خون و عسل

part 8
یک هفته گذشت و چویا تونست با آدمای این خونه کنار بیاد و تنها کسی که وجودش رو قبول نمی‌کرد خواهر بزرگتر دازای فلور بود.
توی این مدت چویا حتی با دازای رو در رو هم نشده بود و سر وعده های غذایی هم حاضر نمیشد و از فئودور شنیده بود که یه مهمونی قراره ترتیب بدن...
توی این مدت تنها کسی که همیشه کنارش بود و باهاش مهربون رفتار می‌کرد فئودور بود و چویا هم کم کم داشت ازش خوشش میومد ولی به طرز عجیبی منتظر دازای بود که به دیدنش بیاد ولی هر روز با ناامیدی تموم میشد.
+ هی فئودور سان
فئودور که تو کتاب خونه سلطنتی مشغول بود با شنیدن صدای چویا سرشو از کتاب بیرون آورد و نگاه نرم و مهربونش رو به چویا داد
" خانم کوچولو تو اینجا چیکار میکنی؟ "
+ فئودور سان تو قطعا میدونی دازای کجاست...لطفا بهم بگو
فئودور متعجب شد و گفت
" با دازای چیکار داری؟ "
+ باید باهاش حرف بزنم
" دازای الان سر یه ماموریته فکر میکنم سه روز دیگه برگرده "
+ فئودور سان
" هوم؟ "
دوباره نگاهشو به کتاب داد و منتظر شد
+ هیماری کیه؟
فئودور با چشمای گرد شده به چویا خیره شد و گفت
" تو...تو هیماری رو از کجا میشناسی؟؟؟ "
+ یادمه زمانی که اومدم اینجا دازای بهم گفت اگه الان اینجام بخاطر دل رحمی هیماری چانه...امم اون زن کیه؟
فئودور لبخند تلخی زد و گفت
" اون احمق داره با خاطره ی اون دختر زندگی میکنه. اون اولین معشوقه واقعی دازای بود که یه انسان هم بود ولی پدر اونو به یه سری خون آشام های رده پایین فروخت و دازای وقتی فهمید که دیر شده بود هیماری حتی قطره ای خون تو بدنش نبود "
+ عاشقش بوده؟
" آره...حداقل اونقدری اون دختره براش مهم بود که اگه ولش کنم پدرمون رو تیکه تیکه میکنه "
+ ببینم اون رود خونه ربطی به این قضیه داره؟
" جسد هیماری رو توی اون رود خونه انداختن و دازای هیچوقت نتونست پیداش کنه هر وقت که بره یعنی دل تنگش شده اون از آدما متنفره برای همین به تو نزدیک نمیشه چون نزدیکیش به هر آدمی حس خیانت به هیماری رو بهش میده "
چویا اهانی گفت و نمی‌خواست اعتراف کنه که به هیماری حسادت کرده
کنار فئودور نشست و به کتابش نگاه کرد
+ چی میخونی؟
" یه داستان باستانی "
چویا هومی کشید و همونطور که بت فئودور کتاب میخوند خوابش برد و سرش ناخواسته رو شونه فئودور نشست
فئودور کتاب رو بست و موهای چویا رو نوازش کرد
" هیچ چیزیو نمیتونی از من پنهون نگه داری خانم کوچولو...من اون راز کوچیکت رو میدونم "
.................
دازای آروم و در سکوت کنار رو خونه نشست و به آب زلال خیره شد
_ من باید چیکار کنم هیماری چان
دستش رو وارد آب کرد و از سرما لذت برد
از جاش بلند شد و لبخندی زد
_ پرنسسم من باید برم ولی دوباره میام خب؟ نگران نباش هیچوقت ترکت نمیکنم
موجود کوچیکی از پشت اونو آهسته بغل کرد و دازای چرخید و...و هیماری رو دید...اره اون هیماری بود
" دازای گریه نکن...منو ول کن من دیگه پیشت نیستم...تو حق داری که تشکیل خانواده بدی "
دازای اشک هاش سرازیر شدن و تا خواست بغلش کنه به خودش اومد و روی زمین فرود اومد و زانو هاشو بغل کرد و بی صدا اشک ریخت
_ نمیتونم...هیماری من خانوادمو با تو میخواستم...چطور ولت کنم
تصور کرد که هیماری هست و حس انگشت هاش لای موهای قهویی رنگش آرومش کرد و دوباره صدای دلنشینی ازش رو شنید
" دازای کسی هست که منتظرته...منو فراموش کن...عاشق اون شو "
دازای نمی‌خواست قبول کنه که اون دیگه نیست و این باورش سخت بود حتی بعد این همه سال
با شنیدن صدای پا اشک هاشو پاک کرد و از رو زمین بلند شد و با چویا رو به رو شد. اخم کمرنگی کرد و گفت
_ چرا اینجایی؟؟
________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

یک سگ زیادی ولگرد

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

ابلیس

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط