فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹¹¹
دیگه داشتم دیوونه میشدم.
جونگکوک اونو محکمتر توی بغلش کرد. صداش بغضی بود.
_: بابا قربونت بره. چی میخوای قشنگم؟ چته!؟
آخرشو یکم عصبی گفت.
سرشو روی شکم یوری خم کرد.
یوری دوباره شروع کرد مامان مامان گفتن. آخه از صب هیچی نخورده!
میخوام یکاری بکنم. امیدوارم ضایعم نکنه.
یوری رو از بغل خسته جئون گرفتم.
بردمش توی اتاق خودش.
درو بستم و روی صندلی بغلش تخت کوچولوش نشستم.
+: تو گشنته! من که میدونم!
هی وای خدا باورم نمیشه میخوام چیکار کنم!
لباسمو دادم بالا و سینمو سمت دهنش بردم. بلاخره اونم کوتاه اومد.
آروم دستای کوچولوشو روی بدنم گذاشت و شروع کرد به مکیدن و شیر خوردن.
وای باورم نمیشه بلاخره آروم شد!
چشماشو بسته بود. یجوری بهم چنگ میزد که معلوم بود چقدر گشنشه.
+: پس تو اینو میخواستی آره؟ من از طرف بابات ازت معذرخواهی میکنم که همچین مامان بیشوری برات گرفت.
دیگه کمکم داشت خوابش میگرفت.
ویو کوک
آخ عزیزم اگر بفهمی اون مامان بی مسئولیت خودتی نه رز بدبختی که فک میکنی زن من بوده.
دیگه واقعا عصبی داشتم میشدم. که اومد یوری رو از بغلم گرفت و بردش توی اتاق خودش.
چیکار میخواد بکنه؟
یکم گذشت دیگه سروصدا نمیومد.
یعنی چیکار کرده؟؟
اون خودش نمیدونست مامانشه. اما یجوری باهاش برخورد میکنه که انگار میدونه.
یوری هم همینطور. از وقتی چشم باز کرده و مینا رو دیده خوش اخلاقتر شده. امروز انقدر صدای خندهی دختر کوچولومو شنیدم که توی کل این عمر کوتاهش ازش نشنیده بودم. امروز بلاخره یکم احساس راحتی میکنم. انگار خونوادم برگشتن. اما با این تفاوت که مینا هیچی نمیدونه.
دیگه کنجکاوی امونم نداد. آروم در اتاقشو باز کردم.
تا سرمو بالا آوردم...خب انگار نباید میآوردم. مینا هول شده بود.
سریع برگشتم.
آروم بخواطر اینکه یوری بیدار نشه حرف میزدم.
_: ببخشید ببخشید.
فک کنم صورتش قرمز شده باشه.
صدای خجالتیش میومد.
+: برو بیرون.
آروم درو بستم.
ای خدای من. پس بگو چرا انقدر بیتابی میکرد. چطور میشه یه بچهی چند ماهه وجود مادر خودشو که تاحالا ندیده اینطوری حس کنه و بهش اعتماد و تکیه کنه؟ حس میکنم توی همین چند ساعت خیلی به مینا وابسته شده.
تا الان هرکاری کردم واسه یوری کردم.
الان میخوام مینا رو برگردونم. نه فقط بخاطر یوری! بخاطر حقیقتی که رو شده!
این همه مدت از دختر من داشتن سواستفاده ه میکردن. ای لی! چقد تو باهوشی عوضی! با اینکه دوباره دوست ندارم برگردم ولی باید به بابا همهچیز رو بگم. باید درستش کنم. عین قبل. همینطور باید کمک مینا کنم حافظهش برگرده. معلوم نیست چی به خورد دخترم دادن که تا الان هیچی یادش نیومده.
دیگه داشتم دیوونه میشدم.
جونگکوک اونو محکمتر توی بغلش کرد. صداش بغضی بود.
_: بابا قربونت بره. چی میخوای قشنگم؟ چته!؟
آخرشو یکم عصبی گفت.
سرشو روی شکم یوری خم کرد.
یوری دوباره شروع کرد مامان مامان گفتن. آخه از صب هیچی نخورده!
میخوام یکاری بکنم. امیدوارم ضایعم نکنه.
یوری رو از بغل خسته جئون گرفتم.
بردمش توی اتاق خودش.
درو بستم و روی صندلی بغلش تخت کوچولوش نشستم.
+: تو گشنته! من که میدونم!
هی وای خدا باورم نمیشه میخوام چیکار کنم!
لباسمو دادم بالا و سینمو سمت دهنش بردم. بلاخره اونم کوتاه اومد.
آروم دستای کوچولوشو روی بدنم گذاشت و شروع کرد به مکیدن و شیر خوردن.
وای باورم نمیشه بلاخره آروم شد!
چشماشو بسته بود. یجوری بهم چنگ میزد که معلوم بود چقدر گشنشه.
+: پس تو اینو میخواستی آره؟ من از طرف بابات ازت معذرخواهی میکنم که همچین مامان بیشوری برات گرفت.
دیگه کمکم داشت خوابش میگرفت.
ویو کوک
آخ عزیزم اگر بفهمی اون مامان بی مسئولیت خودتی نه رز بدبختی که فک میکنی زن من بوده.
دیگه واقعا عصبی داشتم میشدم. که اومد یوری رو از بغلم گرفت و بردش توی اتاق خودش.
چیکار میخواد بکنه؟
یکم گذشت دیگه سروصدا نمیومد.
یعنی چیکار کرده؟؟
اون خودش نمیدونست مامانشه. اما یجوری باهاش برخورد میکنه که انگار میدونه.
یوری هم همینطور. از وقتی چشم باز کرده و مینا رو دیده خوش اخلاقتر شده. امروز انقدر صدای خندهی دختر کوچولومو شنیدم که توی کل این عمر کوتاهش ازش نشنیده بودم. امروز بلاخره یکم احساس راحتی میکنم. انگار خونوادم برگشتن. اما با این تفاوت که مینا هیچی نمیدونه.
دیگه کنجکاوی امونم نداد. آروم در اتاقشو باز کردم.
تا سرمو بالا آوردم...خب انگار نباید میآوردم. مینا هول شده بود.
سریع برگشتم.
آروم بخواطر اینکه یوری بیدار نشه حرف میزدم.
_: ببخشید ببخشید.
فک کنم صورتش قرمز شده باشه.
صدای خجالتیش میومد.
+: برو بیرون.
آروم درو بستم.
ای خدای من. پس بگو چرا انقدر بیتابی میکرد. چطور میشه یه بچهی چند ماهه وجود مادر خودشو که تاحالا ندیده اینطوری حس کنه و بهش اعتماد و تکیه کنه؟ حس میکنم توی همین چند ساعت خیلی به مینا وابسته شده.
تا الان هرکاری کردم واسه یوری کردم.
الان میخوام مینا رو برگردونم. نه فقط بخاطر یوری! بخاطر حقیقتی که رو شده!
این همه مدت از دختر من داشتن سواستفاده ه میکردن. ای لی! چقد تو باهوشی عوضی! با اینکه دوباره دوست ندارم برگردم ولی باید به بابا همهچیز رو بگم. باید درستش کنم. عین قبل. همینطور باید کمک مینا کنم حافظهش برگرده. معلوم نیست چی به خورد دخترم دادن که تا الان هیچی یادش نیومده.
- ۶.۱k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط