🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁸⁷
ات ✨ تایم ناهارو .... اگه دوست داشتی....باهم بریم؟
سهجین: معلومه که دوست دارم . (لبخند)
متقابل لبخندی زدم و کتابامو از کیفم بیرون اوردم .
________________________________✨تایم ناهار✨
زیر زیرکی بین حرفای دبیرمون باهم حرف میزدیم و کمی باهم آشنا شدیم . کتابامو تو کیفم گذاشتم و به همراه سهجین از رو نیمکت بلند شدم .
سهجین : خب دختر .... چقدر تو کوچولویی .
ات ✨ اره........ولی نه ، من کوچولو نیستم .
از کلاس خارج شدیم و قدمامونو به سمت سالن غذاخوری درپیش گرفتیم .
سهجین: چرا دیگه .... هم از نظر جثهای خیلی کوچولویی هم از نظر سنی .... کلا جفتمونم کوچولوییم.
ات ✨ درسته ...
سرمو بردم سمت گوشش و اروم گفتم .
ات ✨ ولی من ازدواج کردم .
سرمو عقب بردم که وایساد و با تعجب بهم نگاه کرد . از خجالت گونه هام رنگی شدن و لحظهای سرمو پایین انداختم .
سهجین: چی؟ جدی میگی دیگه ؟ توکه ..... توکه هنوز ۱۸ سالت هم نشده دختر.
ات ✨ اره جدی میگم .... اون نجاتم داد .
لبخندی رو لبم نشست و سرمو بالا اوردم .
سهجین: عهه .... خب بگو ببینم این شخصی که نجاتت داده و اینطوری باعث میشه لبخند بزنی کیه؟(لبخند)
ات ✨ خب ...... اون ..... شاید بشناسیش ..... اون مین یونگیه .
لبخندش تقریبا از رو صورتش محو شد و چشماش تا جا داشت باز شد .
سهجین : ات راست میگی؟دختر میدونی مین یونگی کیه؟داری شوخی میکنی دیگه؟مین یونگی یه ....
ات ✨ مافیاست....میدونم . دروغ نمیگم. رفتنی میتونم بهت نشونش بدم .
سهجین : تو....تو درست وسط خطری دختر....هر لحظه ممکنه قربانی شغلش بشی .
خندهای شل و نصفه سر دادم سرمو به چپ و راست تکون دادم .
ات ✨ قربانی ؟فعلا که دیروز منو از مرگ نجات داد . خطر ؟ آغوشش تنها جاییه که توش احساس امنیت میکنم .
هرکدوممون سینیی برداشتیم و پرش کردیم و روی صندلی کنار هم نشستیم .
سهجین : اولش که امدم تو کلاس و چهره معصوم و عاقلتو دیدم فکر کردم تو دیوونه نیستی و میتونی منو جمع کنی ، ولی الان کاملا نظرم عوض شد....تو از منم دیوونه تری .
اخمی الکی کردم .
ات ✨ اره دیگه دیوونم که تو دو روز عاشقش شدم .
سهجین : وایییی دیوونه هم رد کردی . اخه تو دو روز؟
ات ✨ اره تو دو روز .
سهجین: هعیی واقعا سخنی ندارم و فقط میتونم صبر کنم تا مدرسه تموم شه .
ات ✨ شوهرمو چشم نزنی هااا .(خنده)
سهجین : نه بابا نترس شوهرت مال خودت......راستی شمارتو بده.
تعجب کردم . اولین دختری بود که شمارمو ازم میخواست . یعنی میخواد باهام صمیمی بشه ؟وایییی باورم نمیشه.
ات ✨ واقعا؟
سهجین : اره دیگه میخوام روزا زنگ بزنم بشینیم غیبت کنیم(خنده)
ات ✨ باشه (لبخند)
گوشیشو سمتم گرفت و منم شمارمو زدم و سیوم کرد «دیوونه کوچولو»
ات ✨ دیوونه کوچولو؟
سهجین : اره مشکلی داره؟
ات ✨ نه بزرگ سالم .
اونم متقابل خندید و بعد باهم شروع کردیم به غذا خوردن.
________________________________________✨پایان مدرسه✨
وسایلمو کامل جمع کردم و کیفمو روی شونم انداختم . سه جین دستمو گرفت و باهم از کلاس خارج شدیم .
سهجین: بدو بریم عشقتو نشونم بده.
ات ✨ باشه .
سرعتمو بیشتر کردم و جلوتر راه افتادم . وارد حیاط شدیم و از حیاط هم خارج شدیم . اطرافو نگاه کردم اما ماشین یونگیو ندیدم .
ات ✨ کجاست پس؟ بهش گفتم پنج دقیقه هم منتظرم نذاره .
سهجین : اروم باش دختر .... دو دقیقه هم نشده که از کلاس امدیم بیرون .
بعد از این حرفش ماشین یونگی جلوی پامون توقف کرد . لبخندی زدم و برای یونگی دست تکون دادم که شیشه ماشینو داد پایین . یونگی لحظهای چشمش به یهجین خورد ولی لبخندش از روی صورتش کنار نرفت .
ات ✨ سلام عزیزم .
یونگی 🪽 سلام نفسم خوبی ؟
ات ✨ اره عالیم .
دست سهجین و کشیدم و اوردم جلو که هول شده سریع سلام داد .
سهجین : عا... س..سلام .
یونگی 🪽 سلام .
ات ✨ یونگی....این دوستمه...دختر خیلی خوبیه .
نیشگونی از دست سهجین گرفتم و بیشتر جلو اوردمش .
ات ✨ خودتو معرفی کن دیگه . (در گوش سهجین)
سهجین: آخ....باشه بابا دیوونه .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁸⁷
ات ✨ تایم ناهارو .... اگه دوست داشتی....باهم بریم؟
سهجین: معلومه که دوست دارم . (لبخند)
متقابل لبخندی زدم و کتابامو از کیفم بیرون اوردم .
________________________________✨تایم ناهار✨
زیر زیرکی بین حرفای دبیرمون باهم حرف میزدیم و کمی باهم آشنا شدیم . کتابامو تو کیفم گذاشتم و به همراه سهجین از رو نیمکت بلند شدم .
سهجین : خب دختر .... چقدر تو کوچولویی .
ات ✨ اره........ولی نه ، من کوچولو نیستم .
از کلاس خارج شدیم و قدمامونو به سمت سالن غذاخوری درپیش گرفتیم .
سهجین: چرا دیگه .... هم از نظر جثهای خیلی کوچولویی هم از نظر سنی .... کلا جفتمونم کوچولوییم.
ات ✨ درسته ...
سرمو بردم سمت گوشش و اروم گفتم .
ات ✨ ولی من ازدواج کردم .
سرمو عقب بردم که وایساد و با تعجب بهم نگاه کرد . از خجالت گونه هام رنگی شدن و لحظهای سرمو پایین انداختم .
سهجین: چی؟ جدی میگی دیگه ؟ توکه ..... توکه هنوز ۱۸ سالت هم نشده دختر.
ات ✨ اره جدی میگم .... اون نجاتم داد .
لبخندی رو لبم نشست و سرمو بالا اوردم .
سهجین: عهه .... خب بگو ببینم این شخصی که نجاتت داده و اینطوری باعث میشه لبخند بزنی کیه؟(لبخند)
ات ✨ خب ...... اون ..... شاید بشناسیش ..... اون مین یونگیه .
لبخندش تقریبا از رو صورتش محو شد و چشماش تا جا داشت باز شد .
سهجین : ات راست میگی؟دختر میدونی مین یونگی کیه؟داری شوخی میکنی دیگه؟مین یونگی یه ....
ات ✨ مافیاست....میدونم . دروغ نمیگم. رفتنی میتونم بهت نشونش بدم .
سهجین : تو....تو درست وسط خطری دختر....هر لحظه ممکنه قربانی شغلش بشی .
خندهای شل و نصفه سر دادم سرمو به چپ و راست تکون دادم .
ات ✨ قربانی ؟فعلا که دیروز منو از مرگ نجات داد . خطر ؟ آغوشش تنها جاییه که توش احساس امنیت میکنم .
هرکدوممون سینیی برداشتیم و پرش کردیم و روی صندلی کنار هم نشستیم .
سهجین : اولش که امدم تو کلاس و چهره معصوم و عاقلتو دیدم فکر کردم تو دیوونه نیستی و میتونی منو جمع کنی ، ولی الان کاملا نظرم عوض شد....تو از منم دیوونه تری .
اخمی الکی کردم .
ات ✨ اره دیگه دیوونم که تو دو روز عاشقش شدم .
سهجین : وایییی دیوونه هم رد کردی . اخه تو دو روز؟
ات ✨ اره تو دو روز .
سهجین: هعیی واقعا سخنی ندارم و فقط میتونم صبر کنم تا مدرسه تموم شه .
ات ✨ شوهرمو چشم نزنی هااا .(خنده)
سهجین : نه بابا نترس شوهرت مال خودت......راستی شمارتو بده.
تعجب کردم . اولین دختری بود که شمارمو ازم میخواست . یعنی میخواد باهام صمیمی بشه ؟وایییی باورم نمیشه.
ات ✨ واقعا؟
سهجین : اره دیگه میخوام روزا زنگ بزنم بشینیم غیبت کنیم(خنده)
ات ✨ باشه (لبخند)
گوشیشو سمتم گرفت و منم شمارمو زدم و سیوم کرد «دیوونه کوچولو»
ات ✨ دیوونه کوچولو؟
سهجین : اره مشکلی داره؟
ات ✨ نه بزرگ سالم .
اونم متقابل خندید و بعد باهم شروع کردیم به غذا خوردن.
________________________________________✨پایان مدرسه✨
وسایلمو کامل جمع کردم و کیفمو روی شونم انداختم . سه جین دستمو گرفت و باهم از کلاس خارج شدیم .
سهجین: بدو بریم عشقتو نشونم بده.
ات ✨ باشه .
سرعتمو بیشتر کردم و جلوتر راه افتادم . وارد حیاط شدیم و از حیاط هم خارج شدیم . اطرافو نگاه کردم اما ماشین یونگیو ندیدم .
ات ✨ کجاست پس؟ بهش گفتم پنج دقیقه هم منتظرم نذاره .
سهجین : اروم باش دختر .... دو دقیقه هم نشده که از کلاس امدیم بیرون .
بعد از این حرفش ماشین یونگی جلوی پامون توقف کرد . لبخندی زدم و برای یونگی دست تکون دادم که شیشه ماشینو داد پایین . یونگی لحظهای چشمش به یهجین خورد ولی لبخندش از روی صورتش کنار نرفت .
ات ✨ سلام عزیزم .
یونگی 🪽 سلام نفسم خوبی ؟
ات ✨ اره عالیم .
دست سهجین و کشیدم و اوردم جلو که هول شده سریع سلام داد .
سهجین : عا... س..سلام .
یونگی 🪽 سلام .
ات ✨ یونگی....این دوستمه...دختر خیلی خوبیه .
نیشگونی از دست سهجین گرفتم و بیشتر جلو اوردمش .
ات ✨ خودتو معرفی کن دیگه . (در گوش سهجین)
سهجین: آخ....باشه بابا دیوونه .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۹۳۵
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط