{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم
.
.
.
.
.
.
گفت :
_ ا، آرشیدا، من چند بار بهت بگم که تو محل کارم منو با اسم کوچیک صدا نزن؟ ها؟
+ چشم خانم نورایی دیگه تکرار نمی شه، حالام این همه جوش نزن برات بده. 😉
و بعد تموم شدن حرفم بازم بغلش کردم.
آرشام گفت :
_ بابا بسه من دلم خواست یکی بغلم کنه، بعدشم انقدر دارید با هم صمیمی حرف می زنید که همه پرسنل دارن نگاتون می کنن.
+ آرشام جان شما نگران این جور اتفاقا نباش، ما هر کاری که دوست داشته باشیم انجام می دیم و لازم به تعیین و تکلیف شما نیست.
خانم نورایی گفت :
_ بله آقای راد، با اینکه براتون احترام زیادی قائلم،این دفعه می گم آرشیدا جون درست می گن، دیگه تو کار ما دخالت نکنید.
آرشام گفت :
-باشه بابا چند نفر به یکی. و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ دیگه تو کار شما خانما دخالت نمی کنم.
+ ببینیم و تعریف کنیم. و با لبخند به خانم نورایی نگاه کردم.
خانم نورایی گفت :
_ خب آرشیدا جان من کار دارم، اگه با من کاری نداری من دیگه برم.
+نه خانم نورایی، با شما کاری ندارم، فقط می خواستم ببینمتون که دیدمتون،می تونید به کاراتون برسید.
بهم لبخند زد و گفت :
_ پس آرشیدا جان فعلا خداحافظ.
+ خداحافظ
و هم دیگه رو بغل کردیم و رفت.
برگشتم سمت آرشام که دیدم میخ من شده.
وا به این بشر چی شد؟ همین جوری بهم زل زده بود و لبخند رولبش بود.
+آرشام
یه دفعه ای به خودش اومد و گفت :
_ جانم
+ حالت خوبه؟
_ آره، چه طور؟
+ هیچی همین جوری گفتم. و با ذوق ادامه دادم :
+ وای که چه قدر دلم برای خانم نورایی تنگ شده بود. واقعا که خانم مهربونی هستش.
_ آره خیلی خانم مهربونی هستش ولی به موقعش انقدر جدی و زور گو و سخت کار می شه، که همه ازش می ترسن و حساب می برن و به حرفش گوش می دن.
خندیدم و گفتم :
+ بله دیگه ما خانما به وقتش حساب شما آقایون رو می رسیم.
_بله دیگه چی کار کنیم ما مردا مظلومیم و زن زلیل.و بعد حرفش دو تامون زدیم زیر خنده.
بعد چند ثانیه آرشام خندشو تموم کرد و گفت :
_ خب خنده بسه آرشیدا، من دارم می رم پیش دوستم محمد، کارش دارم، تو باهام می یای یا می ری بچه هایی که تازه به دنیا اومدن رو ببینی؟
با ذوق گفتم :
+ آره آرشام، می خوام برم بچه ها رو ببینم. وقتی داشتیم می اومدیم از پرستارا شنیدم که یه دختر به دنیا اومده که خیلی خوشگله، دوس دارم ببینمش.
لبخند زد و گفت :
_ عیبی نداره آجی کوچیکه، برو. و برام دست تکون داد و رفت.
ومن هم به قد و قامت بلند و خوشتیپ داداشم نگاه کردم.
نمی دونم اگه یه روز آرشام نبود من چی کار می کردم، همه ی نفسم به نفسه اون بسته بود.
از فکر و خیال بیرون اومدم و به سمت اتاق مخصوص بچه هایی که تازه به دنیا اومده بودن رفتم.
جلوی در اتاق، توی ایستگاه پرستاری، دو تا پرستار نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن.
با دیدن من حرفشونو قطع کردن و از سر جاشون بلند شدن و به من سلام دادن.
بهشون سلام کردم و خسته نباشید گفتم.
و ازشون اجازه گرفتم که برم داخل اتاق و بچه ها رو ببینم و اونامبدون چون و چرایی قبول کردن و یه روپوش مخصوص بهم دادن تا بپوشم.
رو پوش رو پوشیدم و داخل اتاق شدم.
یکم که جلوتر رفتم دیدم یه عالمه تخت کوچولو این جا هستش.
نمی دونم این جا چرا تغییر کرده بود، آخه به غیر از چند تا تخت دیگه چیزی این جا نبود و الآن پر شده بود از تخت و کیف های بچه که بیمارستان به هر خانواده ای که زایمانشونو این جا انجام می دادن، می داد.
به سمت یکی از تختا رفتم.
وای خدای من این دختره چقدر ناز و خوشگل!!! ای جان بید اره و داره منو با اون چشمای مشکیش نگاه می کنه، نکنه همون دختریه که پرستارا تعریفشو می کردن.
چقدر تو خوشگلی دختر. و شروع کردم به قربون صدقه رفتن این بچه، وای چه قدر تو نازی،خیلیم خوشگلی، بابا منو این جوری نگا نکن میام می خورمتا. و همین جوری قربون صدقش رفتمو اون لبخند زد.
تو دلم گفتم خدا جون چی می شه که به من هم یه دونه بچه به این خوشگلی بدی؟
رو به بچه کردم و گفتم:
+ خدا کنه خدا یکی مثل تو رو نصیب من کنه که هم خوشگل باشه، هم بانمک. و باز بهم لبخند زد.
از روی صندلی ای که نشسته بودم بلند شدم و رفتم بچه با پتو بغل کردم.
پیشونیشو بوس کردم که یه نفر گفت :
_ وای خدا شانس بده!!! یکی هم بیاد منو این جوری بغل کنه و ببوسه و قربون صد قم بره.
صداش برام خیلی آشنا اومد ولی هر چی فک کردم نفهمیدم کیه.
برگشتم و دیدم کسی نیست جز دختر خالم آرام.
آرام خواهر آراد گودزیلا بود.
بهش لبخند زدمو گفتم :
+سلام آرام جون، بله همین طوره خدا شانس بده.
و با ذوق گفتم :
+ خدا کنه یکی مثل همین کوچولو نصیب من شه.
آرام به طرفم اومد و گفت :
_ اع اع، آرشیدا خجالت بکش، هنوز عروسی نکرده، بچه هم می خوای؟ خیلی بی چشمو رویی
دیدگاه ها (۲)

کوک شوهر کینه ایPart81

پارت ۳ ویو ات ...خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو ا...

داره واسه کوك تعریف می‌کنه که بعد از اینکه ژاکتش رو به یه بچ...

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

داره واسه کوك تعریف می‌کنه که بعد از اینکه ژاکتش رو به یه بچ...

🎀 BTS Reaction | وقتی میگی «جز من با یکی دیگه‌ای» 😳نامجون:«چ...

الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمی‌خوره! حالا تو با این ...

مثبت +18 آیا والدین میدونن بچه هامون فیلم پورن می بینن

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)چند ماه بعد...همه‌چیز تغییر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط