دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند...
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند...
گفته بودم مردم اینجا بدند...
دیدی آخر ساقه جانت شکست...
آن عزیزت عهدوپیمانت شکست...
دیدی ای دل درجهان یک یار نیست...
هیچکس در زندگی غمخوار نیست...
آه دیدی سادگی جان داده است...
جای خود را گِل به سیمان داده است...
دیدی آخر حرف من بیجا نبود...
از برای عشق اینجا،جا نبود...
نوبهار عمر را دیدی چه شد...
زندگی راهیچ فهمیدی چه شد...
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست...
کمترین چیزی که می یابی وفاست...
دیدی ای دل گلها همه پژمرده اند...
رنگهادر دود و سرما مرده اند...
آری ای دل،زنده بودن ساده نیست...
بین آدمها یکی دلداده نیست...
باید اینجا از خود ای دل گم شوی...
عاقبت همرنگ این مردم شوی...
دیدی ای دل آخر کارت چه شد...
مزد تو از عشقِ بر یارت چه شد...
دیدی ای دل عاقبت رسوا شدی...
عاشقی کردی ولی تنها شدی...
دیدی آخر متهم گردیده ای...
ساکن دنیای غم گردیده ای...
دیدی این تقدیرِغم با تو چه کرد...
چرخِ گردون با دل تنها چه کرد...
دیدی ای دل سرنوشتت چون شده...
چشمه عشقِ زلالت خون شده...
دیدی آخر بی سروسامان شدی...
گرچه نان دادی ولی بی نان شدی...
دیدی آن یاری که بودی مدعا...
ترکِ تو بنمود وگشتت بی وفا...
دیدی آن سوزوگدازت هیچ شد...
راهِ صافت ،پُرخَمُ وپُر پیچ شد...
دیدی ای دل آنکه را دل، تنگ بود...
جایِ قلبش، تکه ای از سنگ بود...
دیدی آنکس را که بودی بی قرار...
حکم،این دادت که آویزی به دار...
دیدی آن محبوبه یارِ بی وفا...
جای عشقِ تو،بسی کردت جفا...
دیدی آن زیبا رُخَت گردید، زشت...
سرنوشتت را به خون باید نوشت...
گفته بودم مردم اینجا بدند...
دیدی آخر ساقه جانت شکست...
آن عزیزت عهدوپیمانت شکست...
دیدی ای دل درجهان یک یار نیست...
هیچکس در زندگی غمخوار نیست...
آه دیدی سادگی جان داده است...
جای خود را گِل به سیمان داده است...
دیدی آخر حرف من بیجا نبود...
از برای عشق اینجا،جا نبود...
نوبهار عمر را دیدی چه شد...
زندگی راهیچ فهمیدی چه شد...
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست...
کمترین چیزی که می یابی وفاست...
دیدی ای دل گلها همه پژمرده اند...
رنگهادر دود و سرما مرده اند...
آری ای دل،زنده بودن ساده نیست...
بین آدمها یکی دلداده نیست...
باید اینجا از خود ای دل گم شوی...
عاقبت همرنگ این مردم شوی...
دیدی ای دل آخر کارت چه شد...
مزد تو از عشقِ بر یارت چه شد...
دیدی ای دل عاقبت رسوا شدی...
عاشقی کردی ولی تنها شدی...
دیدی آخر متهم گردیده ای...
ساکن دنیای غم گردیده ای...
دیدی این تقدیرِغم با تو چه کرد...
چرخِ گردون با دل تنها چه کرد...
دیدی ای دل سرنوشتت چون شده...
چشمه عشقِ زلالت خون شده...
دیدی آخر بی سروسامان شدی...
گرچه نان دادی ولی بی نان شدی...
دیدی آن یاری که بودی مدعا...
ترکِ تو بنمود وگشتت بی وفا...
دیدی آن سوزوگدازت هیچ شد...
راهِ صافت ،پُرخَمُ وپُر پیچ شد...
دیدی ای دل آنکه را دل، تنگ بود...
جایِ قلبش، تکه ای از سنگ بود...
دیدی آنکس را که بودی بی قرار...
حکم،این دادت که آویزی به دار...
دیدی آن محبوبه یارِ بی وفا...
جای عشقِ تو،بسی کردت جفا...
دیدی آن زیبا رُخَت گردید، زشت...
سرنوشتت را به خون باید نوشت...
- ۲.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط