{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 156
به محض ورود به عمارت جسم کوچیکی سمتش دوید که وسط راه به زمین برخورد کرد که دازای سمتش رفت و دخترو بلند کردو گونشو بوسید
_ مراقب باش...
بلندش کرد و سر پا ایستادو ائویی با خوشحالی بهش نگاه می‌کرد و بعد سرشو به سینه ی دازای چسبوند و گفت
" بابا...بابایی!!! "
دازای متعجب شد و به دختر کوچولوی تو بغلش نگاه کرد
_ چ...چی؟
مردمک چشماش لرزید...نباید اینطور میشد...دازای قصد نداشت پدرش باشه
چویا رو غرولند که دستش یه بشقاب پر شیرینی بود و یکی هم تو دهنش بود رو در حالی که از آشپزخونه خارج میشد دید و لبخند زد...خوبه که روحیه اش هنوز سالمه
+ گفتم من شیرینی ها رو با توت فرنگی دوست دارم اونوقت بجای توت فرنگی از گیلاس استفاده کر...
چشمش به دازای خورد و همونطور که دهنش پر بود گونه هاش از هیجان سرخ شد و چشماش پر اشک!
بشقابو کنار گذاشت و وقتی محتوای داخل دهنشو قورت داد با ذوق گفت
+ دازای!!!!
دازای ائویی رو به اکوتاگاوا داد و با قدم های بلند و سریع سمتش رفت اما چویا دوید و به محض اینکه تو بغل همسرش جا گرفت نفس عمیقی کشید و دازای روی موهاش رو بوسید
_ دیگه تموم شد!
چویا دستای دور تن دازای رو محکم کرد و گفت
+ دیگه ازمون دور نمیشی؟ دیگه...دیگه جایی نمیری؟
_ نه عزیزم...معلومه که نه
ازش فاصله گرفت و صورتشو قاب کرد
_ پیشت میمونم هر جا هم برم تورو با خودم میبرم...
با یه دستش چونه ی چویا رو گرفت و صورتشو نزدیکش برد و با حالت جذابی و صدای ارومی گفت
_ تو جات پیش شوهرته!
لباشو بوسید که چویا برای همراهی تردید نکرد و از اون سمت اکوتاگاوا جلوی چشمای ائویی رو گرفت و با لحن پوکری گفت
" ائویی چان بهتره ما بریم "
ائویی دستشو سمت دست اکوتاگاوا برد و خواست کنارش بزنه و با کلافگی گفت
" بابا...من بابا "
" دازای سان میاد بعد باهم بازی میکنید فعلا باید بریم! "
از پله ها بالا رفت که صدای گریه های ائویی بلند شد و چویا از لبای همسرش دل کند و نگاهشو به ائویی که از اون بالا داشت گریه میکرد داد و دازای از این فرصت استفاده کرد و گردنش رو گاز گرفت که چویا حواسشو جمع کرد و چشماشو بست
+ نکن دازای...من حاملم یادت نره...ایی
_ که باشی...مگه دارم چیکار میکنم؟ فقط دارم طعم تنت رو میچشم
چویا سرخ شد و فاصله گرفت
+ جلو بچه زشته!
دازای خنده ای به خجالتی بودن چویا کرد
_ اونقدر رو تخت من بودی که شمارشش از دستم در رفته...بازم خجالت میکشی؟ حتی الان بچه ی منو اونجا داری! دیگه خجالتو بزار کنار
چویا نگاهشو دزدید
+ من...خجالت نمیکشم! فقط بچه دیگه داره وارد شش ماه میشه...
خنده ای کرد و ادامه داد
+ اونوقت از تو تلقید میکنه منو اذیت میکنه...بلاخره پدر پسری گفتن
_ داری سعی میکنی منو قانع کنی که بیخیالت شم؟
+ دازای!!!!
بلند خندید و چویا رو مثل یه عروسک بغل کرد و لپش رو بوسه بارون کرد
_ اونو نمیگم...اینکه بیخیال اذیت کردنت بشم منظورم اونه
و بعد دوباره خندید که چویا اخم کرد
+ م...من اصلا به اون فکر نکردم
_ میدونم!
براید استایل بغلش کرد که چویا هول شد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد
_ باید استراحت کنی!...نمیخوام یاد اوری کنم اما تو تازه سقط داشتی...نمیخوام به پسرم اسیبی برسونی
چویا با یاد اوری از دست دادن یه قلش دوباره غم تو صورتش نشست و بدون هیچ حرفی سرشو وارد سینه ی دازای کرد.
وارد اتاق خواب شد و چویا رو روی تخت گذاشت و پیشونیش رو بوسید
_ اول یه دوش بگیرم...بعد برمیگردم پیشت!
چویا سری تکون داد و وقتی دازای دور شد دستشو روی شکمش گذاشت و با غم به جای دستش نگاه کرد
+ واقعا...بابتش ناراحت نشده؟
نفس عمیقی کشید و چند لحظه بعد در اتاق به صدا در اومد
+ بیا داخل
اکوتاگاوا وارد اتاق شد و ائویی که داشت خودکشی می‌کرد رو روی زمین گذاشت که بدو بدو سمت تخت رفت و چویا کمکش کرد بالا اومد و اکوتاگاوا با یه تعظیم از اتاق بیرون رفت
+ عزیزم اکوتاگاوا سان رو انقدر اذیت نکن
" بابا! "
چویا لبخند زد و روی پاش نشوند
+ بابا حمومه
ائویی از تو بغل چویا بیرون اومد و نشست پاهاشو دراز کرد و کمی فاصله داد و چشمش رو در حموم بود که کی باباش از حموم بیرون میاد.
مدتی گذاشت اما هنوز کسی نیومده بود و ائویی با تلاش از تخت پایین رفت و به طرز بامزه ای راه میرفتو دم در ایستاد و دست کوچولوش رو به در زد و با صدایی بامزه و کشدار داد زد
" بابااا؟؟؟ "
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط