1_5
1_5
دلم نمیخواست ساعت بگذره
تا بتونم بیشتر ی دل سیر نگاش کنم
ذهنم و بستم
سجادو اوا باهم اومدن ومهیارواریکاباهم
توی جمع رفتم و ب همه سلام دادم اوا و اریکا روبوسی کردم
شیوا هم که نرسیده تیر شیطنت رو زده بود
شیوا:اوا جون باز چرا این بدبخت و شبیه جوجه خروس کردی اخه ببینش اگه کاریکاتورش و بکشی میشه کلی بهش خندید
اوا که خندش گرف لبش و جمع کردو گفت:ااا.... نگو گناه داره عشقم خیلی هم ناز شده
سجاد:نیگا شیوا باز خودت شروع کردیاااا
شیوا:بله بلههه شش درصد
مهلا پشت چشمی واسه شیوا نازک کردو صورتش رو برگردوند
مانی:خوب کجا بریم
اوا:بریم داخل بازارچه یکم خریدکنیم بعد بریم یکجا واسه ناهار
دلم ب گردش تو بازار چه نبود واسه همین لب ساحل نشستم و منتظر شدم که بقیه برگردن
تواین مدت فرصت داشتم ب خاطرات گذشتم برگردم
این روزهابهترین دوست من اتاقم بودو تاریکیش واهنگ مورد علاقم واینده ای که توی سرم بود و ب هرفیمتی شده باید ب اون میرسیدم
نه دوست میخواستم و ن گردش دست جمعی.
ساعت تقریبادوازده وچهل و پنج بود که کل گروه با دست پر برگشتن
_سلام خرید چطور بود
شیدا:عالیییی ببین چیا که نخریدم
اریکا:اوااا خاک بر سرم بیرون نیاریش
شیوا:اقااا گیر بدین بهم همینجاپروش میکنم
مانی:تو کلا خجسته ای بخدا بدبخت پسری که نصیب تو میشه
شیوا: هه دلشم بخواددختر با روحیه مثل من که
من کلا ی دونم
سجاد: اخییی تا باشه از این شادیاا
توکه کلا تصادفی
شیوا:چیه حسودیتون میشه اصلا هر جفتتون تا رسیدن خونه میگم چی هستین
مانی:بیا دیدی تصادفیه
همه ما زدیم زیرخنده
مهلا:بس کنیدبریم ناهار مردم از گرسنگی
_اوا تو چرا هنوز عصبانی
سجاد:هیچی ازگرسنگیه
اواکه عصبانی بودمحکم بازوی سجاد و محکم نیشگون میگره و میگه نخیرم
از گرسنگی نیس هر کاری کردم نذاشت واسش لباس بخرم
اخه بهار جون نگاچقدر ناز بود این کت
گوشیش رو از کیفش دراورد و بهم نشون داد
ی کت ابی نفتی که پشت ارنجش تیکه دوزی چرم قهوای سوخته شده بود با ی شلوار ابی نفتی
ب سجاد میومد
صدمتردورتر ازبازار ی رستوران بودب اونجارفتیم وناهار خوردیم
مانی و پریساکنار هم نشستن
وسجاد و اوا کنار هم
مهیارو اریکاهم باهم
من و مهلا و شیدا پیش هم
پسرا بلند شدن که غذاسفارش بدن
شیدا با حالت غیض گف
نگفتم اینا ی چیزیشون میشه
کلا همیشه کل روزای خدارو تعلیل عمومی زدن
اخه سه تایی چرا میرین بشینین یکی بره
مهیار:نه من میخوام دستم رو بشورم
اونا میرن سفارش میدن
مهلا:بفرما اقا مهیار برین راحت باشین.
ده دقیقه بعد پسرا ب جمع اومدن
مانی:خب؟؟؟؟
تاغذابرسه چکار کنیم
شیوا:بازی سوال کنیم.
دلم نمیخواست ساعت بگذره
تا بتونم بیشتر ی دل سیر نگاش کنم
ذهنم و بستم
سجادو اوا باهم اومدن ومهیارواریکاباهم
توی جمع رفتم و ب همه سلام دادم اوا و اریکا روبوسی کردم
شیوا هم که نرسیده تیر شیطنت رو زده بود
شیوا:اوا جون باز چرا این بدبخت و شبیه جوجه خروس کردی اخه ببینش اگه کاریکاتورش و بکشی میشه کلی بهش خندید
اوا که خندش گرف لبش و جمع کردو گفت:ااا.... نگو گناه داره عشقم خیلی هم ناز شده
سجاد:نیگا شیوا باز خودت شروع کردیاااا
شیوا:بله بلههه شش درصد
مهلا پشت چشمی واسه شیوا نازک کردو صورتش رو برگردوند
مانی:خوب کجا بریم
اوا:بریم داخل بازارچه یکم خریدکنیم بعد بریم یکجا واسه ناهار
دلم ب گردش تو بازار چه نبود واسه همین لب ساحل نشستم و منتظر شدم که بقیه برگردن
تواین مدت فرصت داشتم ب خاطرات گذشتم برگردم
این روزهابهترین دوست من اتاقم بودو تاریکیش واهنگ مورد علاقم واینده ای که توی سرم بود و ب هرفیمتی شده باید ب اون میرسیدم
نه دوست میخواستم و ن گردش دست جمعی.
ساعت تقریبادوازده وچهل و پنج بود که کل گروه با دست پر برگشتن
_سلام خرید چطور بود
شیدا:عالیییی ببین چیا که نخریدم
اریکا:اوااا خاک بر سرم بیرون نیاریش
شیوا:اقااا گیر بدین بهم همینجاپروش میکنم
مانی:تو کلا خجسته ای بخدا بدبخت پسری که نصیب تو میشه
شیوا: هه دلشم بخواددختر با روحیه مثل من که
من کلا ی دونم
سجاد: اخییی تا باشه از این شادیاا
توکه کلا تصادفی
شیوا:چیه حسودیتون میشه اصلا هر جفتتون تا رسیدن خونه میگم چی هستین
مانی:بیا دیدی تصادفیه
همه ما زدیم زیرخنده
مهلا:بس کنیدبریم ناهار مردم از گرسنگی
_اوا تو چرا هنوز عصبانی
سجاد:هیچی ازگرسنگیه
اواکه عصبانی بودمحکم بازوی سجاد و محکم نیشگون میگره و میگه نخیرم
از گرسنگی نیس هر کاری کردم نذاشت واسش لباس بخرم
اخه بهار جون نگاچقدر ناز بود این کت
گوشیش رو از کیفش دراورد و بهم نشون داد
ی کت ابی نفتی که پشت ارنجش تیکه دوزی چرم قهوای سوخته شده بود با ی شلوار ابی نفتی
ب سجاد میومد
صدمتردورتر ازبازار ی رستوران بودب اونجارفتیم وناهار خوردیم
مانی و پریساکنار هم نشستن
وسجاد و اوا کنار هم
مهیارو اریکاهم باهم
من و مهلا و شیدا پیش هم
پسرا بلند شدن که غذاسفارش بدن
شیدا با حالت غیض گف
نگفتم اینا ی چیزیشون میشه
کلا همیشه کل روزای خدارو تعلیل عمومی زدن
اخه سه تایی چرا میرین بشینین یکی بره
مهیار:نه من میخوام دستم رو بشورم
اونا میرن سفارش میدن
مهلا:بفرما اقا مهیار برین راحت باشین.
ده دقیقه بعد پسرا ب جمع اومدن
مانی:خب؟؟؟؟
تاغذابرسه چکار کنیم
شیوا:بازی سوال کنیم.
- ۱۰.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط