{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌺بسم رب الشهدا🌺

🌺بسم رب الشهدا🌺

📩به مناسبت سالروز شهادت

📕شهید_حسین_درویشی

📕تاریخ تولد : / / ۱٣۵۰

📕تاریخ شهادت : ۴ /۴/ ۱٣۶٧

🕊محل شهادت : جزیره مجنون

🥀مزار شهید : مفقودالاثر


📝در سال ۱۳۵۰ آنگاه که چشم هایش را به دنیا گشود پس از شنیدن صدای اذان و اقامه نام حسین را شنید و از آن پس مهر حسین بر دلش نشست و شد هم نام ارباب...

🌲در روستای ⛳امامزاده عبدالله (فرزندان امام محمد باقر ) در خانواده ای با دست های خالی اما قلبی سرشار از ایمان بزرگ شد و خوزستان قد کشیدن🌴 نخل غیرت را به چشم خود دید.

✳خانواده اش درس خواندنش را میدیدند و قربان صدقه اش می رفتند اما وقتی پا به دوران دبیرستان گذاشت صدای تانک و🔥 خمپاره حواسش را از درس پرت کرد، بند پوتین هایش را محکم کرد و🔫 اسلحه به دست گرفت. در رزم های شبانه، دلش را به مناجات با خدا گره زد و خدا را شاکر شد که پس از این می تواند راهی جبهه شود.

⬅با بوسیدن دست پدر و دعای خیر مادرش در هجدمین روز از خردادماه ۶۷ راهی شد برای دفاع از غیرت و ناموسش. چشم باز کرد و خود را در ⬅جزیره_مجنون یافت. دلش مجنون شد و در پی وصال به معشوق، از خویش گذشت.

📙در ۴ تیرماه به مبارزه با بعثیان پرداخت و پس از ⌚ساعت ها مقاومت، 🔥خمپاره ای به سنگرشان اصابت کرد و شهد شهادتش نصیبش شد. به قول مادرش حسین دوست داشت پیکرش بر روی دستان مردم تشییع شود و مردم زمزمه کنند این🌺 گل پرپراز کجا آمده از سفر کرب وبلا آمده. اما نمیدانم در مناجات شب ها، ناز کرد برای خدا یا از 🔅ارباب خواست تا پیکرش در جزیره مجنون به یادگار بماند و قصه عشق را برای آنان که از خود خسته اند بگوید...

🍥ای شهید، هم راه را گم کرده ایم هم عشق را، گوشه نگاهت کافیست برای روزهای سرگردانی...

┄┅─✵🕊✵─┅┄

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهدا_در_قهقهه_مستانه_شان_و_در_شادی_وصلشان_عند_ربهم_یرزقون_اند
#شهدا_رهبرم_را_دعا_کنید
#شهدای_مدافع_حرم
#شهدای_دفاع_مقدس
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات
دیدگاه ها (۰)

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

شهید صالح عباسی فقط ۱۱ سال داشت؛ دانش‌آموز کلاس پنجم، پسری ک...

👑 پارت چهارم | دعوتی غیرمنتظرهصبح روز بعد، لیانا کنار پنجره‌...

"شهید سید امید نصیری سلوشی"متولد:۱۳۸۴/۰۵/۲۰،کرجسید امید، سرب...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بوددرگیری بالاخره نزدیک صبح تمام...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط