدیمی، ساعت هشت شب ☕

وقتی وارد کافه شدم، قلبم تندتر زد.

همون میز کنار پنجره.

همون نور ملایم.

همون گوشه‌ای که زمانی ساعت‌ها می‌نشستیم و درباره‌ی آینده حرف می‌زدیم.

تهیونگ از قبل اونجا بود.

با دیدنم از جاش بلند شد.

تهیونگ:
ـ اومدی. سنوریتا

آت:
ـ قول داده بودم.

صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.

آت:
ـ خب. حرف بزن.

تهیونگ هم نشست.

چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار هنوز مطمئن نبود واقعاً مقابله‌اش نشسته‌ام.

بعد گفت:

تهیونگ:
ـ هشت سال پیش بقا اینکه بری ایتالیا بهت نامه نوشتم

اخم کردم.

آت:
ـ چه نامه‌ای؟

تهیونگ:
ـ توی نامه نوشته بودم که نمی‌خوام بری. اینکه با وجود تمام دعواها و اختلاف‌هامون، نمی‌خوام تو رو از دست بدم.

آت :
چی
تهیونگ :
نمی‌خوام از دستت بدم

نظرتوننننن

#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

پارت 49🌷 ویو آتهانا آروم نزدیکم شد و گفت:هانا:ـ آت، میشه یه ...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚🎀💗 ویو آت | تماس تصویری با جیا ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

چندپارتی تهیونگ

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

𓆩 پارت ۶۹ 𓆪 🖤ات با اخم به جیمین نگاه کرد. ـ هنوزم می‌خوای حق...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 49[ویو آرا]صبح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط