رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهل و یکم: وقتی ملیسا دیگر نبود
همان شب، وقتی خانوادهی ملیسا در خانه جمع شده بودند، صدای پیامهای پیدرپی از گوشی عمهاش بلند شد.
عمه گوشی را برداشت و با تعجب گفت:
ـ صبر کنین... ملیسا از گروه خارج شده!
یکی از عموها گوشیاش را از روی میز برداشت.
ـ چی؟ چرا؟
زنعمو با بیتفاوتی گفت:
ـ شاید اشتباهی زده.
اما ریو که کنار پدرش نشسته بود، سرش را تکان داد.
ـ اشتباهی نیست. ملیسا اهل این کارها نیست.
کنت پیامهای قبلی گروه را بالا و پایین کرد. آخرین بحثها دربارهی مقایسهی ملیسا و سرینا بود؛ همان حرفهایی که والدین ملیسا با آنها مخالفت کرده بودند.
ـ فکر کنم به خاطر حرفهای چند شب پیشه.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
یکی از عموها گفت:
ـ یعنی اینقدر از حرفهامون ناراحت شده؟
پدر ملیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با لحنی جدی جواب داد:
ـ شما واقعاً فکر میکنین این فقط مربوط به چند تا پیامه؟
همه به او نگاه کردند.
ـ دختر من مدتهاست احساس میکنه توی این خانواده دیده نمیشه. هر بار که دور هم جمع میشیم، باید دربارهی سرینا حرف بزنیم، ازش تعریف کنیم و با ملیسا مقایسهاش کنیم. بعد هم انتظار دارین ملیسا با لبخند کنارمون بشینه؟
مادر ملیسا آهی کشید.
ـ ما بارها سعی کردیم این موضوع رو بهتون بفهمونیم.
یکی از عمهها با ناراحتی گفت:
ـ خب، میتونست بهجای ترک گروه، مستقیم بهمون بگه.
پدر ملیسا فوراً جواب داد:
ـ چند بار باید حرف بزنه تا بالاخره گوش بدین؟
این بار کسی پاسخی نداشت.
***
ریو گوشیاش را برداشت و وارد گفتوگوی خصوصی ملیسا شد.
«ملیسا، چرا از گروه رفتی؟»
پیام را فرستاد، اما جوابی دریافت نکرد.
چند دقیقه بعد نوشت:
«میدونم احتمالاً به خاطر حرفهای ماست. میتونیم صحبت کنیم؟»
باز هم خبری نشد.
ریو به عکس قدیمیای فکر کرد که چند روز پیش به ملیسا داده بود؛ عکسی از دوران کودکیشان، وقتی هنوز بدون خجالت کنارش مینشست و برای تعریف کردن کوچکترین اتفاق روزش سراغ او میآمد.
آرام زیر لب گفت:
ـ کی اینقدر ازم دور شدی، ملیسا؟
کنت صدایش را شنید.
ـ شاید ما ازش دور شدیم، ریو.
ریو چیزی نگفت.
***
در خانهی ملیسا، آرون تازه متوجه شده بود که خواهرش از گروه خانوادگی خارج شده است.
ـ ملیسا گروه رو ترک کرده؟
مادرش گوشی را پایین آورد.
ـ بله. امشب.
آرون اخم کرد.
ـ بعد از اون همه حرفی که پشت سرش زدن، انتظار داشتین بمونه؟
پدرش گفت:
ـ تصمیم خودش بوده. ما هم قرار نیست مجبورش کنیم برگرده.
آرون چند لحظه فکر کرد و بعد گوشیاش را برداشت تا به خواهرش پیام بدهد؛ اما درست پیش از نوشتن، مکث کرد.
ملیسا در سفر بود. شاید بالاخره فرصتی پیدا کرده بود که بدون نگرانی از حرفهای خانواده، خوش بگذراند.
پس گوشی را کنار گذاشت.
ـ وقتی برگشت، خودم باهاش حرف میزنم.
مادرش لبخند کوچکی زد.
ـ فقط یادت باشه که بهجای تصمیم گرفتن براش، به حرفهاش گوش بدی.
آرون سر تکان داد.
ـ میدونم. این بار میخوام مطمئن بشم که واقعاً حالش خوبه.
***
آن سوی شهر، ملیسا در اتاق هتل کنار ایومی نشسته بود و عکسهای جشنواره را تماشا میکرد.
گوشیاش چند بار لرزید، اما او سراغش نرفت.
ایومی پرسید:
ـ نمیخوای ببینی کی پیام داده؟
ملیسا گوشی را برداشت و نگاهی به صفحه انداخت. چند پیام از ریو و یک پیام از مادرش داشت.
برای لحظهای مکث کرد؛ بعد گوشی را خاموش کرد و کنار گذاشت.
ـ فردا جواب میدم.
ایومی چیزی نپرسید و سرش را روی شانهی ملیسا گذاشت.
ملیسا به پنجره نگاه کرد. از آنجا چراغهای دور بازار هنوز دیده میشدند.
او خانوادهاش را فراموش نکرده بود و حتی دیگر از آنها متنفر هم نبود؛ فقط نمیخواست تمام آرامشش به این وابسته باشد که چه کسی دوستش دارد و چه کسی نادیدهاش میگیرد.
و برای نخستین بار، وقتی به فردا فکر کرد، منتظر نبود کسی در خانواده انتخابش کند.
میخواست خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد.
همان شب، وقتی خانوادهی ملیسا در خانه جمع شده بودند، صدای پیامهای پیدرپی از گوشی عمهاش بلند شد.
عمه گوشی را برداشت و با تعجب گفت:
ـ صبر کنین... ملیسا از گروه خارج شده!
یکی از عموها گوشیاش را از روی میز برداشت.
ـ چی؟ چرا؟
زنعمو با بیتفاوتی گفت:
ـ شاید اشتباهی زده.
اما ریو که کنار پدرش نشسته بود، سرش را تکان داد.
ـ اشتباهی نیست. ملیسا اهل این کارها نیست.
کنت پیامهای قبلی گروه را بالا و پایین کرد. آخرین بحثها دربارهی مقایسهی ملیسا و سرینا بود؛ همان حرفهایی که والدین ملیسا با آنها مخالفت کرده بودند.
ـ فکر کنم به خاطر حرفهای چند شب پیشه.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
یکی از عموها گفت:
ـ یعنی اینقدر از حرفهامون ناراحت شده؟
پدر ملیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با لحنی جدی جواب داد:
ـ شما واقعاً فکر میکنین این فقط مربوط به چند تا پیامه؟
همه به او نگاه کردند.
ـ دختر من مدتهاست احساس میکنه توی این خانواده دیده نمیشه. هر بار که دور هم جمع میشیم، باید دربارهی سرینا حرف بزنیم، ازش تعریف کنیم و با ملیسا مقایسهاش کنیم. بعد هم انتظار دارین ملیسا با لبخند کنارمون بشینه؟
مادر ملیسا آهی کشید.
ـ ما بارها سعی کردیم این موضوع رو بهتون بفهمونیم.
یکی از عمهها با ناراحتی گفت:
ـ خب، میتونست بهجای ترک گروه، مستقیم بهمون بگه.
پدر ملیسا فوراً جواب داد:
ـ چند بار باید حرف بزنه تا بالاخره گوش بدین؟
این بار کسی پاسخی نداشت.
***
ریو گوشیاش را برداشت و وارد گفتوگوی خصوصی ملیسا شد.
«ملیسا، چرا از گروه رفتی؟»
پیام را فرستاد، اما جوابی دریافت نکرد.
چند دقیقه بعد نوشت:
«میدونم احتمالاً به خاطر حرفهای ماست. میتونیم صحبت کنیم؟»
باز هم خبری نشد.
ریو به عکس قدیمیای فکر کرد که چند روز پیش به ملیسا داده بود؛ عکسی از دوران کودکیشان، وقتی هنوز بدون خجالت کنارش مینشست و برای تعریف کردن کوچکترین اتفاق روزش سراغ او میآمد.
آرام زیر لب گفت:
ـ کی اینقدر ازم دور شدی، ملیسا؟
کنت صدایش را شنید.
ـ شاید ما ازش دور شدیم، ریو.
ریو چیزی نگفت.
***
در خانهی ملیسا، آرون تازه متوجه شده بود که خواهرش از گروه خانوادگی خارج شده است.
ـ ملیسا گروه رو ترک کرده؟
مادرش گوشی را پایین آورد.
ـ بله. امشب.
آرون اخم کرد.
ـ بعد از اون همه حرفی که پشت سرش زدن، انتظار داشتین بمونه؟
پدرش گفت:
ـ تصمیم خودش بوده. ما هم قرار نیست مجبورش کنیم برگرده.
آرون چند لحظه فکر کرد و بعد گوشیاش را برداشت تا به خواهرش پیام بدهد؛ اما درست پیش از نوشتن، مکث کرد.
ملیسا در سفر بود. شاید بالاخره فرصتی پیدا کرده بود که بدون نگرانی از حرفهای خانواده، خوش بگذراند.
پس گوشی را کنار گذاشت.
ـ وقتی برگشت، خودم باهاش حرف میزنم.
مادرش لبخند کوچکی زد.
ـ فقط یادت باشه که بهجای تصمیم گرفتن براش، به حرفهاش گوش بدی.
آرون سر تکان داد.
ـ میدونم. این بار میخوام مطمئن بشم که واقعاً حالش خوبه.
***
آن سوی شهر، ملیسا در اتاق هتل کنار ایومی نشسته بود و عکسهای جشنواره را تماشا میکرد.
گوشیاش چند بار لرزید، اما او سراغش نرفت.
ایومی پرسید:
ـ نمیخوای ببینی کی پیام داده؟
ملیسا گوشی را برداشت و نگاهی به صفحه انداخت. چند پیام از ریو و یک پیام از مادرش داشت.
برای لحظهای مکث کرد؛ بعد گوشی را خاموش کرد و کنار گذاشت.
ـ فردا جواب میدم.
ایومی چیزی نپرسید و سرش را روی شانهی ملیسا گذاشت.
ملیسا به پنجره نگاه کرد. از آنجا چراغهای دور بازار هنوز دیده میشدند.
او خانوادهاش را فراموش نکرده بود و حتی دیگر از آنها متنفر هم نبود؛ فقط نمیخواست تمام آرامشش به این وابسته باشد که چه کسی دوستش دارد و چه کسی نادیدهاش میگیرد.
و برای نخستین بار، وقتی به فردا فکر کرد، منتظر نبود کسی در خانواده انتخابش کند.
میخواست خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد.
- ۲۳۸
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط