{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌


حکایت | انگشتر گمشده

روزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پیدا کرد. چند نفر اطرافش جمع شدند و گفتند:
«خوش‌شانس بودی! انگشتر را بردار و برو؛ کسی هم نمی‌فهمد.»
مرد انگشتر را برداشت، اما به جای رفتن، در همان بازار ماند. روی کاغذی نوشت:
«هرکس انگشترش را گم کرده، نشانی بدهد.»
مردی پیر جلو آمد و گفت: «انگشتر من است.»
مرد پرسید: «از کجا مطمئن شوم؟»
پیرمرد گفت: «داخلش جمله‌ای حک شده که فقط من می‌دانم.»
مرد جمله را گفت و انگشتر را پس گرفت.
پیرمرد هنگام رفتن گفت: «می‌دانی چه چیزی عجیب است؟»
مرد پرسید: «چه چیزی؟»
گفت: «من امروز انگشترم را پیدا کردم، اما تو چیزی باارزش‌تر پیدا کردی.»
مرد خندید و گفت: «چه چیزی؟»
پیرمرد جواب داد: «اینکه وقتی می‌توانستی چیزی را برای خودت برداری و هیچ‌کس هم نفهمد، باز هم انتخاب کردی درستکار بمانی.»
مرد لحظه‌ای به انگشتان خالی خودش نگاه کرد و گفت: «شاید انگشتر مال تو بود، اما امتحانش برای من بود.»

نتیجه:
آدم‌ها را فقط زمانی نمی‌شود شناخت که همه نگاهشان می‌کنند؛ شخصیت واقعی انسان، جایی معلوم می‌شود که می‌تواند کار نادرستی انجام دهد و هیچ‌کس هم متوجه نشود، اما خودش انتخاب می‌کند درست رفتار کند. 🌱



.
دیدگاه ها (۰)

"أولئك الذِّين يتركُون كّل شِیء فِی يد اللّٰهسَوف يرُون يَد ...

خدا اون لحظه‌ست که دلت خالیه اما نمیذاره بشکنی، بغض داری اما...

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

قسمت شانزدهم لونا هنوز گوشی را در دستش گرفته بود و به آخرین...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

فاصله یک لبخند تا جنون

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

میگه مقصدی نیست.....«ما چه باشیم، چه نباشیم، جهان در گذراست....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط