پارت ۳(در عمق نگاه تو)
پارت ۳(در عمق نگاه تو)
برای لحظهای باکوگو چیزی برای گفتن نداشت. نگاهش را دزدید و سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان بدهد،
دیگر حرفی رد و بدل نشد. ایزوکو از اتاق بیرون آمده بود، کولهاش را روی شانه انداخت و بیآنکه چیزی بگوید، از محوطهی بیمارستان خارج شد پشت سرش باکوگو نظارهگر رفتنش بود
پرستار سرم را وصل کرد. وقتی کارش تمام شد، میانهی در بود که باکوگو او را صدا زد.
+:"کی مرخص میشم؟"
○:"احتمالا عصر"
پرستار او را تنها گذاشت. سکوت حکمفرما شد، اما ذهن او پر از فکر و صدا بود.
...
قدمهایش تند و بیوقفه بود. عجله داشت؟ دیر شده بود؟ خودش هم نمیدانست. فقط میدانست که نمیتوانست آرام بگیرد. سرعتش را بیشتر کرد و به راهش ادامه داد. حرفهای باکوگو از ذهنش بیرون نمیرفت؛ نمیتوانست آنها را نادیده بگیرد.
«چرا داره این کارو میکنه؟»
بالاخره به خانه رسید. جلوی در ایستاد و چند لحظه فقط به آن خیره شد. خانهاش دیگر آن رایحهی شیرین گذشته را نداشت؛ (کمی سعی کردم توصیف صحنه رو بهتر کنم ولی بازم خوب نیست)
در را باز کرد. فضای داخل تاریک و سرد بود وارد شد و در را پشت سرش بست.
کولهاش را از روی شانهاش برداشت و گوشهای گذاشت. برای چند لحظه همانجا ایستاد. نمیدانست چرا ولی برای چند لحظه ای ایستاد.
دیگر حرفی در آن خانه نبود. لبخندی نبود. حتی بوی غذایی که هر صبح او را از خواب بیدار میکرد هم دیگر وجود نداشت.
فقط یک چیز باقی مانده بود؛ خاطرات.
خاطراتی که در قلبش حک شده بودند
مادرش دیگر کنارش نبود؛ زیر خاک آرام خوابیده بود.
به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و یک ساندویچ که از قبل آماده شده بود برداشت. بعد از آشپزخانه بیرون آمد، روی مبل نشست و شروع به خوردن کرد.
خیلی وقت بود که مزهی غذاهای مادرش را از یاد برده بود. مادرش تنها کسی بود که میتوانست از تمام ناامنیهای دنیا به او پناه ببرد
دلش برای دوباره در آغوش گرفتن مادرش تنگ شده بود؛ برای آن حس امنی که داشت
-:"دلم برات تنگ شده"
اشک ها سرازیر می شوند،نمیتوانست جلویشان را بگیرد
قدری بعد خاطره ای در ذهنش مجسم شد
مادرش همیشه وقتی که کودک بود بر جاهایی که زخم داشت پانسمان می بست
(اینوکو=_)
_:"ایزوکو فراموش نکن هرچقدرم ضربه بخوری، آسیب ببینی تسلیم نشو حالا ک میخوای آینده خودتو به اسم یک قهرمان ثبت کنی باید تحمل هر نوع بلایی رو داشته باشی "
مرور خاطرات برایش شیرین ولی در عین حال درد آور بودند
چشمانش میدرخشیدند ولی می سوختند
بلخره کمی از آن حس غمی که داشت سبک تر شده بود. پس از چندی به فکر باکوگو افتاد ساعت را نگاه کرد ساعت حدود پنج عصر شده بود؛ لبخندی روی لبانش نقش بست
-:"احتمالا الان مرخص شده باشه"
باکوگو از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود. حالش نسبت به قبل بهتر شده بود؛ پزشک گفته بود وضعیتش پایدار شده و بدنش به درمان جواب خوبی داده فقط هنوز به استراحت نیاز داشت.
همانطور که مشغول تماشای محوطهی بیمارستان بود، ناگهان صدایی بلند از انتهای سالن به گوش رسید.
صدا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد. که ناگهان در با شدت باز شد مادرش وارد اتاق شد
(میتسوکی=×)
×:"ای پسره کودن الان باید ب پدر مادرت اطلاع بدن ک از اون زهر ماریا کوف کردی؟
چرا بهم نگفتی زنگ نزدی ؟ هااااا؟
+:"لازم نبود همه که مثل تو ندید بدید نیستن اون فکتو ببند عجوزه"
×:"عجوزه اون عمه بدردنخورته گوسفند"
با شنیده شدن این حرف از سوی مادرش به غروری که داشت بر خورد
+:"معلوم هست چی میگی؟؟؟"
داد فریاد هایشان کل فضای بیمارستان را گرفته بود، ولی کسی جرئت نداشت قدم از قدم خطا کند و حرفی بزند
...
نیم ساعت از آن موقعه گذشت هر دو آرام گرفته بودند
×:"پاشو تن لشتو جمع کن بریم خونه"
+:"باشههه"
اما همان لحظه، چشمش به جعبهای افتاد که از دست مادرش آویزان بود. نگاهش برای لحظهای روی آن ماند و کنجکاو شد که داخلش چیست
+:"اون چیه دستت؟"
با پرسیدن سوالش عصبانیت مادرش فروکش کرد و جعبه را در دست گرفت
×:"این؟ غذاعه برای ایزوکو حاضرش کردم"
×:"توهم باید بیای"
+:"نه نمیتونم بیام کار دارم"
میتسوکی با نگاهی مشکوک به او خیره شد.
×:" نکنه دوباره کاری باهاش کردی، گوساله؟"
باکوگو میخواست حرف مادرش را انکار کند، اما نمیتوانست. سکوت کرد و نگاهش را از او گرفت.
+:" خب... که چی؟"
میتسوکی کمی لحن و تن صدایش را تغییر داد و آرامتر گفت:
+:" باید کمی باهاش بهتر رفتار کنی. اون خیلی شبیه اینوکوئه... واقعاً نمیدونم چرا باید انقدر شبیه مادرش باشه.
لحظهای مکث کرد و سپس دوباره...
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
برای لحظهای باکوگو چیزی برای گفتن نداشت. نگاهش را دزدید و سعی کرد خودش را بیتفاوت نشان بدهد،
دیگر حرفی رد و بدل نشد. ایزوکو از اتاق بیرون آمده بود، کولهاش را روی شانه انداخت و بیآنکه چیزی بگوید، از محوطهی بیمارستان خارج شد پشت سرش باکوگو نظارهگر رفتنش بود
پرستار سرم را وصل کرد. وقتی کارش تمام شد، میانهی در بود که باکوگو او را صدا زد.
+:"کی مرخص میشم؟"
○:"احتمالا عصر"
پرستار او را تنها گذاشت. سکوت حکمفرما شد، اما ذهن او پر از فکر و صدا بود.
...
قدمهایش تند و بیوقفه بود. عجله داشت؟ دیر شده بود؟ خودش هم نمیدانست. فقط میدانست که نمیتوانست آرام بگیرد. سرعتش را بیشتر کرد و به راهش ادامه داد. حرفهای باکوگو از ذهنش بیرون نمیرفت؛ نمیتوانست آنها را نادیده بگیرد.
«چرا داره این کارو میکنه؟»
بالاخره به خانه رسید. جلوی در ایستاد و چند لحظه فقط به آن خیره شد. خانهاش دیگر آن رایحهی شیرین گذشته را نداشت؛ (کمی سعی کردم توصیف صحنه رو بهتر کنم ولی بازم خوب نیست)
در را باز کرد. فضای داخل تاریک و سرد بود وارد شد و در را پشت سرش بست.
کولهاش را از روی شانهاش برداشت و گوشهای گذاشت. برای چند لحظه همانجا ایستاد. نمیدانست چرا ولی برای چند لحظه ای ایستاد.
دیگر حرفی در آن خانه نبود. لبخندی نبود. حتی بوی غذایی که هر صبح او را از خواب بیدار میکرد هم دیگر وجود نداشت.
فقط یک چیز باقی مانده بود؛ خاطرات.
خاطراتی که در قلبش حک شده بودند
مادرش دیگر کنارش نبود؛ زیر خاک آرام خوابیده بود.
به سمت آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و یک ساندویچ که از قبل آماده شده بود برداشت. بعد از آشپزخانه بیرون آمد، روی مبل نشست و شروع به خوردن کرد.
خیلی وقت بود که مزهی غذاهای مادرش را از یاد برده بود. مادرش تنها کسی بود که میتوانست از تمام ناامنیهای دنیا به او پناه ببرد
دلش برای دوباره در آغوش گرفتن مادرش تنگ شده بود؛ برای آن حس امنی که داشت
-:"دلم برات تنگ شده"
اشک ها سرازیر می شوند،نمیتوانست جلویشان را بگیرد
قدری بعد خاطره ای در ذهنش مجسم شد
مادرش همیشه وقتی که کودک بود بر جاهایی که زخم داشت پانسمان می بست
(اینوکو=_)
_:"ایزوکو فراموش نکن هرچقدرم ضربه بخوری، آسیب ببینی تسلیم نشو حالا ک میخوای آینده خودتو به اسم یک قهرمان ثبت کنی باید تحمل هر نوع بلایی رو داشته باشی "
مرور خاطرات برایش شیرین ولی در عین حال درد آور بودند
چشمانش میدرخشیدند ولی می سوختند
بلخره کمی از آن حس غمی که داشت سبک تر شده بود. پس از چندی به فکر باکوگو افتاد ساعت را نگاه کرد ساعت حدود پنج عصر شده بود؛ لبخندی روی لبانش نقش بست
-:"احتمالا الان مرخص شده باشه"
باکوگو از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود. حالش نسبت به قبل بهتر شده بود؛ پزشک گفته بود وضعیتش پایدار شده و بدنش به درمان جواب خوبی داده فقط هنوز به استراحت نیاز داشت.
همانطور که مشغول تماشای محوطهی بیمارستان بود، ناگهان صدایی بلند از انتهای سالن به گوش رسید.
صدا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد. که ناگهان در با شدت باز شد مادرش وارد اتاق شد
(میتسوکی=×)
×:"ای پسره کودن الان باید ب پدر مادرت اطلاع بدن ک از اون زهر ماریا کوف کردی؟
چرا بهم نگفتی زنگ نزدی ؟ هااااا؟
+:"لازم نبود همه که مثل تو ندید بدید نیستن اون فکتو ببند عجوزه"
×:"عجوزه اون عمه بدردنخورته گوسفند"
با شنیده شدن این حرف از سوی مادرش به غروری که داشت بر خورد
+:"معلوم هست چی میگی؟؟؟"
داد فریاد هایشان کل فضای بیمارستان را گرفته بود، ولی کسی جرئت نداشت قدم از قدم خطا کند و حرفی بزند
...
نیم ساعت از آن موقعه گذشت هر دو آرام گرفته بودند
×:"پاشو تن لشتو جمع کن بریم خونه"
+:"باشههه"
اما همان لحظه، چشمش به جعبهای افتاد که از دست مادرش آویزان بود. نگاهش برای لحظهای روی آن ماند و کنجکاو شد که داخلش چیست
+:"اون چیه دستت؟"
با پرسیدن سوالش عصبانیت مادرش فروکش کرد و جعبه را در دست گرفت
×:"این؟ غذاعه برای ایزوکو حاضرش کردم"
×:"توهم باید بیای"
+:"نه نمیتونم بیام کار دارم"
میتسوکی با نگاهی مشکوک به او خیره شد.
×:" نکنه دوباره کاری باهاش کردی، گوساله؟"
باکوگو میخواست حرف مادرش را انکار کند، اما نمیتوانست. سکوت کرد و نگاهش را از او گرفت.
+:" خب... که چی؟"
میتسوکی کمی لحن و تن صدایش را تغییر داد و آرامتر گفت:
+:" باید کمی باهاش بهتر رفتار کنی. اون خیلی شبیه اینوکوئه... واقعاً نمیدونم چرا باید انقدر شبیه مادرش باشه.
لحظهای مکث کرد و سپس دوباره...
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۹۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط