رمان اسیر خان پارت هجدهم ۱۸

اسیرِ خان 👑🔥 پارت ¹⁸ 🖤🔪 از زبون اردوان‌خان 🖤 صبح با صدای ماشین عمو از خواب بیدار شدم. سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین. عمو توی سالن نشسته بود و بانو هم کنارش بود. با دیدنم گفت: (بشین اردوان، وقتشه حقیقت رو بدونی.) روبه‌روش نشستم و گفتم: (حرف بزن. می‌خوام بدونم دلنواز چه ربطی به مرگ خواهرم داره!) عمو نفس عمیقی کشید و گفت: (دلنواز هیچ گناهی نداره، اردوان. اون حتی نمی‌دونه اون روز چه اتفاقی افتاده. تو تمام این مدت اشتباه کردی و داری بی‌گناهی رو مجازات می‌کنی.) با عصبانیت گفتم: (پس چرا اسمش وسط این ماجراست؟) عمو نگاهم کرد و گفت: (چون دلنواز دوست بچگی بهار بود. اون روز هم کنار بهار بود، اما هیچ نقشی توی مرگش نداشت. کسی که حقیقت رو ازت پنهون کرد، نمی‌خواست تو بفهمی ماجرا واقعاً چی بوده.) خشکم زد. (یعنی چی؟ پس قاتل کیه؟) عمو سرش رو پایین انداخت و گفت: (من همه‌چیز رو نمی‌دونم، اما یه چیز رو با اطمینان می‌گم؛ دلنواز بی‌گناهه. تو به خاطر اشتباه بقیه، زندگی این دختر رو نابود کردی.) حرف‌هاش توی سرم می‌پیچید. تمام لحظه‌هایی که سر دلنواز داد زده بودم، تمام وقت‌هایی که ترسونده بودمش، یکی‌یکی جلوی چشمم اومدن. اما به‌جای قبول کردن حقیقت، از جام بلند شدم و گفتم: (من هنوز مدرک می‌خوام. با حرف کسی قانع نمی‌شم.) عمو با ناراحتی گفت: (پس خودت از بانو بپرس. اون هم دلنواز رو از بچگی می‌شناسه و خیلی چیزها می‌دونه.) نگاهم به بانو افتاد. اون با چشم‌های غمگین بهم خیره شده بود، اما چیزی نگفت. از سالن بیرون رفتم و توی حیاط، دلنواز رو دیدم که تنها روی نیمکت نشسته بود. چند لحظه نگاهش کردم. دلم می‌خواست برم جلو و ازش بپرسم واقعاً چیزی می‌دونه یا نه، اما غرورم اجازه نمی‌داد. همون موقع گوشی‌ام زنگ خورد. یکی از کارمندهای شرکت بود و خبر داد باید برای یک هفته به شهر برم و به چند تا کار مهم رسیدگی کنم. بدون معطلی قبول کردم. شاید دور شدن از عمارت کمک می‌کرد ذهنم رو مرتب کنم. وقتی برگشتم داخل، دلنواز از کنارم رد شد. حتی نگاهم هم نکرد. با سردی گفتم: (چند روزی می‌رم شهر. تا وقتی برگردم، حواست به رفتارت باشه.) دلنواز ایستاد، نگاهم کرد و آروم گفت: (نگران نباش، خان. نبودنت هم مثل بودنت فرقی برام نداره.) این حرفش بیشتر از چیزی که انتظار داشتم بهم برخورد. چیزی نگفتم، کلید ماشین رو برداشتم و از عمارت بیرون زدم.
#رمان
دیدگاه ها (۰)

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

۳ پارتی

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁶_تو..چرا همش میخوای قهرمان باشی؟صداش...

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

سلام بچه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط