{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

2-4

2-4
تقریبا ی چند دقیقه ای مونده بودکه ب گرگان برسیم
کسی حرف نمی زدتنهاصدای اهنگ تو ماشین حکم فرمابود
هرزگاهی مهلا از تواینه نگام میکردو هواسش بهم بود
میدونستم تو فکرش چی میگذره
پراز سوال بود
سوالاتی که دلم نمیخواست جواب بدم.سکوت برام راحت تربود
شیدا:اقااااا من هوس لواشک کردم
پتجره و داد پایین و داد زد اقااااا من لواشک میخواااممم
مهلا:یااا امام حسین
دیوانه روانی
این چکاریهههه
حیون اگه بیوفتی میدونی چی میشه
مهلا سرعتشو کم کرد و کنار زد
قلبم داشت ایست میکرد
شیدا بقران تو ی چیزیت میشه
اریکا وپری رنگشون مثل گچ سفید شده بود
اریکاچی شده چرا کلت بیرون بود شیدا
شیدا:دلم یهو هوس لواشک کرد
پری که رو ب سکته بود محکم گلوی شیدا رو گرفت
روانی،موجی،احمق این چکاریه
سجاد و مانی ومهیار ب سمتم اومدم
اگه پری و مهلا ومن نبودیم
حتما زیرگوش شیدا میزدن
مانی:شیدا دیوانه بازی هم حدی داری
اخه گاو اگه سرت و ماشین میبرد میخواستی چکار کنی هااا؟؟؟
واقعا ب چی فکر کردی
شیدابغض کرده بودسرش پایین بود
_ااااا... حالا که بخیرگذشت ول کنین
ب مهیار اشاره کردم که بس کنین
سجادکه عصبی بود کمی اون ورتر رفت تا سیگار بکشه
همه عصبی و جاخورده بودیم.
مهیار:اجی چرا اینکارو کردی
شیدا:دلم هوس لواشک کردخواستم بگم صب کنین
مهیار:اجی من میدوتستی عقل خوب چیزیه
گوشی خیلی وقته اختراع شده
توکه دختر عاقلی هستی
این بی عقلی تو رو درک نمیکنم
شیدا:ببخشید من معذرت میخوام
سجاد:چی میگی معذرت میخوام همین الاغ
یکم دیگه بیرون بود سرت
ی ترمز میزدمهلا پرت بودی
اریکا:هوی سجاد بسه دیگه
خدارحم کن
صداتو بلندنکن.برو بشین تو ماشین
سجادسیگاروپرت کردواوا
بشین تو ماشین
شیدا:ااا سجاد داداشم من غلط کردم ببخشید
اوا اروم بازوی سجادو گرفت و نگهش داشت سجاد ما باهم اومدیم
باهم برمیگردیم
شیدا ی لحظه شوخیش گرفت
تو شورش نکن دیگه
مهیار:سجاد خرشه صلواات
مانی:کف کف همه کف
همه خندمون گرفت
همه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
-بچه ها من میرم توماشین مهیار
مهیار داداشم صبر کن من بیام
مهیار:بیا اجی
تو ماشین مهیار ی ارامشی موج میزد
موقع رانندگی اوا دست سجاد و میگرفت
عشق بین اونهاکاملا قابل لمس بود
اوا سجادعشقم
سجاد:جونم
اوا:من هوس لواشک کردم
هههههههه
سجاد ابروشو بالا و داد و ب اوا نگاه کرد
اوا:عشفم چیه ابرو بالا میدی
من فقط هوس لواشک کردم
-اوا تو روحت ههههه
چکار داری داداشمووو
اوا:من کاریش ندارم فقط لواشک میخوام
نخری کلم و عین بز میکنم بیرون مثل شیدا.
سجاد که خندش گرفته بود محکم کوبید رو فرمان
اوا:ا ااااوااا خودزنی چرا عشقم
راحت باش
دیگه ب گرگان رسیده بودیم
نزدیک ورودی گرگان همه ایستادیم و از هم خداحافظی کردیم
وفتی رسیدم خونه بقدری خسته بودم که حد نداشت
مامان تو حال نشسته بود و قران میخوند
سلاام مادرم خوبی
چطوری عشقم
مامان:سلام خوش گذشت
اره خوب بود
بالاخره سجاد و مانی و مهیار از پری و اوا و اریکا خواسگاری کردن
مامان:خسته نشی انقدر کامل توضیح میدی
با بیحالی تمام خندم گرفت رفتم رو مبل کنارش پریدم و لپش و بوس کردم
مامان خوشگلم من برم بخوابم
بیدار میشم توضیح میدم
اتاقم تنها پناهگاه ارامشم بود
رنگ نارنجی اتاقم با پس زمینه هاش من و تو خودش پناه میداد که بی مهابا فکر کنم
با خودم جدل کنم حرف بزنم
خودمو رو تختم پرت کردم
تنها عکسی که از محسن داشتم
عکسی بود که تو سایت دانشگاش بود.
تو سایتش رفتم وب عکس نگاه کردم.و ب خاطرات گذشته فکر می کردم که خوابم رفت
چشم که باز کردم ساعت یازده بود
هربار که چشم باز میکردم داغ نبود محسن ازارم میداد
پنجره اتاقمو باز کردم و نفس عمیق کشیدم
سردی هوا ب
سردی روزی که محسن از پیشم رفت نبود
پنجره و بستم و دراز کشیدم
یاد روز اول اشنایمون افتادم
حدودا ساعت ده بود که استاد کلاس و تموم کردو من خسته ب سمت محوطه میرفتم تا بوفه واسه خودم صبحونه بخرم
گاهی سنگینی نگاه و احساس میکردم اما نمیدونستم کی بود
دیدگاه ها (۱۸)

من اومدممممممهوورااااااااا

می شود چیزی بگویم که فارغ از تحملت استدلم میخواهد تو را میشو...

2-3سکوت توی ماشین برقرار بودخداروشکر دیگه باطری شیدا تموم شد...

2-2اره ی روز من و دید گفت سختت نی هر روز با یکی اخه ی باز یک...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

رمان آرام باش

ادامه پارت ۳۴

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی#part2چشام گرد شد ...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط