قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.4
کوک:همین الان*بلند
ا.ت:باشه
و رفت بالا
...
یک ماه از ازدواج ا.ت و کوک میگذره و ا.ت همه چیزو فهمیده ..اون فهمیده که کوک اونو دوست نداشته و همونطور که مادرش گفته اونو برای منافع خودش میخواد رفتار کوک تو این یه ماه با ا.ت خیلی بد بوده و بدتر از اون اینه که ا.ت تازگیا دردای شدیدی روی تو قلبش حس میکنه ..ا.ت رو کاناپه نشسته بود ساعت از 2 شب گذشته بود ولی خبری از کوک نبود ا.ت نگران بود داشت از استرس میمرد هرکاری کرده بود خوابش نبرده بود تا اینکه صدای باز شدن در بلند شد ا.ت سریع رفت جلوی درو
ا.ت:کجا بودی چرا دیر کردی نگرانت شد.....
حرفش با دیدن جای روژ لب روی پیراهن سفید کوک و کبودی روی گردنش قطع شد بغض اومد سراغش و فقط به کوک زل زد
ا.ت:کوک؟*بغض
کوک:ها
ا.ت:اینا چیه کوک ...نگو که...کوککک*بغض
کوک:چته هان باید برای انجام کارام ازت اجازه بگیرم؟
ا.ت:انجام کارات؟کوک تو داری به من خیانت میکنی*گریه
کوک:که چی فکر کردی کی هستی با خودت چی فکر کردی انتظار داری با این قیافت عاشقت باشم دختره ابله
ا.ت:اما...اما تو میگفتی که دوسم داری
کوک:هه توام باور کردی خنگول گمشو برو کنار بابا
و از کنارش رد شد
ا.ت:چرا ..چرا از بین اینهمه دختر منو برای بازی دادن انتخاب کردی ...چرا باید منو عاشق خودت میکردی*گریه
ا.ت:چرا هنوزم عاشقتم حداقل اگه دل میکندم الان اینهمه ناراحت نمیشدم*گریه
.....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.4
کوک:همین الان*بلند
ا.ت:باشه
و رفت بالا
...
یک ماه از ازدواج ا.ت و کوک میگذره و ا.ت همه چیزو فهمیده ..اون فهمیده که کوک اونو دوست نداشته و همونطور که مادرش گفته اونو برای منافع خودش میخواد رفتار کوک تو این یه ماه با ا.ت خیلی بد بوده و بدتر از اون اینه که ا.ت تازگیا دردای شدیدی روی تو قلبش حس میکنه ..ا.ت رو کاناپه نشسته بود ساعت از 2 شب گذشته بود ولی خبری از کوک نبود ا.ت نگران بود داشت از استرس میمرد هرکاری کرده بود خوابش نبرده بود تا اینکه صدای باز شدن در بلند شد ا.ت سریع رفت جلوی درو
ا.ت:کجا بودی چرا دیر کردی نگرانت شد.....
حرفش با دیدن جای روژ لب روی پیراهن سفید کوک و کبودی روی گردنش قطع شد بغض اومد سراغش و فقط به کوک زل زد
ا.ت:کوک؟*بغض
کوک:ها
ا.ت:اینا چیه کوک ...نگو که...کوککک*بغض
کوک:چته هان باید برای انجام کارام ازت اجازه بگیرم؟
ا.ت:انجام کارات؟کوک تو داری به من خیانت میکنی*گریه
کوک:که چی فکر کردی کی هستی با خودت چی فکر کردی انتظار داری با این قیافت عاشقت باشم دختره ابله
ا.ت:اما...اما تو میگفتی که دوسم داری
کوک:هه توام باور کردی خنگول گمشو برو کنار بابا
و از کنارش رد شد
ا.ت:چرا ..چرا از بین اینهمه دختر منو برای بازی دادن انتخاب کردی ...چرا باید منو عاشق خودت میکردی*گریه
ا.ت:چرا هنوزم عاشقتم حداقل اگه دل میکندم الان اینهمه ناراحت نمیشدم*گریه
.....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۳.۴k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط