من غریبانه ترین شعر خودم را گفتم

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتم
و تو لبریز ترین حق خودت را خوردی

بغلت امن ترین جای جهان بود ولی
با خودت امن ترین جای جهان را بردی

رفتی از باور دلباخته ها محو شوی
بدتر از باور دلباخته ها، افسردی

با قدمهای بلندی که خزانت برداشت
تن خشکیده ی اشعار مرا آزردی...

نه فقط قلب و دل و روح و نفسهایم را
تو غریبانه ترین شعر مرا هم بردی؟
دیدگاه ها (۳)

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.9از عمارت زد بیرون....کوک از صبح ر...

## **پارتی اول: غروب، کافهٔ خلوت و یک اعترافِ پشتِ فرمان**هو...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

💕 💕 💕 💕 من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خ...

در سـرم نیـست بجـز حال و هـوای " تـو و عشـق "بغلت... امن تری...

بغلٺ... امݧ تریݧ جاے جهاݧ بود ولی...با خودٺ امݧ تری...

شعر من دست خودم نیست خودت می دانیتو که اشعار مرا از دل من می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط