{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشتِ دیوارِ سردت

پشتِ دیوارِ سردت


دو هفته گذشته بود.

دو هفته‌ای که توی اون، من سعی کرده بودم دوباره خودم رو پیدا کنم و جیمین سعی می‌کرد مسئولیت کاری رو که کرده بود، بپذیره.

دیگه ازم نمی‌خواست باهاش حرف بزنم. دیگه وقتی از کنارش رد می‌شدم، جلو نمی‌اومد. اما هر بار که نگاهمون به هم می‌افتاد، چیزی توی چشم‌هاش بود که نمی‌تونستم نادیده بگیرم.

پشیمونی.

یه شب، بعد از تمرین، وقتی داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم، صدای جیمین رو شنیدم.

جیمین: ا.ت، می‌تونم یه دقیقه باهات حرف بزنم؟

این بار جواب منفی ندادم.

ا.ت: بگو.

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

جیمین: نمی‌خوام ازت بخوام منو ببخشی. فقط می‌خوام یه بار بدون فرار کردن، همه‌چیز رو بهت بگم.

ا.ت: گوش می‌دم.

جیمین: من از مدت‌ها قبل دوستت داشتم. هر بار که می‌دیدم با بقیه می‌خندی، دلم می‌خواست منم دلیل لبخندت باشم. اما وقتی می‌خواستم بهت نزدیک بشم، می‌ترسیدم. می‌ترسیدم تو هیچ‌وقت منو اون‌طوری که من تو رو می‌دیدم، نبینی.

نگاهش رو پایین انداخت.

جیمین: به‌جای اینکه مثل یه آدم بالغ باهات حرف بزنم، سرد شدم. فکر کردم اگه فاصله بگیرم، احساساتم هم از بین می‌رن. اما هر روز بیشتر دوستت داشتم و هر روز بیشتر بهت آسیب زدم.

چشم‌هاش پر از اشک شد.

جیمین: اون روز که بهت سیلی زدم، هیچ بهونه‌ای ندارم. هیچ‌وقت نباید این کار رو می‌کردم. می‌دونم که با گفتن دوستت دارم، چیزی درست نمی‌شه. فقط می‌خوام بدونی که تقصیر تو نبود. تو هیچ کار اشتباهی نکرده بودی.

بهش نگاه کردم. تمام حرف‌هایی که ماه‌ها منتظر شنیدنشون بودم، بالاخره گفته می‌شدن؛ اما دیگه مثل قبل ساده نبود.

ا.ت: جیمین، منم دوستت داشتم. هنوزم دارم. ولی نمی‌خوام دوباره به خاطر دوست داشتن تو، هر شب گریه کنم و از خودم بپرسم چرا کافی نیستم.

جیمین: تو همیشه کافی بودی. من بودم که بلد نبودم درست رفتار کنم.

ا.ت: من نمی‌تونم قول بدم که فردا همه‌چیز مثل قبل بشه.

جیمین: ازت چنین چیزی نمی‌خوام.

ا.ت: پس چرا هنوز منتظری؟

جیمین لبخند غمگینی زد.

جیمین: چون دوستت دارم. اما این بار می‌خوام بذارم خودت انتخاب کنی که من توی زندگیت باشم یا نه.

برای چند ثانیه، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.

بعد آروم گفتم:

ا.ت: می‌تونیم از اول شروع کنیم. اما آهسته.

جیمین با ناباوری نگاهم کرد.

جیمین: واقعاً؟

ا.ت: آره. ولی یه شرط دارم.

جیمین: هرچی بگی.

ا.ت: دیگه وقتی می‌ترسی، منو از خودت دور نکن. باهام حرف بزن. حتی اگه حرف زدن سخت باشه.

جیمین: قول می‌دم تلاش کنم. نمی‌خوام دوباره پشت سکوت پنهان بشم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لبخند کوچیکی زدم.

و جیمین هم لبخند زد.

نه چون همه‌چیز فراموش شده بود؛ بلکه چون بالاخره داشتیم از جایی شروع می‌کردیم که هر دومون می‌تونستیم حقیقت رو بگیم.

یک ماه بعد

اون روز، همه توی خوابگاه جمع شده بودیم. تهیونگ مشغول اذیت کردن جونگ‌کوک بود و جین سر بقیه داد می‌زد که قبل از سرد شدن غذا بیان سر میز.

من کنار پنجره ایستاده بودم که جیمین با دو تا لیوان نوشیدنی نزدیکم شد.

جیمین: این یکی برای توئه.

ا.ت: از کِی انقدر مهربون شدی؟

جیمین خندید.

جیمین: از وقتی فهمیدم اگه مهربون نباشم، ممکنه دختر موردعلاقه‌ام دیگه حتی نگاهم هم نکنه!

خندیدم و لیوان رو ازش گرفتم.

ا.ت: دختر موردعلاقه‌ات؟

جیمین: آره. یه دختر خیلی لجباز که متأسفانه عاشقشم.

ا.ت: چه بدشانسی‌ای!

جیمین دستش رو روی قلبش گذاشت.

جیمین: واقعاً! تازه، این دختر هنوز رسماً قبول نکرده باهام قرار بذاره.

بهش نگاه کردم و لبخند زدم.

ا.ت: شاید چون هنوز ازش درست درخواست نکردی.

جیمین برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد صاف ایستاد و با جدیت نگاهم کرد.

جیمین: ا.ت، می‌دونم قبلاً اشتباه‌های زیادی کردم. نمی‌خوام ازت بخوام اون‌ها رو فراموش کنی. فقط می‌خوام ازت بپرسم... حاضری دوست‌دخترم بشی و بهم اجازه بدی این رابطه رو درست و صادقانه بسازیم؟

قلبم تندتر زد.

من ریدم تو این زندگی برا بار هزارم
کامنتا
نمیدونم این پارت چرا آپ نمیشه
دیدگاه ها (۵)

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸جی‌هوپ رو به ا/ت گفت:جی‌هوپ:ولی مطمئنی ...

آخرین بحث پارت ۲۱

قفس سفید مخملی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط