{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ و نهایی: سمفونیِ رنگ‌هایِ ابدی

پارت ۵ و نهایی: سمفونیِ رنگ‌هایِ ابدی
سکوتِ پشت‌بام، با صدایِ ناگهانیِ باز شدنِ درِ فلزی، شکسته شد. آریما و جیمین با وحشت به سمتِ در نگاه کردند. آن چشمِ کنجکاو، خودِ پسرِ اصلی بود؛ همان کسی که همیشه سعی می‌کرد با اذیت کردن، مرکز توجه باشد. او با چند نفر از همراهانش، به سمتِ آن‌ها آمد.

— «پس اینجا قایم شده بودین؟ فکر کردین ما نمی‌فهمیم دارین با هم چیکار می‌کنین؟» پسر با لحنی تند و پُر از تحقیر گفت.

آریما لرزید و ناخودآگاه دستِ جیمین را محکم‌تر گرفت. جیمین ایستاد. او می‌دانست که اگر امروز عقب‌نشینی کند، دیگر هرگز نمی‌تواند دوباره با آرامش بنشیند و موسیقی بنوازد.

جیمین با صدایی که از شدتِ خشم، اما با کنترلِ کامل، لرزشِ بسیار کمی داشت، گفت:

— «ما اینجا قایم نشدیم. ما اینجا داریم زندگی می‌کنیم. چیزی که تو اصلاً نمی‌فهمی. تو فقط می‌تونی تخریب کنی، اما ما داریم خلق می‌کنیم.»

پسر پوزخندی زد و قدمی به جلو برداشت تا به جیمین نزدیک شود. اما قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، صدایِ بلندِ زنگِ مدرسه و همهمه در راهروها، توجهِ آن‌ها را جلب کرد. معلم‌ها و دانش‌آموزان دیگر در حالِ حرکت بودند.
پسر، با دیدنِ این وضعیت، عقب کشید. او نمی‌خواست در برابرِ حضورِ بقیه، از ظاهرِ خودش کم بیاورد.

— «خیلی خب… فعلاً. ولی یادت باشه، این بازی‌ها زود تموم می‌شه.»

آن‌ها رفتند، اما حسِ ناامنی، مثلِ یک ابرِ سیاه، بالایِ سرِ آریما و جیمین باقی ماند.

دو هفته بعد، روزِ بزرگِ رسید. نمایشگاهِ هنری و موسیقیِ سالانه مدرسه‌ی. این مراسم، فرصتی بود برای اینکه هر دانش‌آموز، استعدادِ خود را به نمایش بگذارد. آریما و جیمین تصمیم گرفته بودند، برای اولین بار، کارهایشان را با هم ادغام کنند. یک “نمایشِ مشترک”.

سالنِ بزرگِ مدرسه پر از جمعیت بود. نورهایِ رنگی روی دیوارها می‌رقصیدند. آریما در گوشه‌یِ سن، پشتِ یک بومِ بزرگ، ایستاده بود. او با تمامِ وجودش، در حالِ ترکیبِ رنگ‌ها بود.

جیمین روی سن، پشتِ پیانویِ بزرگ ایستاده بود. وقتی چراغ‌ها کم شد و سکوتِ سنگینِ سالن، همه را در بر گرفت، جیمین شروع کرد.
او با نت‌هایی شروع کرد که شبیه به اولین قطره‌هایِ باران بود. آرام، جستجوگر و کمی غمگین. همان‌طور که موسیقی بالا می‌رفت و پرشورتر می‌شد، آریما با ضرباتِ قلم‌مو، رنگ‌ها را به پرواز درمی‌آورد.

وقتی جیمین به اوجِ موسیقی رسید (Climax)، آریما تمامِ رنگ‌هایِ درخشانِ طلایی، قرمز و آبی را به روی بوم پرتاب کرد. او دیگر نمی‌ترسید. او دیگر به سایه‌ها نگاه نمی‌کرد؛ او به “نورِ درونش” نگاه می‌کرد.

موسیقیِ جیمین و رنگ‌هایِ آریما، در هوا یکی شده بودند. تماشاچی‌ها انگار در یک رؤیا بودند. آن‌ها نه فقط صدا می‌شنیدند و نه فقط تصویر می‌دیدند؛ آن‌ها “احساس” را در هوا لمس می‌کردند.

در میانِ جمعیت، پسرها با چهره‌هایی رنگ‌پریده و مات، ایستاده بودند. آن‌ها چیزی را می‌دیدند که هیچ‌وقت نمی‌توانستند با قدرت یا اذیت کردن، به دست بیاورند: “یکپارچگی”.

وقتی آخرین نتِ پیانو در فضا محو شد و آخرین لایه‌یِ رنگ روی بوم خشک شد، سالن برای چند لحظه در سکوتی مطلق فرو رفت. و سپس… انفجاری از تشویق‌ها!

آریما و جیمین، در حالی که نفس‌هایشان به شماره افتاده بود، به هم نگاه کردند. اشک در چشمانِ آریما حلقه زده بود، اما این بار، اشک‌هایِ ترس نبود؛ اشک‌هایِ رهایی بود.
آن روز، همه از “نمایشِ رنگ‌ها و صداها” حرف می‌زدند. اما برای آریما و جیمین، این فقط یک نمایش نبود. این شروعِ فصلِ جدیدی از زندگی‌شان بود. جایی که دیگر سایه‌ها نمی‌توانستند رنگ‌ها را پاک کنند، و موسیقی، همیشه راهی برای پیدا کردنِ دوباره‌یِ رنگ‌ها بود.

پایان. 🎨🎹✨
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

#دختر_ردیف_اخرژانر: مدرسه‌ای | گنگ | رفاقتی | کمدیپارت دوم: ...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشهیک سال بعد...صدای موسیقی از سالن...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

🖥پیکسل سوختگی مانیتور چیست؟✅ @SAE22ir ✅پیکسل سوخته صفحه نمای...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

....پنج پارتی از جیمین....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط