{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_کوتاه_امروز

#داستان_کوتاه_امروز

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را جدا کرد، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و.... با خودش گفت: حتما یک چیز #مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن اما وقتی به تهش رسید و برگها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست.

داستان زندگی هم مثل همین کلم است. ما روزهای زندگی رو تند تند ورق میزنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها #پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم و چقدر دیر می فهمیم
که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود. زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم..
دیدگاه ها (۷)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۵۱صبح روز بعد، هایون ...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

شخصی برای اولین بار یک کلم دیداولین برگش را کند،زیرش به برگ ...

شخصی برای اولین بار یک کلم دید.اولین برگش را جدا کرد،زیرش به...

شخصی برای اولین بار یک کلم دید !اولین برگش را کند، زیرش به ب...

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به ب...

شخصی برای اولین بار یک کلم دید. اولین برگش را کند، زیرش به ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط