«قراردادِ سیاه» p1
«قراردادِ سیاه» p1
باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانوادهی جون میبارید.
عمارت در تاریکی شب بیشتر شبیه قلعهای بود که هیچکس
جرئت نزدیکشدن به آن را نداشت. پشت پنجرههای بلند، چراغهای زرد سالن اصلی روشن بودند و صدای آرام صحبت مردانی که دور یک میز نشسته بودند، در راهروها میپیچید.
ا/ت تازه از پلهها پایین آمده بود که صدای پدرش را شنید:
پدر ا/ت: ا/ت. بیا داخل.
ا/ت مکث کرد.
از لحنش معلوم بود موضوع معمولی نیست.
در را باز کرد.
چند مر
د کتوشلواری اطراف میز نشسته بودند. در انتهای میز، مردی جوان با لباس مشکی، آرام و بیحرکت نشسته بود؛ همان کسی که ا/ت فقط از دور دربارهاش شنیده بود.
جونگکوک.
رئیس جوان خانوادهی جون.
نگاهش برای چند ثانیه روی ا/ت ماند، اما هیچ حرفی نزد.
ا/ت وارد شد و روبهروی پدرش ایستاد.
ا/ت: اتفاقی افتاده؟
پدرش به صندلی کنار خ
ودش اشاره کرد.
پدر ا/ت: بشین.
ا/ت ننشست.
ا/ت: وقتی میگی «بشین»، معمولاً خبر خوبی نیست.
یکی از مردها لبخند کوتاهی زد، اما جونگکوک همچنان ساکت ماند.
پدر ا/ت نفس عمیقی کشید.
پدر ا/ت: دو خانوادهی ما سالهاست با هم اختلاف دارن. امشب تصمیم گرفته شد این اختلاف برای همیشه تموم بشه.
ا/ت با تردید نگاهش کرد.
ا/ت: چطوری؟
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پدرش
مستقیم به او نگاه کرد.
پدر ا/ت: با ازدواج تو و جونگکوک.
ا/ت چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد یک خندهی کوتاه و ناباورانه کرد.
ا/ت: خیلی بامزه بود.
هیچکس نخندید.
لبخند از صورت ا/ت محو شد.
ا/ت: …صبر کن. جدی گفتی؟
پدرش سر تکان داد.
ا/ت نگاهش را به جونگکوک دوخت.
او حتی پلک هم نزد.
ا/ت: و ایشون هم موافقه؟
جونگکوک برای اولین بار لب باز کرد.
جونگکوک: موافق بودن یا نبودن
من، چیزی رو عوض نمیکنه.
ا/ت ابرویش را بالا انداخت.
ا/ت: پس حداقل روی یه چیز توافق داریم.
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک: فردا قرارداد امضا میشه.
ا/ت با ناباوری به او خیره شد.
ا/ت: من قرار نیست اسمم رو پای قراردادی بذارم که حتی اجازه نداشتم دربارهش نظر بدم.
پدرش محکم جواب داد:
پدر ا/ت: این فقط دربارهی تو نیست. امنیت دو خانواده به این تصمیم بستگی داره.
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک پروندهی مشکیرنگی را از روی میز برداشت و مقابلش گذاشت.
جونگکوک: فردا میخونیش.
ا/ت پرونده را برداشت و به جلدش نگاه کرد.
روی آن فقط یک
کلمه نوشته شده بود:
CONTRACT
ا/ت آرام سرش را بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد.
این ازدواج قرار نبود ساده باشد
باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانوادهی جون میبارید.
عمارت در تاریکی شب بیشتر شبیه قلعهای بود که هیچکس
جرئت نزدیکشدن به آن را نداشت. پشت پنجرههای بلند، چراغهای زرد سالن اصلی روشن بودند و صدای آرام صحبت مردانی که دور یک میز نشسته بودند، در راهروها میپیچید.
ا/ت تازه از پلهها پایین آمده بود که صدای پدرش را شنید:
پدر ا/ت: ا/ت. بیا داخل.
ا/ت مکث کرد.
از لحنش معلوم بود موضوع معمولی نیست.
در را باز کرد.
چند مر
د کتوشلواری اطراف میز نشسته بودند. در انتهای میز، مردی جوان با لباس مشکی، آرام و بیحرکت نشسته بود؛ همان کسی که ا/ت فقط از دور دربارهاش شنیده بود.
جونگکوک.
رئیس جوان خانوادهی جون.
نگاهش برای چند ثانیه روی ا/ت ماند، اما هیچ حرفی نزد.
ا/ت وارد شد و روبهروی پدرش ایستاد.
ا/ت: اتفاقی افتاده؟
پدرش به صندلی کنار خ
ودش اشاره کرد.
پدر ا/ت: بشین.
ا/ت ننشست.
ا/ت: وقتی میگی «بشین»، معمولاً خبر خوبی نیست.
یکی از مردها لبخند کوتاهی زد، اما جونگکوک همچنان ساکت ماند.
پدر ا/ت نفس عمیقی کشید.
پدر ا/ت: دو خانوادهی ما سالهاست با هم اختلاف دارن. امشب تصمیم گرفته شد این اختلاف برای همیشه تموم بشه.
ا/ت با تردید نگاهش کرد.
ا/ت: چطوری؟
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پدرش
مستقیم به او نگاه کرد.
پدر ا/ت: با ازدواج تو و جونگکوک.
ا/ت چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد یک خندهی کوتاه و ناباورانه کرد.
ا/ت: خیلی بامزه بود.
هیچکس نخندید.
لبخند از صورت ا/ت محو شد.
ا/ت: …صبر کن. جدی گفتی؟
پدرش سر تکان داد.
ا/ت نگاهش را به جونگکوک دوخت.
او حتی پلک هم نزد.
ا/ت: و ایشون هم موافقه؟
جونگکوک برای اولین بار لب باز کرد.
جونگکوک: موافق بودن یا نبودن
من، چیزی رو عوض نمیکنه.
ا/ت ابرویش را بالا انداخت.
ا/ت: پس حداقل روی یه چیز توافق داریم.
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک: فردا قرارداد امضا میشه.
ا/ت با ناباوری به او خیره شد.
ا/ت: من قرار نیست اسمم رو پای قراردادی بذارم که حتی اجازه نداشتم دربارهش نظر بدم.
پدرش محکم جواب داد:
پدر ا/ت: این فقط دربارهی تو نیست. امنیت دو خانواده به این تصمیم بستگی داره.
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک پروندهی مشکیرنگی را از روی میز برداشت و مقابلش گذاشت.
جونگکوک: فردا میخونیش.
ا/ت پرونده را برداشت و به جلدش نگاه کرد.
روی آن فقط یک
کلمه نوشته شده بود:
CONTRACT
ا/ت آرام سرش را بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد.
این ازدواج قرار نبود ساده باشد
- ۵۴۵
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط