خون و عسل

part 10
زمان مهمانی فرا رسید و همه در مهمانی می‌درخشیدن فقط جای یه نفر خالی بود...چویا نمیتونست دازای رو پیدا کنه
سمت فلور رفت و پرسید
+ فلور ساما...عذر میخوام که مزاحمتون شدم دازای ساما رو پیدا نمیکنم
" ایشون توی اتاقشون هستن "
با لحن تندی گفت که چویا آروم تشکر کرد و سمت اتاقش رفت و در زد
_ بیا داخل
وارد اتاق شد و با دیدن بالا تنه لخت و موهای خیسش سریع پشتش رو بهش کرد که دازای با اخم کمرنگی گفت
_ اینجا چیکار داری؟
+ اومدم...ببینمتون و باهاتون صحبت کنم
دازای هومی کشید و گفت
_ میخوای وقتی پشتت به منه صحبت کنی؟
+ ل...لباستونو بپوشید تا برگردم
_ هنوز نرسیده...مشکلی نداره برگرد
چویا با دیدن بالا تنه اش برای بار دوم باعث سرخی صورتش شد ولی روی تخت کنارش نشست و سرشو پایین انداخت که موهاش چشم هاشو پوشوندن
+ دازای...
ناگهان سرشو بلند کرد و با اخم غلیظی و بغض تو چشماش گفت
+ من با ازدواج تو مخالفمم!!! لطفا ازدواج نکنید
دازای اولش متعجب شد ولی بعدش گفت
_ منظورت چیه؟
+ اگه ازدواج کنی وقت اضافه ای نداری که...که با من بگذرونی و اگرم داشته باشی با کسی که ازدواج کردی میگذرونی و من نمیتونم نزدیکت باشم چون تو دیگه متاهلی من اینو نمیخوام عالیجناب
دازای بهش خندید و گفت
_ من چاره ای جز ازدواج ندارم این قلمرو باید ملکه آینده اش رو مشخص کنه
+ ولی من...نمیتونم قبولش کنم
دازای نگاهشو تیز کرد و دستش رو گرفت
_ چیزی هست که میخوای بهم بگی؟
+ دازای...من...خب...
دازای سرشو کج کرد و گفت
_ تو؟ تو چی؟
+ نمیدونم...اون همه دخترای مجرد زیبا اون بیرون منتظر توان نمیتونم تو ظاهر باهاشون رقابت کنم بلکه بخاطر انسان بودنم نمیتونم...
دیگه ادامه نداد و شروع به کندن پوست دستش کرد و قلبش دیوونه وار می‌کوبید...چی باید میگفت
_ کافیه...فهمیدم
از رو تخت بلند شد و جلوی چویا زانو زد
_ تو از هر موجودی که دیدم زیباتری حتی...
سرشو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت
_ حتی از هیماری هم زیبا تری...چویا من اونی که تو دیدی نیستم...من باهات بد رفتاری میکردم که بهم وابسته نشی ربطی به انسان بودن یا هر موجود دیگه ای نداره...من به هیماری خیانت نمیکنم اون هنوزم تو قلب منه حتی اگرم سمتت بیام به تو و حست به من خیانت کردم
بلند شد و حوله رو کنار گذاشت و موهاش رو تکون داد
_ ازت میخوام فردا از اینجا بری...یه محافظ تورو تا شهر انسان ها همراهی میکنه تا سالم برسی...بودنت اینجا اشتباهه
چویا قطره اشکی از چشمش ریخت و سرشو پایین انداخت
+ درخواستم رو رد میکنی؟
_ دیگه صحبتی با شما ندارم بانوی من شما مرخصید
لحن رسمی اش باعث شد قلبش به لرز بیوفته میدونست گفتن احساساتش درست نیست ولی نمیتونست این بار سنگین رو به تنهایی به دوش بکشه و حالا قرار بود دیگه هیچوقت دازای رو نبینه
از رو تخت بلند شد و تعظیم کرد
+ عذر منو بپذیرید عالیجناب
از اتاق با عجله بیرون رفت و توی راه روی طولانی دوید و دازای چشماشو روی هم فشرد
_ اگه بلایی که سر هیماری اومد سر تو هم بیاد دیگه نمیتونم زندگی کنم‌...هیماری بهم گفت یکی منتظرته ولی نمیدونستم اون تویی
________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

ابلیس

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط