فصل اول: چادر ساحره
فصل اول: چادر ساحره
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پادشاهیِ طلایی
در سرزمینی که کوههای بلندش تا دل ابرها امتداد داشتند و رودخانههایش از میان دشتهای سبز عبور میکردند، پادشاهی بزرگی وجود داشت.
سرزمینی با قصرهای باشکوه، بازارهای رنگارنگ، باغهای سلطنتی و خیابانهایی که در روزهای جشن، با هزاران فانوس روشن میشدند.
پادشاه یونسو، مردی مهربان و آرام بود. برخلاف بسیاری از پادشاهان، مردمش را نه رعیت، بلکه خانوادهی بزرگ خود میدانست.
در کنار او، ملکه بورام قرار داشت؛ زنی زیبا با موهای طلایی کمرنگ و چشمانی که همیشه مهربانی در آنها موج میزد.
آنها دو پسر داشتند.
کیمین، شاهزادهی بزرگتر و ولیعهد پادشاهی.
و سونگمین، شاهزادهی کوچکتر.
کیمین مردی بیستوهشت ساله، با موهای بور کمرنگ و چشمانی سبز یاقوتی بود. او بهعنوان جانشین پادشاه، از کودکی برای ادارهی کشور آموزش دیده بود.
اما سونگمین...
سونگمین بیشتر از آنکه به فکر تاج و تخت باشد، به فکر پنجرههای بلند قصر، کتابهای قدیمی، باغهای سلطنتی و دنیایی بود که پشت دیوارهای سفید و طلایی قصر قرار داشت.
او بیستوچهار سال داشت.
و برخلاف تصور بسیاری از اشراف، شاهزادهای نبود که همیشه به قوانین خشک سلطنتی پایبند بماند.
البته این موضوع برای خانوادهاش تازگی نداشت.
بهخصوص برای کیمین.
ـ سونگمین!
صدای کیمین در راهروی قصر پیچید.
شاهزادهی کوچکتر که مشغول نگاه کردن به نقشهی شهر بود، آرام سرش را بالا آورد.
ـ بله، برادر ؟
کیمین دستهایش را روی سینه قفل کرد.
ـ چرا لباس رسمی جلسه رو نپوشیدی؟
سونگمین نگاهی به لباس سادهی خودش انداخت.
ـ چون جلسه سه ساعت دیگهست؟
ـ و چرا داری نقشهی شهر رو نگاه میکنی؟
ـ چون شهر وجود داره؟
کیمین چند ثانیه به او خیره ماند.
سپس خندهاش گرفت.
ـ یه روز به خاطر همین زبونت از قصر اخراجت میکنن.
سونگمین لبخند زد.
ـ اون روز لطفاً برام جشن بگیر.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
مردی که به تاج و تخت اهمیتی نمیداد
در فاصلهای بسیار دور از قصر، در یکی از شهرهای مرزی پادشاهی، زندگی کاملاً متفاوتی جریان داشت.
نه خبری از چلچراغهای طلایی بود.
نه از لباسهای ابریشمی.
نه از خدمتکارانی که با شنیدن صدای قدمهای شاهزادگان به صف میشدند.
در آن شهر، مردم بیشتر به فکر نان شبشان بودند.
بازارهای شلوغ، کوچههای باریک، کافههای کوچک و ساختمانهایی که بیشترشان نیاز به تعمیر داشتند.
در میان آنها، مردی زندگی میکرد که اگرچه ظاهری کاملاً انسانی داشت، اما حقیقتی را در وجودش پنهان کرده بود.
بنگچان.
مردی با دویستوبیستونه سال عمر.
یک سِرای.
موجودی که میتوانست تا ده قرن زندگی کند، اما هیچ قدرت جادویی یا توانایی خارقالعادهای نداشت.
تنها تفاوتش با انسانها، عمر طولانیاش بود.
بنگچان در خانهای کوچک زندگی میکرد.
خانهای با پنجرههای چوبی، باغچهای کمگل و آشپزخانهای که همیشه بوی غذا میداد.
او خانوادهای نداشت.
اما هیونجین، آیان و هان را داشت.
و برایش کافی بود.
ـ چان!
صدای هیونجین از پشت در بلند شد.
بنگچان که مشغول آماده کردن شام بود، بدون آنکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ در بازه.
هیونجین وارد شد.
مردی بیستوپنج ساله با موهای مشکی و چشمانی تیلهای مشکی که در نگاه اول، کمی سرد به نظر میرسیدند.
اما بنگچان خوب میدانست که این ظاهر جدی، هیچ ارتباطی با شخصیت واقعی دوستش ندارد.
هیونجین نگاهی به قابلمه انداخت.
ـ باز سوپ؟
ـ باز شکایت؟
ـ من شکایت نمیکنم. فقط دارم از کیفیت زندگی خودم دفاع میکنم.
بنگچان قاشق چوبی را به سمتش گرفت.
ـ پس برو برای خودت غذا درست کن.
هیونجین فوراً روی صندلی نشست.
ـ سوپ عالیه.
چان خندید.
چند دقیقه بعد، آیان هم از راه رسید.
و با ورودش، آرامش خانه رسماً به پایان رسید.
ـ چرا من آخرین نفریام که خبر داره امشب قراره بیرون بریم؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ چون تو همیشه دیر میکنی.
ـ من دیر نمیکنم. شما زود میرید!
بنگچان بشقابها را روی میز گذاشت.
ـ امشب میریم پیش هان. نوشیدنی میخوریم، غذا و کمی استراحت
آیان با خوشحالی دستهایش را به هم زد.
ـ بالاخره یه برنامهی درست!
هیونجین نگاهش کرد.
ـ تو نمیای
ـ چی، چرا؟
ـ تو فردا باید بری بازار. اگه امشب هم بیای، فردا دوباره غر میزنی.
آیان چند ثانیه سکوت کرد.
سپس با لحنی کاملاً جدی گفت:
ـ من از این خونه میرم.
بنگچان بدون نگاه کردن به او جواب داد:
ـ در رو پشت سرت ببند.
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پادشاهیِ طلایی
در سرزمینی که کوههای بلندش تا دل ابرها امتداد داشتند و رودخانههایش از میان دشتهای سبز عبور میکردند، پادشاهی بزرگی وجود داشت.
سرزمینی با قصرهای باشکوه، بازارهای رنگارنگ، باغهای سلطنتی و خیابانهایی که در روزهای جشن، با هزاران فانوس روشن میشدند.
پادشاه یونسو، مردی مهربان و آرام بود. برخلاف بسیاری از پادشاهان، مردمش را نه رعیت، بلکه خانوادهی بزرگ خود میدانست.
در کنار او، ملکه بورام قرار داشت؛ زنی زیبا با موهای طلایی کمرنگ و چشمانی که همیشه مهربانی در آنها موج میزد.
آنها دو پسر داشتند.
کیمین، شاهزادهی بزرگتر و ولیعهد پادشاهی.
و سونگمین، شاهزادهی کوچکتر.
کیمین مردی بیستوهشت ساله، با موهای بور کمرنگ و چشمانی سبز یاقوتی بود. او بهعنوان جانشین پادشاه، از کودکی برای ادارهی کشور آموزش دیده بود.
اما سونگمین...
سونگمین بیشتر از آنکه به فکر تاج و تخت باشد، به فکر پنجرههای بلند قصر، کتابهای قدیمی، باغهای سلطنتی و دنیایی بود که پشت دیوارهای سفید و طلایی قصر قرار داشت.
او بیستوچهار سال داشت.
و برخلاف تصور بسیاری از اشراف، شاهزادهای نبود که همیشه به قوانین خشک سلطنتی پایبند بماند.
البته این موضوع برای خانوادهاش تازگی نداشت.
بهخصوص برای کیمین.
ـ سونگمین!
صدای کیمین در راهروی قصر پیچید.
شاهزادهی کوچکتر که مشغول نگاه کردن به نقشهی شهر بود، آرام سرش را بالا آورد.
ـ بله، برادر ؟
کیمین دستهایش را روی سینه قفل کرد.
ـ چرا لباس رسمی جلسه رو نپوشیدی؟
سونگمین نگاهی به لباس سادهی خودش انداخت.
ـ چون جلسه سه ساعت دیگهست؟
ـ و چرا داری نقشهی شهر رو نگاه میکنی؟
ـ چون شهر وجود داره؟
کیمین چند ثانیه به او خیره ماند.
سپس خندهاش گرفت.
ـ یه روز به خاطر همین زبونت از قصر اخراجت میکنن.
سونگمین لبخند زد.
ـ اون روز لطفاً برام جشن بگیر.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
مردی که به تاج و تخت اهمیتی نمیداد
در فاصلهای بسیار دور از قصر، در یکی از شهرهای مرزی پادشاهی، زندگی کاملاً متفاوتی جریان داشت.
نه خبری از چلچراغهای طلایی بود.
نه از لباسهای ابریشمی.
نه از خدمتکارانی که با شنیدن صدای قدمهای شاهزادگان به صف میشدند.
در آن شهر، مردم بیشتر به فکر نان شبشان بودند.
بازارهای شلوغ، کوچههای باریک، کافههای کوچک و ساختمانهایی که بیشترشان نیاز به تعمیر داشتند.
در میان آنها، مردی زندگی میکرد که اگرچه ظاهری کاملاً انسانی داشت، اما حقیقتی را در وجودش پنهان کرده بود.
بنگچان.
مردی با دویستوبیستونه سال عمر.
یک سِرای.
موجودی که میتوانست تا ده قرن زندگی کند، اما هیچ قدرت جادویی یا توانایی خارقالعادهای نداشت.
تنها تفاوتش با انسانها، عمر طولانیاش بود.
بنگچان در خانهای کوچک زندگی میکرد.
خانهای با پنجرههای چوبی، باغچهای کمگل و آشپزخانهای که همیشه بوی غذا میداد.
او خانوادهای نداشت.
اما هیونجین، آیان و هان را داشت.
و برایش کافی بود.
ـ چان!
صدای هیونجین از پشت در بلند شد.
بنگچان که مشغول آماده کردن شام بود، بدون آنکه سرش را بالا بیاورد گفت:
ـ در بازه.
هیونجین وارد شد.
مردی بیستوپنج ساله با موهای مشکی و چشمانی تیلهای مشکی که در نگاه اول، کمی سرد به نظر میرسیدند.
اما بنگچان خوب میدانست که این ظاهر جدی، هیچ ارتباطی با شخصیت واقعی دوستش ندارد.
هیونجین نگاهی به قابلمه انداخت.
ـ باز سوپ؟
ـ باز شکایت؟
ـ من شکایت نمیکنم. فقط دارم از کیفیت زندگی خودم دفاع میکنم.
بنگچان قاشق چوبی را به سمتش گرفت.
ـ پس برو برای خودت غذا درست کن.
هیونجین فوراً روی صندلی نشست.
ـ سوپ عالیه.
چان خندید.
چند دقیقه بعد، آیان هم از راه رسید.
و با ورودش، آرامش خانه رسماً به پایان رسید.
ـ چرا من آخرین نفریام که خبر داره امشب قراره بیرون بریم؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ چون تو همیشه دیر میکنی.
ـ من دیر نمیکنم. شما زود میرید!
بنگچان بشقابها را روی میز گذاشت.
ـ امشب میریم پیش هان. نوشیدنی میخوریم، غذا و کمی استراحت
آیان با خوشحالی دستهایش را به هم زد.
ـ بالاخره یه برنامهی درست!
هیونجین نگاهش کرد.
ـ تو نمیای
ـ چی، چرا؟
ـ تو فردا باید بری بازار. اگه امشب هم بیای، فردا دوباره غر میزنی.
آیان چند ثانیه سکوت کرد.
سپس با لحنی کاملاً جدی گفت:
ـ من از این خونه میرم.
بنگچان بدون نگاه کردن به او جواب داد:
ـ در رو پشت سرت ببند.
- ۱۰۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط