p4
+تو مستی فردا صبح همه چی یادت میره
-هیچوقت اتفاقاتی که تو مستی افتاده یادم نمیره
+الان وقت خوابه باید بری بخوابی
-وقتی منو نمیخوای حق نداری نگرانم باشی ا.ت چرا حال به حالم میکنی؟اگه دوسم نداری بهم اهمیت نده و ایگنورم کن و به قول خودت فقط به وظیفهت که مراقبت از سوفیاعه عمل کن تو مسئولیتی در قبال من نداری
+ولی در قبال شادی سوفیا مسئولیت دارم!
از مبل بلند شدی و دستشو کشیدی و با سختی بلندش کردی و بردیش به اتاقش با کنار زدن لحافش کمک کردی دراز بکشه و بعد از دراز کشیدنش لحافو روش کشیدی و تو خواستی بری دستتو کشید و انداختت رو خودش و بغلت کرد
+داری چیکار میکنی؟
-حرف نزن و بزار بخوابم شاید تونستم بعد از سه سال بدون کابوس بخوابم
جاهاتونو عوض کرد و سرشو روی سینهت گذاشت و محکم بغلت کرد و بوسه عمیقی روی شاهرگت نشوند
-میشه نوازشم کنی؟لطفا ا.ت
دستات به طور غیرارادی بین موهاش قرار گرفت و شروع به نوازشش کردی و چند دقیقه بعد متوجه شدی نفساش منظم شدن و البته وزنش بیشتر روت فشار میاورد ولی نمیتونستی کاری کنی پس ترجیح دادی بخوابی
با صدای آلارم چشماتو باز کردی که دیدی گوشی دریکوعه خاموشش کردی و خواستی بلند شی که بیشتر بغلت کرد و هنوزم دقیقا تو همون پوزیشن دیشب بودین
+هی بیدار شو دیگه
تکونش دادی که چشماشو باز کرد و متعجب نگاهت کرد و زود از روت بلند شد و نشست رو تخت و همچنان متعجب نگاهت میکرد
+گفته بودی اتفاقایی که تو مستی میفته یادت میمونه
دریکو یکم فکر کرد و با یادآوری دیشب موهاشو چنگ زد و سرشو بین دستاش گرفت چند ثانیه بعد سرشو بالا آورد و به تویی که نگاهش میکردی خیره شد
-متاسفم
ساکت نگاهش میکردی و نمیدونستی بهش چی بگی
-همه حرفام حقیقت داشتن من دوباره عاشق شدم
از اینکه الان هم همون حرفو تکرار کرده بود متعجب شدی
-تو گفتی هیچ حسی بهم نداری ولی کل شبو به خاطر من پیشم بودی چرا ا.ت؟
+نگران بودم
-نگران کی؟من یا سوفیا؟
نفس عمیقی کشیدی و پایین انداخت سرت گفتی:تو
-من؟!تو نترسیدی تو مستی بلایی سرت بیارم و حتی نگرانم شدی؟
+نه چون میشناسمتون
-با من رسمی حرف نزن ا.ت و بهم توضیح بده که وقتی حسی بهم نداری چرا نگرانم شدی
+میخوای به چی برسی؟
-به اینکه دروغ گفتی که حسی بهم نداری
+آره دروغ گفتم
لحنت جوری ریلکس بود که انگار داشتی یه حرف همیشگی میزدی ولی دریکو از تعجب نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه
-به مسیح قسم اگه بگی حس برادرانه بهم داری یه کاری میکنم مامان بچه دومم بشی
+دیدی نباید بهت رو بدم؟
-چرا درست و حسابی نمیگی عاشقمی؟
+مگه تو گفتی؟
-عاشقتم
متعجب از اینکه تو کمتر از یه ثانیه گفتش نگاهش کردی که گفت:زود جوابمو بده
-هیچوقت اتفاقاتی که تو مستی افتاده یادم نمیره
+الان وقت خوابه باید بری بخوابی
-وقتی منو نمیخوای حق نداری نگرانم باشی ا.ت چرا حال به حالم میکنی؟اگه دوسم نداری بهم اهمیت نده و ایگنورم کن و به قول خودت فقط به وظیفهت که مراقبت از سوفیاعه عمل کن تو مسئولیتی در قبال من نداری
+ولی در قبال شادی سوفیا مسئولیت دارم!
از مبل بلند شدی و دستشو کشیدی و با سختی بلندش کردی و بردیش به اتاقش با کنار زدن لحافش کمک کردی دراز بکشه و بعد از دراز کشیدنش لحافو روش کشیدی و تو خواستی بری دستتو کشید و انداختت رو خودش و بغلت کرد
+داری چیکار میکنی؟
-حرف نزن و بزار بخوابم شاید تونستم بعد از سه سال بدون کابوس بخوابم
جاهاتونو عوض کرد و سرشو روی سینهت گذاشت و محکم بغلت کرد و بوسه عمیقی روی شاهرگت نشوند
-میشه نوازشم کنی؟لطفا ا.ت
دستات به طور غیرارادی بین موهاش قرار گرفت و شروع به نوازشش کردی و چند دقیقه بعد متوجه شدی نفساش منظم شدن و البته وزنش بیشتر روت فشار میاورد ولی نمیتونستی کاری کنی پس ترجیح دادی بخوابی
با صدای آلارم چشماتو باز کردی که دیدی گوشی دریکوعه خاموشش کردی و خواستی بلند شی که بیشتر بغلت کرد و هنوزم دقیقا تو همون پوزیشن دیشب بودین
+هی بیدار شو دیگه
تکونش دادی که چشماشو باز کرد و متعجب نگاهت کرد و زود از روت بلند شد و نشست رو تخت و همچنان متعجب نگاهت میکرد
+گفته بودی اتفاقایی که تو مستی میفته یادت میمونه
دریکو یکم فکر کرد و با یادآوری دیشب موهاشو چنگ زد و سرشو بین دستاش گرفت چند ثانیه بعد سرشو بالا آورد و به تویی که نگاهش میکردی خیره شد
-متاسفم
ساکت نگاهش میکردی و نمیدونستی بهش چی بگی
-همه حرفام حقیقت داشتن من دوباره عاشق شدم
از اینکه الان هم همون حرفو تکرار کرده بود متعجب شدی
-تو گفتی هیچ حسی بهم نداری ولی کل شبو به خاطر من پیشم بودی چرا ا.ت؟
+نگران بودم
-نگران کی؟من یا سوفیا؟
نفس عمیقی کشیدی و پایین انداخت سرت گفتی:تو
-من؟!تو نترسیدی تو مستی بلایی سرت بیارم و حتی نگرانم شدی؟
+نه چون میشناسمتون
-با من رسمی حرف نزن ا.ت و بهم توضیح بده که وقتی حسی بهم نداری چرا نگرانم شدی
+میخوای به چی برسی؟
-به اینکه دروغ گفتی که حسی بهم نداری
+آره دروغ گفتم
لحنت جوری ریلکس بود که انگار داشتی یه حرف همیشگی میزدی ولی دریکو از تعجب نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه
-به مسیح قسم اگه بگی حس برادرانه بهم داری یه کاری میکنم مامان بچه دومم بشی
+دیدی نباید بهت رو بدم؟
-چرا درست و حسابی نمیگی عاشقمی؟
+مگه تو گفتی؟
-عاشقتم
متعجب از اینکه تو کمتر از یه ثانیه گفتش نگاهش کردی که گفت:زود جوابمو بده
- ۴۰.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط