نگاهم که به مانیتور می افتد لبخندی تلخ روی لبم نقش می بند
نگاهم که به مانیتور می افتد لبخندی تلخ روی لبم نقش می بندد.دایره کنار اسمت خاکستری است و این یعنی تو اینجا نیستی
انگار قرار است تو تا آخرین روز دنیا خاکستری باشی و من همچنان منتظرت باشم
اما من مثل همه ی 29 روز گذشته برایت نامه می نویسم تا شاید بالاخره از پس این همه خاکستری خودت را نشان دهی!!
فرهاد من!!نکند بیستونت را کنده ای،لباست را تکانده ای و رفته ای دنبال زندگی ات!
شاید هم بی خیال شیرین شدی و تیشه ات را زده ای به ریشه ی هر چه عشق و عاشقی است!
دیگر حریف دلتنگی ام نمی شوم.کلی گله و شکایت ازنامهربانی هایت دارم که پنهانشان کردم زیر کیبورد.خیال ندارم برایت بنویسمشان اما باور کن نمی شود این همه دوری را تحمل کرد و صبور بود.
در نبودنت به همه رجوع کردم! اخم نکن حتی به خواجه حافظ!!!
اما چه فایده همه نصیحتم می کنند
همین سعدی که خودت سنگش را به سینه می زدی به سادگی ام خندید و گفت :
"از دشمنان برند شکایت به دوستان /چون دوست دشمن است.....".باور کن نگذاشتم شکایت کجا بریمش را تمام کند
چنان کلیاتش را به گوشه ی اتاق پرت کردم که دیوان حافظ از دیدن این صحنه شوکه شد و از آن روز دیگر هرچه برایت فال می گیرم حتی یکبار هم "یوسف گمگشته باز آید به کنعان " نمی آید!
من هم لج کرده ام و اصلا فال نمیگیرم و از سر ناچاری صبوری می کنم
اما وقتی صبوری می کنم .انگار چیزی در درونم ورم می کند.جلوی نفسم را می گیرد و مدام فشار می آورد به تک تک ذرات احساسم و قلبم را تکه تکه می کند و من مجبورم با یک لبخند احمقانه بر بلندای این فاصله ها و دلتنگی ها بایستم ، به دیگران سری تکان دهم و تظاهر کنم همه چیز خوب است.
شاید ندانی اما بعد از رفتن تو به همه چیز شک کرده ام .به قانون جاذبه ای که دیگر تو را سوی من جذب نمی کند .به نظریه ای که می گوید دنیا دارد کش می آید و منبسط می شود.
اما مطمئنم که همه ی این ها دروغ است! من هر روز با همه ی سلول های تنم درک می کنم که قلبم دارد تنگ تر و تنگ تر می شود و دنیایم همواره کوچک تر و کوچک تر ، آن قدر کوچک که در دایره ی خاکستری کنار اسمت توی ایمیلم خلاصه شده
مشکل از علم نیست!دانشمندان باید از این به بعد یک تبصره اضافه کنند زیر همه ی نظریه هایشان و بگویند این قانون ها در محیطی که بشدت آلوده به عشق و دیوانگی است صدق نمی کند.
حالا تو همچنان نقش نبودن را در این عاشقانه بازی کن تا من دیوانگی هایم هر لحظه شدت بیشتری بگیرد و این نوشته را به بحران واژگانی بکشم و یادم برود این یک داستان است و باید ساختار ،اسلوب،پیام ،و ....داشته باشد.و لازم است خوانندگان را به یک نتیجه ای برساند. نه اینکه همینطور آواره این خط آن خط شان کند.
بعدا تو خودت بیا و جواب تک تک نقدهایی که زیر این داستان ردیف می شود را بده!
انگار قرار است تو تا آخرین روز دنیا خاکستری باشی و من همچنان منتظرت باشم
اما من مثل همه ی 29 روز گذشته برایت نامه می نویسم تا شاید بالاخره از پس این همه خاکستری خودت را نشان دهی!!
فرهاد من!!نکند بیستونت را کنده ای،لباست را تکانده ای و رفته ای دنبال زندگی ات!
شاید هم بی خیال شیرین شدی و تیشه ات را زده ای به ریشه ی هر چه عشق و عاشقی است!
دیگر حریف دلتنگی ام نمی شوم.کلی گله و شکایت ازنامهربانی هایت دارم که پنهانشان کردم زیر کیبورد.خیال ندارم برایت بنویسمشان اما باور کن نمی شود این همه دوری را تحمل کرد و صبور بود.
در نبودنت به همه رجوع کردم! اخم نکن حتی به خواجه حافظ!!!
اما چه فایده همه نصیحتم می کنند
همین سعدی که خودت سنگش را به سینه می زدی به سادگی ام خندید و گفت :
"از دشمنان برند شکایت به دوستان /چون دوست دشمن است.....".باور کن نگذاشتم شکایت کجا بریمش را تمام کند
چنان کلیاتش را به گوشه ی اتاق پرت کردم که دیوان حافظ از دیدن این صحنه شوکه شد و از آن روز دیگر هرچه برایت فال می گیرم حتی یکبار هم "یوسف گمگشته باز آید به کنعان " نمی آید!
من هم لج کرده ام و اصلا فال نمیگیرم و از سر ناچاری صبوری می کنم
اما وقتی صبوری می کنم .انگار چیزی در درونم ورم می کند.جلوی نفسم را می گیرد و مدام فشار می آورد به تک تک ذرات احساسم و قلبم را تکه تکه می کند و من مجبورم با یک لبخند احمقانه بر بلندای این فاصله ها و دلتنگی ها بایستم ، به دیگران سری تکان دهم و تظاهر کنم همه چیز خوب است.
شاید ندانی اما بعد از رفتن تو به همه چیز شک کرده ام .به قانون جاذبه ای که دیگر تو را سوی من جذب نمی کند .به نظریه ای که می گوید دنیا دارد کش می آید و منبسط می شود.
اما مطمئنم که همه ی این ها دروغ است! من هر روز با همه ی سلول های تنم درک می کنم که قلبم دارد تنگ تر و تنگ تر می شود و دنیایم همواره کوچک تر و کوچک تر ، آن قدر کوچک که در دایره ی خاکستری کنار اسمت توی ایمیلم خلاصه شده
مشکل از علم نیست!دانشمندان باید از این به بعد یک تبصره اضافه کنند زیر همه ی نظریه هایشان و بگویند این قانون ها در محیطی که بشدت آلوده به عشق و دیوانگی است صدق نمی کند.
حالا تو همچنان نقش نبودن را در این عاشقانه بازی کن تا من دیوانگی هایم هر لحظه شدت بیشتری بگیرد و این نوشته را به بحران واژگانی بکشم و یادم برود این یک داستان است و باید ساختار ،اسلوب،پیام ،و ....داشته باشد.و لازم است خوانندگان را به یک نتیجه ای برساند. نه اینکه همینطور آواره این خط آن خط شان کند.
بعدا تو خودت بیا و جواب تک تک نقدهایی که زیر این داستان ردیف می شود را بده!
- ۱۰.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط