{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏

صداشو صاف کرد و با صدای بلند، همونطور که در میزد گفت.

میرا:جونگکوک شی پاشو میخوایم صبحونه بخوریم.

پسر اونقدری غرق در خواب بود که حتی یک سوم صدای دختر رو نشنیده بود.
دختر با نگرفتن جوابی دستگیره ی در رو فشرد و وارد اتاق شد، نگاهی به اتاق پسر انداخت، و متوجه شد که هیچ فرقی با اتاق خودش نداره فقط کمی بزرگتره، نگاهش رو از در و دیوار گرفت و به پسر خوابیده داد.
پسر کلا لخت بود، تنها یک شلوارک ابی رنگ تا جای زانو و بالا تنه ش برهنه بود، ابرویی بالا انداخت، پسر همیشه اینطور میخوابید؟ یا اصلا سردش نمیشد، چون حتی پتویی هم روی تن برهنه ش نبود.

«به من چه» ای زیر لب گفت، و به سمتش رفت و کمی بازوش رو تکون داد.

میرا:جونگکوک شی بیدار شو همه پایین منتظریم، بعد از ظهر راه میوفتیم به سمت خونه.

جونگکوک تکون ارومی خورد و اهمیتی نداد.
دختر کلافه دستی لای موهای مشکیش کشید و تقریبا داد زد.

میرا:جونگکوک بیدار شو.

جونگکوک ترسیده نیم خیز شد و چشماشو چند بار باز و بسته کرد تا دیدش تارش بهتر شه.
اخم غلیظی کرد و مثل دختر داد زد.

جونگکوک:چته نمیبینی خوابم، این چه طرز بیدار کردن یک ادم از خوابه
میرا:خب مثل ادم که صدات میزنم بیدار نمیشی مجبورم مثل حیوون صدات کنم
جونگکوک:حیوون قیافه ت احمق
میرا:درست صحبت کن عوضی
جونگکوک:نکنم میخوای چیکار کنی ها
میرا:تچ تو نمیدونی چه کارایی از دستم بر میاد( نیشخند)

جونگکوک چشمی چرخوند و از روی تخت بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی قدم برداشت، همینطور هم فریاد زد.

جونگکوک:حیوون خانم برو من خودم میام

با وارد شدن به سرویس بهداشتی صدای عصبی دختر رو شنید و نیشخندی زد.

میرا:جوجه اردک زشت.

با عصبانیت از اتاق بیرون اومد و از پله های مار پیچ چوبی با قدم های تند پایین اومد و با چشمای لرزون روی صندلی کنار پدرش نشست.

مری:چیزی شده دخترم، جونگکوک رو بیدار کردی.

میرا با صدای کنترل شده ای گفت.

میرا:ا.اره اما پسرتون وقتی از خواب بیدار میشن خیلی خشنن.

زن ابروهاش به بالا متمایل شد و لیوان اب پرتقالش رو روی میز گزاشت.

مری:خب جونگکوک معمولا خواب صبحش رو بیشتر از جونش دوست داره و اگر خوب نخوابه عصبی میشه، اما چطور مگه چیزی شده
میرا:نه همینطوری پرسیدم.

دختر نگاهشو به تهیونگ داد که نگاهشون به هم قفل شد، نیشخندی زد که پسر اخمی کرد.
با صدای قدم های فردی نگاهشو به پله ها داد که جونگکوک با همون شلوارک و البته پیراهن ساحلی دیگه ای که هیچ کدوم از دکمه هاش رو نبسته بود و عضلات پسر دیده میشد اومد پایین.

صبح بخیری به همه گفت و بدون نگاه کردن به تهیونگ کنار دختری که تا چند دقیقه پیش باهاش بحث کرده بود نشست، اخم تهیونگ پررنگ تر شد.

تهیونگ:صبح بخیر جونگکوکی

با صدای کنترل شده ای گفت که جونگکوک حتی نگاهشم نکرد.
جونگکوک با سردی تمام و صدای گرفته از خوابش گفت.

جونگکوک:گفتم صبح بخیر دیگه!

تهیونگ حرصی خندید و با خشونت اب پرتقالش رو سر کشید.

جونگکوک:راستی مامان جونم، کی قراره نینی بدنیا بیاد.

مری لبخند مهربون و ذوق زده ای زد.

مری:پسر کوچولوم نینی مون، تازه یک ماهشه چرا انقدر عجله داری.

جونگکوک لباشو اویزون کرد، و از خیار توی بشقاب خورد.

جونگکوک:نازِ من، من خیلی ذوق دارم واسه اون کوچولو، اخه تاحالا هیچ خواهر برادری نداشتم.
مری:اخی کوچولوی من، اشکالی نداره تهیونگ که هست.

جونگکوک چشمی چرخوند و از نون تست گاز محکمی گرفت و با دهن پر لب زد.

جونگکوک:تهیونگ داداش من نیست
مری:وا چرا
جونگکوک:نمیخوام اون داداشم باشه

مری اخمی کرد و نگاهشو به میز داد.
همه صبحونه هاشون رو خورده بودند جز جونگکوک که با ملچ ملوچ داشت از پنکیک، نون تست و مخلفات میخورد.

مری:پسرم اگه تموم شد بگم میز رو جمع کنن
جونگکوک:مامان، یک دقیقه بصبر من همین پنکیکم بخورم.

لبخندی به پسر شکموش داد و نگاهشو به سمت همسرش سوق داد.

مری:عزیزم کی میریم به سمت خونه
یونگهو:شب، تا بعد از ظهر اینجا میمونیم، ولی قرار بود دورورز بمونیم که حالا نشد، چون خیلی کار توی شرکت مونده و کارمند ها هعی زنگ میزنند.
مری:باشه.

با فکری که به ذهن تهیونگ رسید خیلی تند گفت.
دیدگاه ها (۱)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏تهیونگ:بابایونگهو:جانمتهیونگ:میگم، اگ...

ادامه ی پارت 𝟏𝟎𝟎ابِ سرد ساحل، نسیم ملایم شب که موهاشو به رقص...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎شیشه رو برداشت و با چشم های گریون به ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غی...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟑جونگکوک و تهیونگ بعد از کلی خوش گذرونی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط