رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_14
فصل ششم: دعوتی با مُهر سلطنتی
An Invitation Sealed in Gold
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
نامه‌ای غیرمنتظره
صبح آرامی بود.
بنگ‌چان پشت میز چوبی خانه نشسته بود و مشغول نوشیدن چای بود.
هیونجین در گوشه‌ی اتاق، مشغول مرتب کردن موهایش بود.
آی‌ان هم با تمام تمرکز، آخرین شیرینی باقی‌مانده از روز گذشته را می‌خورد.
صدای کوبیدن در بلند شد.
ـ من باز می‌کنم!
آی‌ان از جایش بلند شد.
در را باز کرد.
مردی با لباس رسمی سلطنتی مقابلش ایستاده بود. شنل آبی تیره‌ای بر دوش داشت و نشان طلایی قصر روی سینه‌اش می‌درخشید.
ـ آقای‌بنگ‌چان خونه هستند؟
آی‌ان به داخل خانه نگاه کرد.
ـ چان! یکی کارت داره!
بنگ‌چان از جایش بلند شد.
ـ کی؟
مرد سر خم کرد.
ـ از طرف خاندان سلطنتی تشریف آوردم
هیونجین فوراً دست از مرتب کردن موهایش کشید.
آی‌ان به چان نگاه کرد.
ـ چیکار کردی؟
چان اخم کرد.
ـ هیچی.
مرد، نامه‌ای با مُهر گرگ طلایی به سمتش گرفت.
ـ این دعوت‌نامه‌ی رسمی قصر است.
بنگ‌چان نامه را گرفت.
مُهر سلطنتی روی پاکت نقش بسته بود.
او با احتیاط آن را باز کرد.
«به نام خاندان سلطنتی، از آقای بنگ‌چان دعوت می‌شود در جشن کوچک باغ سلطنتی حضور یابند.»
چان چند لحظه به نوشته خیره ماند.
هیونجین نزدیک‌تر شد.
ـ جشن قصر؟
آی‌ان با هیجان گفت:
ـ وای! ما هم می‌ریم؟
چان نامه را پایین آورد.
ـ من دعوت شدم.
هیونجین لبخند زد.
ـ پس باید بری.
چان نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ چون دعوت رسمی سلطنتیه.
ـ من از این مراسم‌ها خوشم نمیاد.
آی‌ان دستش را بالا برد.
ـ من خوشم میاد!
چان آهی کشید.
ـ کسی از تو نپرسید.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شاهزاده‌ای که منتظر بود
در قصر، سونگمین کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود.
فلیکس روی صندلی نشسته و کتابی در دست داشت.
ـ فکر می‌کنی قبول کنه؟
سونگمین به او نگاه کرد.
ـ نمی‌دونم.
ـ بنگ‌چان از قصر خوشش نمیاد.
ـ می‌دونم.
فلیکس کتاب را بست.
ـ پس چرا دعوتش کردی؟
سونگمین چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون دوست دارم اینجا رو ببینه.
فلیکس لبخند زد.
ـ اینجا رو؟
ـ نه فقط قصر رو. آدم‌هایی که توش زندگی می‌کنن.
فلیکس با شیطنت گفت:
ـ مثلاً تو؟
سونگمین بالش کوچکی را به سمتش پرتاب کرد.
ـ فلیکس!
فلیکس خندید.
ـ باشه، باشه.
سونگمین دوباره به پنجره نگاه کرد.
ـ فقط امیدوارم بیاد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
مردی که از تشریفات متنفر بود
بنگ‌چان نامه را روی میز گذاشت.
هیونجین مقابلش ایستاد.
ـ خب، تصمیم گرفتی؟
ـ نه.
ـ چان، این یه فرصت خوبه.
ـ برای چی؟
ـ برای آشنایی با خاندان سلطنتی.
چان با بی‌حوصلگی گفت:
ـ من به آشنایی با خاندان سلطنتی علاقه‌ای ندارم.
آی‌ان از روی صندلی گفت:
ـ ولی به آشنایی با شاهزاده علاقه داری؟
چان فوراً به او نگاه کرد.
ـ آی‌ان.
ـ بله؟
ـ شیرینی‌هات رو بخور.
هیونجین خندید.
ـ فکر کنم این دعوت از طرف سونگمین بوده.
چان به نامه نگاه کرد.
ـ احتمالاً.
هیونجین لبخند زد.
ـ پس؟
چان چند ثانیه سکوت کرد.
سپس نامه را برداشت.
ـ فقط یک جشنه.
آی‌ان با هیجان از جایش بلند شد.
ـ یعنی می‌ریم؟!
چان نگاهش کرد.
ـ من می‌رم.
آی‌ان دوباره نشست.
ـ چه بی‌رحمانه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
باغ سلطنتی
چند روز بعد، باغ سلطنتی با گل‌های تازه و چراغ‌های طلایی تزئین شده بود.
موسیقی آرامی در فضا جریان داشت.
مهمانان با لباس‌های رسمی در باغ قدم می‌زدند.
امپراتور یون‌سو و ملکه بورام در کنار یکدیگر ایستاده بودند.
کیمین هم همراه چانگبین و لی‌نو در نزدیکی آن‌ها حضور داشت.
سونگمین با لباس سفید و طلایی، کنار فلیکس ایستاده بود.
نگاهش بارها به ورودی باغ برگشته بود.
فلیکس آرام گفت:
ـ هنوز نیومده.
سونگمین پاسخ داد:
ـ می‌دونم.
ـ شاید نیاد.
سونگمین لبخند کوچکی زد.
ـ شاید.
اما درست در همان لحظه، صدای نگهبان در ورودی بلند شد.
ـ آقای بنگ‌چان و همراهانشان!
سونگمین سرش را بالا آورد.
بنگ‌چان وارد باغ شد.
لباس رسمی مشکی با دوخت‌های نقره‌ای ظریف بر تن داشت. موهای روشنش مرتب شده بودند و شنل تیره‌ای روی شانه‌اش قرار داشت.
هیونجین کنار او قدم می‌زد
چان نگاه کوتاهی به باغ انداخت.
ـ اینجا خیلی شلوغه.
هیونجین لبخند زد.
ـ فقط لبخند بزن.
ـ چرا؟
ـ چون توی قصر هستیم.
چان آهی کشید.
ـ از همین الان پشیمونم.
سونگمین به سمتشان آمد.
ـ آقای بنگ‌چان!
چان نگاهش کرد.
ـ سونگمین.
شاهزاده لبخند زد.
ـ فکر نمی‌کردم بیاید.
چان شانه بالا انداخت.
ـ دعوت رسمی بود.
سونگمین لبخندش را کمی گسترده‌تر کرد.
ـ خوشحالم که اومدید.
چان چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ من هم.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

فقط بنگ چان اون پشت 🤭🤭🤭🤭#استری کیدز #بنگچان #لینو#مینهو #چا...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

آپدیت توییتر @.wowo2_mjاز اعضای استری کیدز پیام‌هایی دریافت ...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط