پارت 180
*چند روز بعد*
*از دید امی*
*روز عادی.. کارلوس تو مدرسست و شارلوت هم پیش عمو هاش، عزی هم که مثل همیشه سر کارش.. اومدم بیرون تا تو این روز کمی قدم بزنمو شاید فراموش کنم که احتمال داشتن یه دوست از خانواده اشراف رو از دست دادم..*
امی: کاش اون کلاغ قبل از عمل کردن نظر منم میپرسید.. حالا شاید پیش بقیه ازم بد بگن و...هعییی
*همینطور داشتم میرفتم که متوجه یه صدای آشنا شدم، وقتی به کنار نگاه کردم متوجه گلوریا با یه گروه از دوستانش شدم، احتمالا از طبقه های ۳ یا ۴ باشن..باید ازش معذرت خواهی کنم؟ آخه اون کلاغ گفت که نرم سمتش..یه معذرت خواهی که چیزی نمیشه، میشه؟*
امی: ام..گلوریا..
گلوریا: اوه سرورم
*یکم با انگشتام ور میرم*
امی: راستش میخواستم بابت اون روز معذرت خواهی کنم..
گلوریا: نیازی به معذرت خواهی نیست سرورم..درک میکنم..
*با یه لبخند کوتاهی آروم سرشو به نشونه احترام خم میکنه..نمیفهمم چرا عزیز میگه نزدیکش نشم*
*آروم لبخند میزنم و سر تکون میدم و کمی اونجا میمونم..و قبل از اینکه برم..پچ پچ هایی رو میشنوم که باعث میشه سرجام خشکم بزنه*
؟؟ وای گلوریا بین تو اعلیحضرت عزرائیل باز اتفاقی افتاده؟
؟؟ اگه اشتباه نکنم قدیما هم به چیزی بین شما دو تا بود نه؟
؟؟ آره دیگه مگه نمیدونی؟ اعلیحضرت عزرائیل و گلوریا یه مدتی رو با هم وقت میگذروندن.. واقعا خیلی بهم میومدن
*دردی رو تو قلبم حس میکنم..عزی و گلوریا..چی؟*
گلوریا: بیخیال بچه ها.. اینا مال گذشتست.. هر چی بین ما بوده مال همون موقعست..مگه نه..سرورم؟
*به خودم میام..باید یه چی بگم..ولی از طرفی..قلبم درد میکنه..حس میکنم انگار باز هم بهم خیانت شده..عزی باز هم چیزی بهم نگفته..با اینکه من..من..*
گلوریا: سرورم.. حالتون خوبه؟
امی: ا.. آره.. من خوبم..فقط یکم احساس خستگی میکنم.. متاسفانه باید برم..منو ببخشین..
*از اونجا دور میشم..ولی به محض اینکه فاصله مون بیشتر شد، به سمت خونه پرواز میکنم..*
*پرش زمانی*
*از وقتی رسیدم خونه، نتونستم کاری رو بدون خطا انجام بدم.. حتی لیوان های ست خودمو عزی هم اتفاقی شکستم..*
امی: اگه..اگه مهم بود بهم میگفت..نه؟ اون بهم قول داد دیگه چیزی رو مخفی نمیکنه..
*با یه نفس عمیق رفتم سراغ کار ها.. باید به ارتش هم یه سری بزنم.. از بس تو این مدت درگیر بچه داری و بارداری بودم که کلی کار ریخته سرم..*
امی: بعدا باهاش حرف میزنم..ولی..امیدوارم پشیمون نشم..
*از دید امی*
*روز عادی.. کارلوس تو مدرسست و شارلوت هم پیش عمو هاش، عزی هم که مثل همیشه سر کارش.. اومدم بیرون تا تو این روز کمی قدم بزنمو شاید فراموش کنم که احتمال داشتن یه دوست از خانواده اشراف رو از دست دادم..*
امی: کاش اون کلاغ قبل از عمل کردن نظر منم میپرسید.. حالا شاید پیش بقیه ازم بد بگن و...هعییی
*همینطور داشتم میرفتم که متوجه یه صدای آشنا شدم، وقتی به کنار نگاه کردم متوجه گلوریا با یه گروه از دوستانش شدم، احتمالا از طبقه های ۳ یا ۴ باشن..باید ازش معذرت خواهی کنم؟ آخه اون کلاغ گفت که نرم سمتش..یه معذرت خواهی که چیزی نمیشه، میشه؟*
امی: ام..گلوریا..
گلوریا: اوه سرورم
*یکم با انگشتام ور میرم*
امی: راستش میخواستم بابت اون روز معذرت خواهی کنم..
گلوریا: نیازی به معذرت خواهی نیست سرورم..درک میکنم..
*با یه لبخند کوتاهی آروم سرشو به نشونه احترام خم میکنه..نمیفهمم چرا عزیز میگه نزدیکش نشم*
*آروم لبخند میزنم و سر تکون میدم و کمی اونجا میمونم..و قبل از اینکه برم..پچ پچ هایی رو میشنوم که باعث میشه سرجام خشکم بزنه*
؟؟ وای گلوریا بین تو اعلیحضرت عزرائیل باز اتفاقی افتاده؟
؟؟ اگه اشتباه نکنم قدیما هم به چیزی بین شما دو تا بود نه؟
؟؟ آره دیگه مگه نمیدونی؟ اعلیحضرت عزرائیل و گلوریا یه مدتی رو با هم وقت میگذروندن.. واقعا خیلی بهم میومدن
*دردی رو تو قلبم حس میکنم..عزی و گلوریا..چی؟*
گلوریا: بیخیال بچه ها.. اینا مال گذشتست.. هر چی بین ما بوده مال همون موقعست..مگه نه..سرورم؟
*به خودم میام..باید یه چی بگم..ولی از طرفی..قلبم درد میکنه..حس میکنم انگار باز هم بهم خیانت شده..عزی باز هم چیزی بهم نگفته..با اینکه من..من..*
گلوریا: سرورم.. حالتون خوبه؟
امی: ا.. آره.. من خوبم..فقط یکم احساس خستگی میکنم.. متاسفانه باید برم..منو ببخشین..
*از اونجا دور میشم..ولی به محض اینکه فاصله مون بیشتر شد، به سمت خونه پرواز میکنم..*
*پرش زمانی*
*از وقتی رسیدم خونه، نتونستم کاری رو بدون خطا انجام بدم.. حتی لیوان های ست خودمو عزی هم اتفاقی شکستم..*
امی: اگه..اگه مهم بود بهم میگفت..نه؟ اون بهم قول داد دیگه چیزی رو مخفی نمیکنه..
*با یه نفس عمیق رفتم سراغ کار ها.. باید به ارتش هم یه سری بزنم.. از بس تو این مدت درگیر بچه داری و بارداری بودم که کلی کار ریخته سرم..*
امی: بعدا باهاش حرف میزنم..ولی..امیدوارم پشیمون نشم..
- ۱۲.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط