روز عاشورا چگونه گذشت؟ _ ادامه ......

روز به وقت چاشت رسیده بود که شمر به عمر سعد پرخاش کرد که چرا این قدر تعلل می کند؟ عمر سعد عاقبت رضایت به شروع جنگ داد. اولین تیر را به سمت سپاه امام (ع) رها کرد و خطاب به لشگریانش فریاد زد: «نزد عبیدالله شهادت بدهید که من اولین تیر را رها کردم.» بعد از انداختن تیر توسط عمر سعد، کماندارهای لشکر کوفه همگی با هم شروع به تیراندازی کردند. امام به یارانش فرمودند: «اینها نماینده این قوم هستند. برای مرگی که چاره ای جز پذیرش آن نیست. آماده شوید.» چند نفر از سپاه امام(ع) در این تیر باران به شهادت رسیدند
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

۷ مهر ۱۳۶۰-سقوط هواپیمای هرکولس C-130 درحوالی کهریزک تهران- ...

کاش بودی و کیف میکردی که چطور اون چند مسافر یمنی که در دیدار...

🚩 ۹۹ ثانیه پای خاطره شنیدنی آقای عبدالفتاح اهوازیان در منش #...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط