بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می
بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها میرقصیدند و صدای موسیقی آنقدر بلند بود که اجازه نمیداد کسی صدای دیگری را بشنود.
من، کاگومه، روی صحنه میرقصیدم.
سالها بود که اینجا کار میکردم. میرقصیدم، پول درمیآوردم و به اتاق کوچکم برمیگشتم. اما یک قانون برای خودم داشتم؛ هیچوقت تنفروشی نمیکردم.
و هر شب، تقریباً سر یک ساعت مشخص، او وارد بار میشد.
مانجیرو سانو.
مایکی.
رئیس بونتن.
همین که وارد میشد، فضای بار عوض میشد. مردهایی که چند ثانیه قبل بلندبلند میخندیدند، ناگهان ساکت میشدند. کت مشکی، نگاه خونسرد و آن حالت بیاحساس صورتش باعث میشد همه بفهمند با چه کسی طرفاند.
مایکی همیشه یک میز گوشهی بار مینشست.
و من همیشه، بدون اینکه بخواهم، پیدایش میکردم.
چند هفته گذشت.
هر شب نگاهش میکردم.
و هر شب بیشتر از شب قبل گرفتار آن نگاه سیاه میشدم.
یک شب، بعد از تمام شدن کارم، جرئت کردم جلو بروم.
مایکی سرش را بلند کرد.
«چی شده؟»
دستهایم را به هم فشردم.
«میتونم یه چیزی بهت بگم؟»
«بگو.»
نفس عمیقی کشیدم.
«من... دوستت دارم.»
برای چند ثانیه سکوت شد.
انتظار داشتم بخندد، یا حداقل چیزی بگوید.
اما مایکی فقط نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
«کاگومه... این حرفو دیگه تکرار نکن.»
قلبم فرو ریخت.
«چرا؟»
نگاهش را از من گرفت.
«چون من آدم مناسبی برای تو نیستم.»
«ولی من خودم انتخاب کردم.»
مایکی این بار مستقیم نگاهم کرد.
«تو نمیدونی من تو چه دنیایی زندگی میکنم.»
صدایش سرد بود، اما چیزی در نگاهش میگفت خودش هم از این حرف خوشحال نیست.
«آدمهایی که اطراف منن، یا کشته میشن یا مجبور میشن آدم بکشن. هر روز ممکنه یه نفر از دشمنام بخواد از تو برای رسیدن به من استفاده کنه.»
آرام گفتم:
«من ازت نمیترسم.»
«باید بترسی.»
«ولی نمیترسم.»
مایکی از جایش بلند شد.
قبل از اینکه برود، فقط گفت:
«فراموشم کن.»
و رفت.
سه روز نیامد.
سه شب تمام، هر بار که در بار باز میشد، ناخودآگاه سرم را برمیگرداندم.
اما خبری از او نبود.
شب چهارم، وقتی داشتم وسایلم را جمع میکردم، صدایی پشت سرم آمد.
«هنوز میخوای فراموشم نکنی؟»
برگشتم.
مایکی آنجا ایستاده بود.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود.
گفتم:
«نه.»
چند قدم به من نزدیک شد.
«میدونی این یعنی چی؟»
«آره.»
«زندگی من ساده نیست.»
«لازم نیست ساده باشه.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را جلو آورد.
«پس از این لحظه، دیگه عقبنشینی نداری.»
به دستش نگاه کردم و بعد دستم را داخل دستش گذاشتم.
«ندارم.»
مایکی انگشتهایش را دور دستم بست.
برای اولین بار، آن مردی که همه از او میترسیدند، آرام لبخند زد.
«پس با من بیا، کاگومه.»
و من همان لحظه فهمیدم...
زندگیام از آن شب به بعد دیگر هیچوقت مثل قبل نمیشد.
من، کاگومه، روی صحنه میرقصیدم.
سالها بود که اینجا کار میکردم. میرقصیدم، پول درمیآوردم و به اتاق کوچکم برمیگشتم. اما یک قانون برای خودم داشتم؛ هیچوقت تنفروشی نمیکردم.
و هر شب، تقریباً سر یک ساعت مشخص، او وارد بار میشد.
مانجیرو سانو.
مایکی.
رئیس بونتن.
همین که وارد میشد، فضای بار عوض میشد. مردهایی که چند ثانیه قبل بلندبلند میخندیدند، ناگهان ساکت میشدند. کت مشکی، نگاه خونسرد و آن حالت بیاحساس صورتش باعث میشد همه بفهمند با چه کسی طرفاند.
مایکی همیشه یک میز گوشهی بار مینشست.
و من همیشه، بدون اینکه بخواهم، پیدایش میکردم.
چند هفته گذشت.
هر شب نگاهش میکردم.
و هر شب بیشتر از شب قبل گرفتار آن نگاه سیاه میشدم.
یک شب، بعد از تمام شدن کارم، جرئت کردم جلو بروم.
مایکی سرش را بلند کرد.
«چی شده؟»
دستهایم را به هم فشردم.
«میتونم یه چیزی بهت بگم؟»
«بگو.»
نفس عمیقی کشیدم.
«من... دوستت دارم.»
برای چند ثانیه سکوت شد.
انتظار داشتم بخندد، یا حداقل چیزی بگوید.
اما مایکی فقط نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
«کاگومه... این حرفو دیگه تکرار نکن.»
قلبم فرو ریخت.
«چرا؟»
نگاهش را از من گرفت.
«چون من آدم مناسبی برای تو نیستم.»
«ولی من خودم انتخاب کردم.»
مایکی این بار مستقیم نگاهم کرد.
«تو نمیدونی من تو چه دنیایی زندگی میکنم.»
صدایش سرد بود، اما چیزی در نگاهش میگفت خودش هم از این حرف خوشحال نیست.
«آدمهایی که اطراف منن، یا کشته میشن یا مجبور میشن آدم بکشن. هر روز ممکنه یه نفر از دشمنام بخواد از تو برای رسیدن به من استفاده کنه.»
آرام گفتم:
«من ازت نمیترسم.»
«باید بترسی.»
«ولی نمیترسم.»
مایکی از جایش بلند شد.
قبل از اینکه برود، فقط گفت:
«فراموشم کن.»
و رفت.
سه روز نیامد.
سه شب تمام، هر بار که در بار باز میشد، ناخودآگاه سرم را برمیگرداندم.
اما خبری از او نبود.
شب چهارم، وقتی داشتم وسایلم را جمع میکردم، صدایی پشت سرم آمد.
«هنوز میخوای فراموشم نکنی؟»
برگشتم.
مایکی آنجا ایستاده بود.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود.
گفتم:
«نه.»
چند قدم به من نزدیک شد.
«میدونی این یعنی چی؟»
«آره.»
«زندگی من ساده نیست.»
«لازم نیست ساده باشه.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را جلو آورد.
«پس از این لحظه، دیگه عقبنشینی نداری.»
به دستش نگاه کردم و بعد دستم را داخل دستش گذاشتم.
«ندارم.»
مایکی انگشتهایش را دور دستم بست.
برای اولین بار، آن مردی که همه از او میترسیدند، آرام لبخند زد.
«پس با من بیا، کاگومه.»
و من همان لحظه فهمیدم...
زندگیام از آن شب به بعد دیگر هیچوقت مثل قبل نمیشد.
- ۱.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط