شآزدِه ڪوچولو پُرسید: آدَمآ تو خَلوَتِشون اِحسآسِ تَنهآیے

شآزدِه ڪوچولو پُرسید: آدَمآ تو خَلوَتِشون اِحسآسِ تَنهآیے نِمے ڪُنَن؟ روبآه گُفت: آدَمآ وَقتے کِنآرِ هَم هَستَن تَنهآن...چِه بِرِسه بِخوآن تو خَلوَتِشون بآشَن...! :) ∞
#trnm
دیدگاه ها (۲)

وارث خاموش قصر پارت پنجم

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

دو روباه در وسط روستا با هم دعوا می کردند و مردم هم جمع شده ...

پشت دعوا اصلاح طلب و اصول گرادو روباه در وسط روستا با هم دعو...

به خدا گفتم:۱ عهد ببندیم... گفت بگو..گفتم وقتی که میخوام برم...

وقتی نقابت افتادسکوت کردم

سرنوشت صفین :

فیک «پشت نیمکت آخر» — پارت ۲زنگ تفریح خورد و همه از کلاس بیر...

ماجرای گفت‌و‌گوی آقای حق‌شناس و امام زمان(علیه السلام)در مجل...

روانشناسی رابطه عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط