رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_37
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
فلیکس دستش را روی بازوی او گذاشت.
ـ چی دیدی؟
هیونجین به او نگاه کرد.
این بار، نگاهش پر از ترس بود.
ـ من قبلاً اینجا بودم.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ همون شبی که گفتی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
صدایش پایینتر آمد.
ـ یه بار دیگه هم اومده بودم. بعد از اون.
چان به سمتش رفت.
ـ مطمئنی؟
ـ نه... ولی...
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ فکر کنم کسی رو منتظر گذاشته بودم.
فلیکس دستش را از روی بازوی او برداشت.
نه از روی عصبانیت.
بلکه چون جملهی هیونجین احساس عجیبی درونش ایجاد کرده بود.
او هم تصویر مبهمی دیده بود.
یک نفر زیر باران.
پشت به پنجره.
و دستی که روی شیشه کشیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه ترسانده بودش، این بود که در آن تصویر، خودش هم حضور داشت.
و داشت منتظر میماند.
عدد روی ضبطصوت تغییر کرد.
۰۰:۲۵
صدای ضبطصوت گفت:
ـ پاسخ هنوز ثبت نشده است.
هان با صدایی که دیگر شوخی در آن نبود، گفت:
ـ اگه جواب ندیم چی میشه؟
این بار ضبطصوت بلافاصله پاسخ داد.
ـ کسی که منتظر مانده، خودش جواب خواهد داد.
هان لبهایش را به هم فشرد.
آیان به اطراف نگاه کرد.
ـ کسی که منتظر مونده... یعنی کی؟
هیچکس جواب نداد.
چون از سمت راهرو صدای قدمهایی شنیده میشد.
آرام.
منظم.
قدمهایی که از پلهها بالا میآمدند.
چان به طرف در اتاق چرخید.
ـ همه پشت سر من بمونید.
لینو چراغقوه را بالا آورد.
چانگبین کنار هان ایستاد و دستش را جلوی او گرفت تا عقبتر بماند.
سئونگمین و آیان نزدیک میز ایستادند.
فلیکس هنوز کنار هیونجین بود.
قدمها نزدیکتر شدند.
یکی.
دو تا.
سه تا.
بعد متوقف شدند.
درست پشت در اتاق.
هیچکس نفس نمیکشید.
دستگیره آرام پایین رفت.
در باز نشد.
فقط صدای کسی از پشت آن شنیده شد.
ـ هیونجین؟
هیونجین یکباره سرش را بالا آورد.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ هیونجین، میدونم اونجایی.
فلیکس دست هیونجین را گرفت.
ـ جواب نده.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ ولی...
ـ نمیدونیم اون کیه.
از پشت در، صدای خندهی کوتاهی شنیده شد.
بعد صدا گفت:
ـ فلیکس؟
فلیکس خشک شد.
صدایی که نامش را صدا زده بود، صدای هیونجین بود.
اما هیونجین درست کنار او ایستاده بود.
و لبهایش تکان نخورده بودند.
چان آهسته گفت:
ـ هیچکس جواب نده.
دستگیره دوباره پایین رفت.
این بار در کمی باز شد.
تاریکی پشت آن، مثل پردهای ضخیم روی راهرو افتاده بود.
و از میان آن تاریکی، صدای هیونجین دوباره شنیده شد.
ـ فلیکس، بیا اینجا.
فلیکس حتی پلک نزد.
صدای کنار او، یعنی صدای هیونجین واقعی، آرام گفت:
ـ این من نیستم.
فلیکس دستش را محکمتر گرفت.
ـ میدونم.
اما درست در همان لحظه، از داخل ضبطصوت صدایی بلند شد.
ـ پانزده ثانیه.
۰۰:۱۵
عقربهی دقیقهشمار ساعت، برای اولین بار تکان خورد.
حرکتش آنقدر کوتاه بود که شاید اگر همه به آن خیره نشده بودند، کسی متوجه نمیشد.
از ۱۱:۵۹ به سمت دوازده رفت.
چان با نگرانی گفت:
ـ باید از این اتاق خارج بشیم.
لینو به در اشاره کرد.
ـ از کدوم طرف؟ در اصلی یا اون چیزی که پشت در وایساده؟
چانگبین آهسته گفت:
ـ راستش، من هیچکدوم رو دوست ندارم.
صدای ضبطصوت بلندتر شد.
ـ ده ثانیه.
۰۰:۱۰
از پشت در، صدای دیگری شنیده شد.
این بار صدای فلیکس بود.
ـ هیونجین، چرا دیر کردی؟
هیونجین رنگش پرید.
فلیکس دستش را رها نکرد.
ـ بهش گوش نده.
صدا دوباره گفت:
ـ هیونجین... چرا منو تنها گذاشتی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
دستش میلرزید.
ـ پنج ثانیه.
۰۰:۰۵
چان فریاد زد:
ـ همه چشمهاتون رو ببندید!
هیچکس نپرسید چرا.
همه چشمهایشان را بستند.
چهار.
سه.
دو.
یک.
تق.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_37
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
فلیکس دستش را روی بازوی او گذاشت.
ـ چی دیدی؟
هیونجین به او نگاه کرد.
این بار، نگاهش پر از ترس بود.
ـ من قبلاً اینجا بودم.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ همون شبی که گفتی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
صدایش پایینتر آمد.
ـ یه بار دیگه هم اومده بودم. بعد از اون.
چان به سمتش رفت.
ـ مطمئنی؟
ـ نه... ولی...
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ فکر کنم کسی رو منتظر گذاشته بودم.
فلیکس دستش را از روی بازوی او برداشت.
نه از روی عصبانیت.
بلکه چون جملهی هیونجین احساس عجیبی درونش ایجاد کرده بود.
او هم تصویر مبهمی دیده بود.
یک نفر زیر باران.
پشت به پنجره.
و دستی که روی شیشه کشیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه ترسانده بودش، این بود که در آن تصویر، خودش هم حضور داشت.
و داشت منتظر میماند.
عدد روی ضبطصوت تغییر کرد.
۰۰:۲۵
صدای ضبطصوت گفت:
ـ پاسخ هنوز ثبت نشده است.
هان با صدایی که دیگر شوخی در آن نبود، گفت:
ـ اگه جواب ندیم چی میشه؟
این بار ضبطصوت بلافاصله پاسخ داد.
ـ کسی که منتظر مانده، خودش جواب خواهد داد.
هان لبهایش را به هم فشرد.
آیان به اطراف نگاه کرد.
ـ کسی که منتظر مونده... یعنی کی؟
هیچکس جواب نداد.
چون از سمت راهرو صدای قدمهایی شنیده میشد.
آرام.
منظم.
قدمهایی که از پلهها بالا میآمدند.
چان به طرف در اتاق چرخید.
ـ همه پشت سر من بمونید.
لینو چراغقوه را بالا آورد.
چانگبین کنار هان ایستاد و دستش را جلوی او گرفت تا عقبتر بماند.
سئونگمین و آیان نزدیک میز ایستادند.
فلیکس هنوز کنار هیونجین بود.
قدمها نزدیکتر شدند.
یکی.
دو تا.
سه تا.
بعد متوقف شدند.
درست پشت در اتاق.
هیچکس نفس نمیکشید.
دستگیره آرام پایین رفت.
در باز نشد.
فقط صدای کسی از پشت آن شنیده شد.
ـ هیونجین؟
هیونجین یکباره سرش را بالا آورد.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ هیونجین، میدونم اونجایی.
فلیکس دست هیونجین را گرفت.
ـ جواب نده.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ ولی...
ـ نمیدونیم اون کیه.
از پشت در، صدای خندهی کوتاهی شنیده شد.
بعد صدا گفت:
ـ فلیکس؟
فلیکس خشک شد.
صدایی که نامش را صدا زده بود، صدای هیونجین بود.
اما هیونجین درست کنار او ایستاده بود.
و لبهایش تکان نخورده بودند.
چان آهسته گفت:
ـ هیچکس جواب نده.
دستگیره دوباره پایین رفت.
این بار در کمی باز شد.
تاریکی پشت آن، مثل پردهای ضخیم روی راهرو افتاده بود.
و از میان آن تاریکی، صدای هیونجین دوباره شنیده شد.
ـ فلیکس، بیا اینجا.
فلیکس حتی پلک نزد.
صدای کنار او، یعنی صدای هیونجین واقعی، آرام گفت:
ـ این من نیستم.
فلیکس دستش را محکمتر گرفت.
ـ میدونم.
اما درست در همان لحظه، از داخل ضبطصوت صدایی بلند شد.
ـ پانزده ثانیه.
۰۰:۱۵
عقربهی دقیقهشمار ساعت، برای اولین بار تکان خورد.
حرکتش آنقدر کوتاه بود که شاید اگر همه به آن خیره نشده بودند، کسی متوجه نمیشد.
از ۱۱:۵۹ به سمت دوازده رفت.
چان با نگرانی گفت:
ـ باید از این اتاق خارج بشیم.
لینو به در اشاره کرد.
ـ از کدوم طرف؟ در اصلی یا اون چیزی که پشت در وایساده؟
چانگبین آهسته گفت:
ـ راستش، من هیچکدوم رو دوست ندارم.
صدای ضبطصوت بلندتر شد.
ـ ده ثانیه.
۰۰:۱۰
از پشت در، صدای دیگری شنیده شد.
این بار صدای فلیکس بود.
ـ هیونجین، چرا دیر کردی؟
هیونجین رنگش پرید.
فلیکس دستش را رها نکرد.
ـ بهش گوش نده.
صدا دوباره گفت:
ـ هیونجین... چرا منو تنها گذاشتی؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
دستش میلرزید.
ـ پنج ثانیه.
۰۰:۰۵
چان فریاد زد:
ـ همه چشمهاتون رو ببندید!
هیچکس نپرسید چرا.
همه چشمهایشان را بستند.
چهار.
سه.
دو.
یک.
تق.
- ۹۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط