سناریو:انفجار رنگ/پارت۷

پسر اول گفت"ببینم به ما گفتی نیم وجبی؟بگیر که اومد جوجه تیغی!" کاتسوکی با پسر اول و دوم درگیر شد و در کمال حیرت نه تنها توانست تا پوزه ی هر دو را به خاک بمالد بلکه اشک هایشان را هم در آورده بود! کاتسوکی که فرار آن دو را نظاره می کرد درحالی که بعد از درگیری اشک هایش را با پشت دست خود پاک می کرد فریاد زد" بهتره که دیگه شما دوتا عوضی ترسو رو این دور و اطراف نبینم وگرنه اینبار دفعه ی بعدی پوست از هر دو تون میکَنَم!!" ایزوکو که از پشت درخت شاهد این ماجرا ها بود، حلقه های اشک در چشمان او هم آشکار بود. حال او با تناقض عجیب و کمرنگی از شادی و غم موجه بود،که قادر به حس کردن کامل آنها نبود . هر دو همزمان پرسیدند "حا...حالت خوبه، کاچان/دکو؟" و پس از آن زدند زیر خنده و سرو کله میتسوکی هم پیدا شد"ببینم شما دو تا وروجک!کجا بودین.. نگاشون کن! خدایا ببینم این چه سرو وضعیه کاتسوکی که برا خودت درست کردی هان؟ ایزوکو حالت خوبه عزیزم؟کسی داشت سر به سرتون میذاشت؟" کاتسوکی با غرور و بد خلقی گفت"کسی؟نه بابا حساب شون رو خودم گذاشتم کف دستشون..داشتن چرت و پرت میگفتن یکیشون هم جرئت کرد دست بزنه به دکو که منم نفله ش کردم!" میتسوکی هم با اشتیاق و افتخار گفت"جدی؟ آفرین کاتسوکی همه ی ماجرا رو توی راه برام بگین بهتره که زودتر برگردیم خونه.. جفت تون!حسابی گرد و خاک نشسته روتون، بابات اینو ببینه از تعجب مطمئنم که روی سرش دو تا شاخ سبز میشه!" در میانه ی مسیر بازگشت به خانه کاتسوکی کوچک خیلی شاد بود چرا که توانسته بود از آنچه که دوستش داشت و برایش ارزشمند بود، محافظت کند. پای باز پس گیری محل بازی تنها در میان نبود با اینکه کاتسوکی حتی به خودی خودش هم نمی‌دانست چرا ولی اون خشم و احساسات پیچیده تر خیلی اوقات نمایان گر خیلی چیز ها می‌شوند، از جمله احساسات غریب تر از پیش...!! ایزوکو هم با لبخند کوچکی و همان چشمان زمردی آرام، نافذ و عمیق احساس اهمیت و توجه ای را که کاتسوکی به او می نمود را دوست می داشت. حتی آن را از دیدگاه های مختلفی می نگرید. اینکه چطور شیفته ی احساسات آتشین کسی بود که در کنارش احساس امنیت می کرد گویی هیچکس نمی توانست در حضور او حتی به رساندن کمترین آزار به ایزوکو هم فکر کرد. بعد از مرگ هینامی تا به حال به این حس را که داشتن همراه به آدم میدهد،نمی اندیشید. تنها دو روز بود که از زندگی جدید او در خانه باکوگو ها می‌گذشت اما برای او خیلی بیشتر از اینها بزرگ جلوه می نمود چرا که از پنجره ی دیده ایزوکو،اتفاقات دست به دست‌ هم داده اند و فرصت جدیدی را برای شروعی تازه در مشت کوچکش داشت.روز بعد درست پس از این رویداد بود که جرقه ی کوسه ی کاتسوکی پدیدار شد. میتسوکی و کاتسوکی به دکتر رفتند و ایزوکو را نیز همراه خود آوردند. آن روز برای ایزوکو یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای تمام زندگی اش بود.گویی تمام این مدت می دانست که آینده روشن است،هرچند که برای او مدت زیادی است که، رنگ های آن از دست های کوچکش لغزیده و در دریایی بی انتها از بی حسی، رها شده باشد. کاتسوکی"هی دکو اینجارو داشته باش، ببین چی تو دستامه،انفنجار!" ایزوکو با لبخند کوچکی که کاتسوکی در آن شادی عمیق نهفته در آن را می دید گفت"آره،کاچان تو فوق العاده ای! اینا همش یه نشونه ست و من باور دارم که تو در آینده کارهای فوق العاده ای انجام ،یدی که هیچکسی تا به حال اونا رو انجام نداده‌!" با خطاب شدن نام ایزوکو توسط میتسوکی او هم روی صندلی مقابل دکتر نشست. دکتر گفت"خیلی خب... ایزوکو میدوریا،جنسیت مونث، سن چهار ساله، حالا بیا اینجا عزیزم باید قد و وزنت رو هم اندازه بگیریم، باشه؟ " ایزوکو گویی چیزی را همچون چهره و صدایی آشنا که از خاطرش از پاک کرده باشد، به یاد آورده بود. او بی قرار تر آن بود که پاسخ دهد. او اصلا اینجا نبود،ایزوکو در حال ديدن خاطره ای تیر و تار از گذشته بود!. که ابن به خودی خود اصلا امکان پذیر نبود مگر اینکه چیزی حافظه ی او را تحریک می‌کرد تا مروری کند بر درد هایش... غیر ممکن بود اما اتفاق افتاده بود. او دکتر را پیش تر از این جایی دیده بود!اما ایزوکوی کوچک نمی‌دانست چطور و در چه زمانی و یا به چه دلیل؟! مغز او اکنون لبریز بود از مملو سوال..سوالاتی که هیچکس توانایی پاسخگوی به آنها را نداشت. ناگهان ایزوکو با صدای کاتسوکی به خود آمد"هی دکو،حالت خوبه؟چرا صدایی ازت در نمیاد؟"
دیدگاه ها (۱۰)

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

رمان یک نیمکت فاصله

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

پسرش🙂‍↔️🛐🛐ب شدت مادر کاتسوکی*میتسوکی* رو میپرستممممم✦ ˚₊‧⁺˖⋆...

واقعا عذر میخوام امشب نمیتونم پارت رمان رو قرار بدم🎀🙏و اینکه...

ترجمه:"اما ایزوکو میدوریا نمی‌تونه زندگی کردن توی دنیایی بدو...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط