🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟
باران کمکم آرام شده بود.
ا/ت هنوز کنار گلدانها ایستاده بود و سوکجین روبهرویش.
هر دو اعتراف کرده بودند.
هر دو میدانستند چه حسی دارند.
اما یک مشکل کوچک وجود داشت...
هیچکدام نمیدانستند حالا باید چه کار کنند.
ا/ت سکوت را شکست.
— خب...
سوکجین نگاهش کرد.
— خب؟
— الان چی؟
سوکجین کمی فکر کرد.
— نمیدونم.
ا/ت با تعجب گفت:
— تو اعتراف کردی، بعد نمیدونی؟
— من برای اعتراف آماده شده بودم، نه برای مرحلهی بعدش.
ا/ت خندهاش گرفت.
— خیلی حرفهای.
— ممنون.
— تعریف نبود.
— باز هم قبولش میکنم.
ا/ت سرش را تکان داد.
— پس ما الان...
مکث کرد.
سوکجین منتظر ماند.
— چی هستیم؟
سوکجین چند ثانیه به او نگاه کرد.
— دو نفری که همدیگه رو دوست دارن؟
ا/ت گفت:
— این که خیلی کلیه.
— دو نفری که از فردا احتمالاً بیشتر با هم دعوا میکنن؟
— این یکی محتملتره.
سوکجین لبخند زد.
— پس فعلاً همین.
ا/ت آرام گفت:
— فعلاً؟
— آره.
— یعنی نمیخوای اسمش رو بذاری رابطه؟
سوکجین کمی خجالتزده شد.
— اگه تو بخوای...
ا/ت لبخند زد.
— من پرسیدم تو چی میخوای.
سوکجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی صادقانه گفت:
— میخوام دوستدخترم باشی.
ا/ت برای لحظهای سرخ شد.
— خیلی مستقیم گفتی.
— گفتی واضحتر اعتراف کنم.
— اون برای اعتراف بود!
— اینم برای همین مرحلهست.
ا/ت خندید.
— باشه.
سوکجین آرام پرسید:
— باشه یعنی...؟
ا/ت نگاهش کرد.
— یعنی میتونم دوستدخترت باشم.
لبخند سوکجین آنقدر واضح شد که ا/ت خندید.
— چرا اینقدر خوشحالی؟
— نمیدونم.
— معلومه.
— خب...
دستهایش را داخل جیبش گذاشت.
— شاید چون از امروز دیگه لازم نیست برای هر بار کنارت بودن بهانه پیدا کنم.
ا/ت با شیطنت گفت:
— کی گفته میتونی همیشه کنارم باشی؟
سوکجین لبخند زد.
— تو.
— من کی؟
— همین الان.
— همچین چیزی نگفتم!
— من برداشت کردم.
ا/ت خندید.
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
— ولی دوستپسرتم.
ا/ت سریع گفت:
— هنوز به این کلمه عادت نکردم.
سوکجین کمی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
— منم.
---
وقتی از گلخانه بیرون آمدند، هوا خنک شده بود.
ا/ت دستهایش را داخل جیب کتش برد.
سوکجین کنارش راه میرفت.
این بار فاصلهشان کمی کمتر بود.
بعد از چند دقیقه، سوکجین پرسید:
— فردا کلاس داری؟
ا/ت خندید.
— دوستپسری و هنوز برنامهی کلاسهامو نمیدونی؟
— میدونم.
— پس چرا پرسیدی؟
— میخواستم ببینمت.
ا/ت چند لحظه ساکت شد.
سوکجین هم انگار تازه متوجه شد چه گفته.
— یعنی...
ا/ت با خنده گفت:
— لازم نیست توضیح بدی.
— خوبه.
---
صبح روز بعد، ا/ت وارد کلاس شد.
سوکجین از قبل آنجا بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
ا/ت هم لبخند زد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما چند ثانیه بعد، سوکجین آرام گفت:
— صبح بخیر.
ا/ت نشست.
— صبح بخیر، دوستپسر.
سوکجین برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
ا/ت خندید.
— چی شد؟
— هیچی.
— چرا سرخ شدی؟
— هوا گرمه.
ا/ت به پنجره نگاه کرد.
— بیرون پنج درجهست.
— پس مشکل از پنجرهست.
ا/ت خندید.
— بهونهی بدی بود.
سوکجین لبخند زد.
— ولی ارزشش رو داشت.
---
کلاس شروع شد.
چند دقیقه بعد، یک کاغذ کوچک روی میز ا/ت قرار گرفت.
او بازش کرد.
با خط سوکجین نوشته شده بود:
«پس واقعاً دوستدخترمی؟»
ا/ت لبخند زد.
زیرش نوشت:
«پشیمون شدی؟»
کاغذ را برگرداند.
چند لحظه بعد جواب آمد:
«نه.»
ا/ت منتظر ماند.
یک خط دیگر زیرش اضافه شد:
«فقط هنوز باورم نمیشه.»
لبخند ا/ت آرامتر شد.
کاغذ را بست.
و برای اولین بار، وسط یک کلاس معمولی دانشگاه، یک حس کاملاً جدید را تجربه کرد.
اینکه کسی آن طرف کلاس نشسته...
و حالا واقعاً مال قلبش است.
🌷 ادامه دارد...
بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟
باران کمکم آرام شده بود.
ا/ت هنوز کنار گلدانها ایستاده بود و سوکجین روبهرویش.
هر دو اعتراف کرده بودند.
هر دو میدانستند چه حسی دارند.
اما یک مشکل کوچک وجود داشت...
هیچکدام نمیدانستند حالا باید چه کار کنند.
ا/ت سکوت را شکست.
— خب...
سوکجین نگاهش کرد.
— خب؟
— الان چی؟
سوکجین کمی فکر کرد.
— نمیدونم.
ا/ت با تعجب گفت:
— تو اعتراف کردی، بعد نمیدونی؟
— من برای اعتراف آماده شده بودم، نه برای مرحلهی بعدش.
ا/ت خندهاش گرفت.
— خیلی حرفهای.
— ممنون.
— تعریف نبود.
— باز هم قبولش میکنم.
ا/ت سرش را تکان داد.
— پس ما الان...
مکث کرد.
سوکجین منتظر ماند.
— چی هستیم؟
سوکجین چند ثانیه به او نگاه کرد.
— دو نفری که همدیگه رو دوست دارن؟
ا/ت گفت:
— این که خیلی کلیه.
— دو نفری که از فردا احتمالاً بیشتر با هم دعوا میکنن؟
— این یکی محتملتره.
سوکجین لبخند زد.
— پس فعلاً همین.
ا/ت آرام گفت:
— فعلاً؟
— آره.
— یعنی نمیخوای اسمش رو بذاری رابطه؟
سوکجین کمی خجالتزده شد.
— اگه تو بخوای...
ا/ت لبخند زد.
— من پرسیدم تو چی میخوای.
سوکجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی صادقانه گفت:
— میخوام دوستدخترم باشی.
ا/ت برای لحظهای سرخ شد.
— خیلی مستقیم گفتی.
— گفتی واضحتر اعتراف کنم.
— اون برای اعتراف بود!
— اینم برای همین مرحلهست.
ا/ت خندید.
— باشه.
سوکجین آرام پرسید:
— باشه یعنی...؟
ا/ت نگاهش کرد.
— یعنی میتونم دوستدخترت باشم.
لبخند سوکجین آنقدر واضح شد که ا/ت خندید.
— چرا اینقدر خوشحالی؟
— نمیدونم.
— معلومه.
— خب...
دستهایش را داخل جیبش گذاشت.
— شاید چون از امروز دیگه لازم نیست برای هر بار کنارت بودن بهانه پیدا کنم.
ا/ت با شیطنت گفت:
— کی گفته میتونی همیشه کنارم باشی؟
سوکجین لبخند زد.
— تو.
— من کی؟
— همین الان.
— همچین چیزی نگفتم!
— من برداشت کردم.
ا/ت خندید.
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
— ولی دوستپسرتم.
ا/ت سریع گفت:
— هنوز به این کلمه عادت نکردم.
سوکجین کمی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
— منم.
---
وقتی از گلخانه بیرون آمدند، هوا خنک شده بود.
ا/ت دستهایش را داخل جیب کتش برد.
سوکجین کنارش راه میرفت.
این بار فاصلهشان کمی کمتر بود.
بعد از چند دقیقه، سوکجین پرسید:
— فردا کلاس داری؟
ا/ت خندید.
— دوستپسری و هنوز برنامهی کلاسهامو نمیدونی؟
— میدونم.
— پس چرا پرسیدی؟
— میخواستم ببینمت.
ا/ت چند لحظه ساکت شد.
سوکجین هم انگار تازه متوجه شد چه گفته.
— یعنی...
ا/ت با خنده گفت:
— لازم نیست توضیح بدی.
— خوبه.
---
صبح روز بعد، ا/ت وارد کلاس شد.
سوکجین از قبل آنجا بود.
وقتی او را دید، لبخند زد.
ا/ت هم لبخند زد.
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما چند ثانیه بعد، سوکجین آرام گفت:
— صبح بخیر.
ا/ت نشست.
— صبح بخیر، دوستپسر.
سوکجین برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
ا/ت خندید.
— چی شد؟
— هیچی.
— چرا سرخ شدی؟
— هوا گرمه.
ا/ت به پنجره نگاه کرد.
— بیرون پنج درجهست.
— پس مشکل از پنجرهست.
ا/ت خندید.
— بهونهی بدی بود.
سوکجین لبخند زد.
— ولی ارزشش رو داشت.
---
کلاس شروع شد.
چند دقیقه بعد، یک کاغذ کوچک روی میز ا/ت قرار گرفت.
او بازش کرد.
با خط سوکجین نوشته شده بود:
«پس واقعاً دوستدخترمی؟»
ا/ت لبخند زد.
زیرش نوشت:
«پشیمون شدی؟»
کاغذ را برگرداند.
چند لحظه بعد جواب آمد:
«نه.»
ا/ت منتظر ماند.
یک خط دیگر زیرش اضافه شد:
«فقط هنوز باورم نمیشه.»
لبخند ا/ت آرامتر شد.
کاغذ را بست.
و برای اولین بار، وسط یک کلاس معمولی دانشگاه، یک حس کاملاً جدید را تجربه کرد.
اینکه کسی آن طرف کلاس نشسته...
و حالا واقعاً مال قلبش است.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۲۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط