{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۱۰

پارت۱۰

انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و داغِ دستِ کاتسوکی نشست. درست وقتی که ایزوکو می‌خواست دستش رو عقب بکشه—از ترسِ اینکه نکنه کاتسوکی دوباره منفجر بشه—کاتسوکی حرکتی کرد که باعث شد ایزوکو نفسش رو حبس کنه.

کاتسوکی دستش رو عقب نکشید. برعکس، انگشت‌هایِ خودش رو کمی باز کرد و کفِ دستش رو با احتیاط روی پشتِ دستِ ایزوکو گذاشت. حرکتی که برایِ کسی مثل کاتسوکی، حکمِ اعترافی بزرگ‌تر از صدها کلمه رو داشت.

سکوتِ اتاق حالا با صدایِ تپشِ قلبِ هر دوشون پر شده بود. کاتسوکی سرش رو چرخوند و برای اولین بار در طولِ شب، مستقیماً به چشم‌هایِ ایزوکو نگاه کرد. اون نگاهِ خشنِ همیشگی، حالا نرم شده بود و انگار تمامِ اون لایه‌هایِ دفاعی، زیرِ نورِ کمِ اتاق رنگ باخته بودن.

کاتسوکی با صدایی که به سختی از گلوش خارج می‌شد، گفت: «فکر کردی با این کارات می‌تونی چی رو ثابت کنی، دکو؟ هان؟ فکر کردی با این نگاه‌هایِ احمقانه‌ت می‌تونی...»

لحنش ناتمام موند. ایزوکو، بدون اینکه دستش رو از زیر دستِ کاتسوکی بیرون بکشه، لبخندِ کمرنگی زد که پر از آرامش بود. ایزوکو می‌دونست کاتسوکی داره با خودش می‌جنگه، می‌دونست که کلمات برایِ اون سخت‌ترین سلاح هستن.

ایزوکو آروم زمزمه کرد: «نمی‌خواستم چیزی ثابت کنم، کاچان. فقط... نمی‌خواستم این شب رو تنها باشم. و انگار... تو هم نمی‌خواستی.»

کاتسوکی برای لحظه‌ای فک‌اش رو منقبض کرد. اون غرورِ لعنتی هنوز اونجا بود، ولی در برابرِ این نزدیکی، ضعیف‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. او دستِ ایزوکو رو محکم‌تر گرفت و به سمتِ خودش کشید؛ نه اون‌قدر شدید که ایزوکو رو بترسونه، بلکه اون‌قدر که فاصله‌یِ باقی‌مونده بین‌شون از بین بره.

«تو همیشه...» کاتسوکی مکث کرد، انگار داشت دنبالِ کلمه‌ای می‌گشت که بتونه این حسِ درهم‌تنیده رو توصیف کنه. «...همیشه بدترین زمان‌ها رو برایِ باز کردنِ اون دهنِ زیبات پیدا می‌کنی. ولی...»

او سرش رو کمی به سمتِ ایزوکو خم کرد. فاصله‌شون به قدری کم شده بود که گرمایِ بازدمِ کاتسوکی رو روی صورتش حس می‌کرد.

«...ولی این‌بار حق داشتی. امشب... هیچ‌کدوممون نباید تنها می‌موندیم.»

اون لحظه، کاتسوکی دستش رو از زیر دستِ ایزوکو درآورد، ولی فقط برای اینکه با همون دست، با احتیاط و تردید، موهایِ سبز و آشفته‌ی ایزوکو رو از روی پیشونی‌ش کنار بزنه. لمسی که اون‌قدر لطیف بود که باعث شد ایزوکو چشماش رو ببنده و سرش رو ناخودآگاه به سمتِ دستِ کاتسوکی متمایل کنه.

کاتسوکی با لحنی که حالا دیگه هیچ اثری از خشم توش نبود، اضافه کرد: «بخواب، دکو. من... من تا وقتی خوابت ببره، همین‌جا می‌مونم. جایی نمی‌رم.»
دیدگاه ها (۰)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

اولن اینکه این سناریو کار هوش مصنوعی بود دومن اینکا خودم اد...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

فالو شد؟ https://wisgoon.com/989168_3248

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

دید پنهان انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط