🥀 قسمت هفتم
🥀 قسمت هفتم
آخرین حرف فاطمه...
گوشی رو به فاطمه دادن...
دستهاش دیگه مثل قبل توان نداشت
صداش ضعیف شده بود
نفس کشیدن براش سخت بود... 😔
اما هنوز یک حرف توی دلش مونده بود...
حرفی که انگار تا نمیزدش، دلش آرام نمیگرفت...
گوشی رو گرفت و با همون صدای خسته گفت:
«فقط یه خواهش ازت دارم...
شوهرت رو آواره نکن
تنهاش نذار...
اون به من و بچههام خیلی بد کرد
خیلی...
اما من بخشیدمش... 🥺
پیر شده
دیگه توان سابق رو نداره...
تو رو خدا هواشو داشته باش...
اون پدر بچههای منه...
هرچی بین ما گذشته، گذشته...
فقط نذار توی پیری تنها بمونه...» 💔
فکرش رو بکن...
زنی که تمام جوانیاش رو با سختی گذرونده بود
زنی که بار یک زندگی رو تنهایی روی دوشش کشیده بود
زنی که سالها درد کشیده بود و دم نزده بود...
حالا در آخرین روزهای زندگیاش، وقتی میتونست از تمام آن سالها حرف بزنه...
میتونست بگه:
«حقشه تنها بمونه...»
اما نگفت...
گفت هواشو داشته باش... 😭
تلفن رو قطع کرد...
و شاید فقط چند دقیقه بعد...
فاطمه رفت... 😭💔
بچههاش موندن و یک دنیا دلتنگی...
نوهها موندن و جای خالی مادربزرگی که عاشقانه دوستش داشتن...
و یک دختر...
تهتغاری خونه...
دختری که وابستگی عجیبی به مادرش داشت
و مادر هم علاقهی خاصی به او داشت... ❤️
برای آن دختر، مادر فقط مادر نبود...
اولین کسی بود که دلش میخواست خبرهای خوب و بد زندگیاش رو برایش تعریف کند
وقتی دلش میگرفت، دلش فقط آغوش مادر رو میخواست
وقتی اتفاقی میافتاد، اولین کسی که به ذهنش میرسید، مادر بود...
حالا دیگر آن صدا نبود...
دیگر کسی نبود که بگوید: «کجایی؟ کی میای؟»
دیگر آن خانه، آن خانهی همیشگی نبود... 🥺💔
بچهها گریه کردند
نوهها گریه کردند
اما برای آن دختر...
انگار دنیا یکدفعه خالی شده بود...
چون بعضی آدمها وقتی میروند، فقط جای خالیشان نمیماند...
یک قسمت از آدم را هم با خودشان میبرند... 😭
فاطمه رفت...
و خانهای که سالها با حضورش زنده بود، یکدفعه ساکت شد...
جای صدایش ماند
جای خندههایش ماند
جای آغوشش ماند...
اما خودش دیگر نبود... 🥀
فاطمه میتونست با کینه بره...
اما با بخشش رفت... 🕊️
و شاید دردناکترین قسمت این قصه اینه که آدم گاهی تازه وقتی عزیزی رو از دست میده، میفهمه چه نعمت بزرگی کنار خودش داشته... 😭💔
و آن دختر تهتغاری...
هنوز هم دلش برای مادرش تنگ میشه...
هنوز گاهی دلش میخواد برگرده به همان روزها
به همان خانه
به همان آغوش
به همان صدایی که دیگر هیچوقت شنیده نمیشه...
🥀 ادامه دارد... قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
آخرین حرف فاطمه...
گوشی رو به فاطمه دادن...
دستهاش دیگه مثل قبل توان نداشت
صداش ضعیف شده بود
نفس کشیدن براش سخت بود... 😔
اما هنوز یک حرف توی دلش مونده بود...
حرفی که انگار تا نمیزدش، دلش آرام نمیگرفت...
گوشی رو گرفت و با همون صدای خسته گفت:
«فقط یه خواهش ازت دارم...
شوهرت رو آواره نکن
تنهاش نذار...
اون به من و بچههام خیلی بد کرد
خیلی...
اما من بخشیدمش... 🥺
پیر شده
دیگه توان سابق رو نداره...
تو رو خدا هواشو داشته باش...
اون پدر بچههای منه...
هرچی بین ما گذشته، گذشته...
فقط نذار توی پیری تنها بمونه...» 💔
فکرش رو بکن...
زنی که تمام جوانیاش رو با سختی گذرونده بود
زنی که بار یک زندگی رو تنهایی روی دوشش کشیده بود
زنی که سالها درد کشیده بود و دم نزده بود...
حالا در آخرین روزهای زندگیاش، وقتی میتونست از تمام آن سالها حرف بزنه...
میتونست بگه:
«حقشه تنها بمونه...»
اما نگفت...
گفت هواشو داشته باش... 😭
تلفن رو قطع کرد...
و شاید فقط چند دقیقه بعد...
فاطمه رفت... 😭💔
بچههاش موندن و یک دنیا دلتنگی...
نوهها موندن و جای خالی مادربزرگی که عاشقانه دوستش داشتن...
و یک دختر...
تهتغاری خونه...
دختری که وابستگی عجیبی به مادرش داشت
و مادر هم علاقهی خاصی به او داشت... ❤️
برای آن دختر، مادر فقط مادر نبود...
اولین کسی بود که دلش میخواست خبرهای خوب و بد زندگیاش رو برایش تعریف کند
وقتی دلش میگرفت، دلش فقط آغوش مادر رو میخواست
وقتی اتفاقی میافتاد، اولین کسی که به ذهنش میرسید، مادر بود...
حالا دیگر آن صدا نبود...
دیگر کسی نبود که بگوید: «کجایی؟ کی میای؟»
دیگر آن خانه، آن خانهی همیشگی نبود... 🥺💔
بچهها گریه کردند
نوهها گریه کردند
اما برای آن دختر...
انگار دنیا یکدفعه خالی شده بود...
چون بعضی آدمها وقتی میروند، فقط جای خالیشان نمیماند...
یک قسمت از آدم را هم با خودشان میبرند... 😭
فاطمه رفت...
و خانهای که سالها با حضورش زنده بود، یکدفعه ساکت شد...
جای صدایش ماند
جای خندههایش ماند
جای آغوشش ماند...
اما خودش دیگر نبود... 🥀
فاطمه میتونست با کینه بره...
اما با بخشش رفت... 🕊️
و شاید دردناکترین قسمت این قصه اینه که آدم گاهی تازه وقتی عزیزی رو از دست میده، میفهمه چه نعمت بزرگی کنار خودش داشته... 😭💔
و آن دختر تهتغاری...
هنوز هم دلش برای مادرش تنگ میشه...
هنوز گاهی دلش میخواد برگرده به همان روزها
به همان خانه
به همان آغوش
به همان صدایی که دیگر هیچوقت شنیده نمیشه...
🥀 ادامه دارد... قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
- ۱۴۹
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط