تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد
دشت هایی چه فراخ            
کوه هایی چه بلند 
در گلستانه چه بوی علفی می آمد 
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم 
پی خوابی شاید 
پی نوری، ریگی، لبخندی 
من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشیار است 
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه 
زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست 
آری 
تا شقایق هست، زندگی باید کرد 
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح 
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد 
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه 
دورها آوایی است، که مرا می خواند... 
سهراب سپهری
دیدگاه ها (۲)

وطن، هویت، ایمان، فرهنگ و همه آنچه نشان و نشانه ایرانی‌بودن ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

Seven

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part³: ...

دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه ب...

دشت هایی چه فراخ            کوه هایی چه بلند در گلستانه چه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط