{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی یهو.... | p.2

وقتی یهو.... | p.2
(حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به صفحه نگاه کردم اسم کوک رو دیدم)
ات: الو کوک؟
کوک: سلام عشقم خوبی؟
ات: سلام عزیزم آره خوبم تو خوبی؟
کوک: منم خوبم هاجون بیدار شده؟
ات: آره بالاخره تونستم بیدارش کنم الانم داریم با هم بازی می‌کنیم
کوک: (با خنده) پس حتماً حسابی خسته‌ت کرده
ات: نگو که از صبح یه لحظه هم آروم نگرفته
کوک: (با صدای آرومی خندید) فدای سرت
کوک: راستی عشقم امشب مامانم دعوتمون کرده خونه‌شون همه قراره دور هم جمع بشیم جیمین بهم گفت حتماً شما رو هم بیارم
ات: باشه عزیزم چه ساعتی بریم؟
کوک: اگه ساعت شش آماده باشین خوبه؟
ات: باشه عزیزم من تا شش آماده‌ام
کوک: راستی رزی و جیمین هم میان یوری هم قراره بیاد
ات: (با لبخند) باشه عزیزم پس تا شب می‌بینمت
کوک: باشه عشقم مراقب خودت باش دوستت دارم
ات: منم دوستت دارم

(تماس رو قطع کردم و گوشیم رو کنار گذاشتم و بعد به هاجون که هنوز مشغول بازی با لگوهاش بود نگاه کردم)

ات: هاجون هنوزم نمی‌خوای بابا رو توی خونه‌ت راه بدی؟

هاجون: (با جدیت سرش رو تکون داد) نه مامان

ات: (با خنده) چرا آخه پسرم بابا که کاری نکرده

هاجون: اگه برام شیرموز بخره شاید

ات: اه چرا باید هم رفتارت هم ذائقه‌ت شبیه بابات باشه؟ 😂

هاجون: (با خنده) آخه من پسر بابامم دیگه

(با خنده لپش رو بوسیدم و دوباره مشغول بازی شدیم)

(بعد از اون با هم کلی بازی کردیم و اسباب‌بازی‌هاش رو جمع کردیم و یه کارتون دیدیم و بعد از ناهار دوباره هاجون سراغ ماشین‌هاش رفت و مشغول بازی شد)

هاجون: مامان امشب یوری هم میاد؟

ات: آره عزیزم یوری هم میاد

هاجون: آخ جون 😍 می‌خوام باهاش ماشین‌بازی کنم

ات: (با لبخند موهاش رو نوازش کردم) باشه مامانی پس امشب حسابی با هم بازی کنین

هاجون: مامان می‌تونم ماشین قرمزم رو هم ببرم؟

ات: آره عزیزم اگه دوست داری می‌تونی با خودت ببریش

هاجون: (با ذوق ماشین قرمزش رو برداشت) اینو به یوری نشون می‌دم چون از همه ماشین‌هام سریع‌تره

ات: وای پس حتماً باید مسابقه بدین

هاجون: آره مامان من برنده می‌شم 😎

(با خنده سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول بازی شدیم تا اینکه ساعت حدود ۴و ۴۰ شد)

ات: هاجون عزیزم بیا کم‌کم آماده بشیم که قراره بریم خونه مامان‌بزرگ

هاجون: (ماشینش رو کنار گذاشت و نگام کرد) مامان بابا کی میاد؟

ات: الاناست که برسه عزیزم نگران نباش

هاجون: می‌خوام وقتی اومد بهش بگم که امشب با یوری بازی می‌کنم

ات: باشه عزیزم خودت بهش بگو

(بعد از اینکه آماده شدیم به طبقه پایین رفتیم و چند دقیقه بعد صدای باز شدن در خونه اومد)

هاجون: (با شنیدن صدای کوک سریع از جاش بلند شد و به سمت در دوید) بابااااا

کوک: (با خنده بغلش کرد و بلندش کرد) سلام پسرم دلم برات تنگ شده بود

هاجون: بابا امشب یوری هم میاد من می‌خوام باهاش بازی کنم

کوک: (گونه‌ش رو بوسید) آره پسرم امشب حسابی باهاش بازی کن

(کوک هاجون رو پایین گذاشت و بعد به سمتم برگشت و با لبخند نگام کرد)

کوک: سلام عشقم

ات: سلام عزیزم خسته نباشی

(کوک لبخندی زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد و لب‌هام رو بوسید)

(وقتی خواست دوباره منو ببوسه آروم عقب رفتم اما اون با یه لبخند شیطون منو به دیوار کنار در تکیه داد و دوباره خم شد تا لب‌هام رو ببوسه که سریع دستم رو روی سینه‌ش گذاشتم و جلوش رو گرفتم)

ات: کوککک بسه دیگه هاجون اینجاست 😳

کوک: (با یه پوزخند شیطون نگام کرد) به خاطر هاجون بخشیدمت اما امشب باهات کار دارم 😈

ات: (با چشمای گرد شده آروم زدم به بازوش) کوککک 😂

کوک: (با خنده ابروش رو بالا انداخت) چیه عشقم؟ مگه چی گفتم؟

ات: (چشم‌غره‌ای بهش رفتم) خیلی پررویی واقعاً

کوک: (دوباره پوزخند زد و دستم رو گرفت) فقط صبر کن شب بشه خانومم

ات: کوک خفه شو هاجون می‌شنوه

هاجون: (با کنجکاوی نگامون کرد) مامان بابا چی می‌گین؟

ات: (سریع لبخند زدم) هیچی عزیزم بابا داره یه چیز خنده‌دار می‌گه

کوک: (با خنده خم شد و هاجون رو بغل کرد) آره پسرم بابا فقط داره با مامان شوخی می‌کنه

هاجون: باشه بابا پس زودتر بریم خونه مامان‌بزرگ

کوک: (با خنده) چشم رئیس کوچولو

(کوک دست هاجون رو گرفت و منم وسایلم رو برداشتم و هر سه‌تایی به سمت در رفتیم)

هاجون: بابا زود بریم دیگه

کوک: (با خنده) باشه پسرم داریم می‌ریم

ات: (با خنده به عقب برگشتم و نگاهش کردم) چرا عزیزم انقدر عجله داری؟ 😂
دیدگاه ها (۱۲)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

من برگشتممممممپارت یکیوری: کوک یه لحظه گوش بده به جای اینکه ...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

A game of love and hateP³ویو آتصبح با صدای زنگ از خواب بیدار...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

تک پارتی ......................................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط