سایه ای میان ما
.
در باز شد و مردی با کت و شلواری شیک و موهایی مرتب وارد اتاق شد. چهرهاش آرام و مصمم بود و لبخندی مودبانه بر لب داشت. نگاهش ابتدا به مرد کارمند افتاد و سپس روی دختر، که با چشمانی متعجب و قلبی تپنده از هیجان، منتظر بود، ثابت ماند.
مرد کارمند با اشارهای به دختر گفت: «آقای پارک، ایشون خانم کیم هستن که در موردشون صحبت میکردیم.»
آقای پارک با قدمهایی استوار به سمت میز نزدیک شد و دستش را به سمت دختر دراز کرد: «سلام خانم کیم. باعث افتخاره که با شما آشنا شدم. من پارک جیمین هستم.»
دختر با دستانی کمی لرزان، اما با لبخندی پر از امید، دست آقای پارک را فشرد. «سلام آقای پارک. خیلی ممنونم از لطف شما. واقعاً نمیدونم چطور تشکر کنم.» صدایش کمی بغض داشت، اما هیجان از آن کاملاً پیدا بود.
آقای پارک با همان لبخند همیشگی گفت: «خواهش میکنم. من پرونده شما رو دیدم و تحت تاثیر پشتکار و هدفی که دارید قرار گرفتم. هر کسی لیاقت فرصتی دوباره رو داره، و من خوشحالم که تونستم کمکی بکنم.» او به برگه های وام که روی میز بود اشاره کرد. «همکارم توضیح دادن که مراحل اداری رو طی کردید. فقط کافیه امضا کنید تا رسماً این وام رو دریافت کنید.»
دختر با هیجان به سمت برگه ها برگشت. نفس عمیقی کشید و قلم را برداشت. انگشتانش کمی میلرزید، اما با ارادهای قوی، امضایی واضح و محکم پای برگه زد. با هر امضا، حس سبکی و رهایی بیشتری وجودش را فرا میگرفت. انگار باری سنگین از روی دوشش برداشته شده بود.
نگاه مرد دخترک رو زیر نظر داشت انگار هر جزئیاتی از حرکات دختر را حفظ میکرد هنوز ان نگاه مرموز و مه آلودش را داشت اما خونسرد تر از همیشه با نگاهی گرم تر از انتظار را داشت
وقتی امضاها تمام شد، دختر با چشمانی درخشان به آقای پارک و مرد کارمند نگاه کرد. «از هر دوی شما بینهایت سپاسگزارم. این لحظه برای من خیلی مهمه.»
آقای پارک سری تکان داد. «امیدوارم این شروع خوبی برای کسب و کار شما باشه. اگر در آینده کمکی از دستم برمیومد، حتماً بهم بگید.» او نگاهی به ساعتش انداخت. «من دیگه باید برم. موفق باشید خانم کیم.»
با خروج آقای پارک، مرد کارمند پرونده را جمع کرد و گفت: «تبریک میگم خانم کیم. امیدوارم در ادامه راه موفق باشید.»
دختر با قلبی سرشار از امید و قدردانی، پرونده را در آغوش گرفت. این فقط یک وام نبود؛ این فرصتی دوباره بود، پلی به سوی تحقق رویاهایش. با لبخندی که بر لبانش نقش بسته بود، از دفتر بیرون آمد و قدم در راهی نو گذاشت.از اتاق بیرون رفت و با خوشحالی وارد اسانسور شد که جیمین هم داخلش بود که دستانش داخل جیب شلوارش فرو کرده بود با دیدنش دختر بازم تپش قلب گرفت پا به داخل گذاشت و کنار مرد ایستاد بویه عطرش بار دیگر به مشام دخترک رسید بویی که انگار هم خوش بو و هم دلهره اور بود
«لازم نبود که جئون (مدیر) بفهمه از قبل من را دیدی»
دختر به سمت مرد نگاه کرد که نگاه مرد در چشمانش قفل شد قلبش با شنیدن صدایش دوباره تندتر زد. احساسات متناقضی در وجودش موج میزد؛ هیجان به خاطر وام، و دلهرهای نامعلوم در حضور جیمین. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. «من… من فقط میخواستم از شما تشکر کنم. لازم بود که بدونید چقدر این کمک برای من ارزش داره.» صدایش کمی لرزید، اما سعی کرد قاطع به نظر برسد
جیمین لبخند محوی زد، لبخندی که به چشمهایش نمیرسید. «من میدونم چقدر مهمه، کیم. برای همین این کار رو کردم.» او مکثی کرد و به دختر نزدیکتر شد، به طوری که بوی عطرش دوباره فضا را پر کرد. «ولی نباید بذاری کسی بفهمه که ما قبلاً صحبت کردیم. این میتونه… مسئله رو پیچیده کنه.» نگاهش دوباره به چشمان دختر افتاد. «فقط من و تو. فهمیدی؟»
دختر به سختی آب دهانش را قورت داد. حس عجیبی داشت؛ انگار در یک بازی خطرناک گرفتار شده بود. اما تردیدی نداشت که باید به جیمین اعتماد کند. «بله… فهمیدم.»
در همین لحظه، آسانسور ایستاد و درها باز شدند. دنیای بیرون، با تمام هیاهو و شلوغیاش، منتظرشان بود. جیمین یک قدم به عقب رفت و به دختر اشاره کرد که اول خارج شود. «برو. و یادت باشه… فعلاً این قضیه بین ما دو نفر بمونه.»
دختر سری تکان داد و با عجله از آسانسور خارج شد. بیرون، نور آفتاب شدیدتر بود و او را به واقعیت برمیگرداند. پرونده وام را محکم در بغل گرفته بود، اما ذهنش همچنان درگیر حرفهای جیمین و نگاه نافذش بود. آیا این شروع یک همکاری بود، یا پیچیدهتر از آن بود؟
part 6
این پارت جدید ولی انتظار دارم ده تا لایک بخوره حداقل
عیدتون مبارک جوجم ها💅❤
در باز شد و مردی با کت و شلواری شیک و موهایی مرتب وارد اتاق شد. چهرهاش آرام و مصمم بود و لبخندی مودبانه بر لب داشت. نگاهش ابتدا به مرد کارمند افتاد و سپس روی دختر، که با چشمانی متعجب و قلبی تپنده از هیجان، منتظر بود، ثابت ماند.
مرد کارمند با اشارهای به دختر گفت: «آقای پارک، ایشون خانم کیم هستن که در موردشون صحبت میکردیم.»
آقای پارک با قدمهایی استوار به سمت میز نزدیک شد و دستش را به سمت دختر دراز کرد: «سلام خانم کیم. باعث افتخاره که با شما آشنا شدم. من پارک جیمین هستم.»
دختر با دستانی کمی لرزان، اما با لبخندی پر از امید، دست آقای پارک را فشرد. «سلام آقای پارک. خیلی ممنونم از لطف شما. واقعاً نمیدونم چطور تشکر کنم.» صدایش کمی بغض داشت، اما هیجان از آن کاملاً پیدا بود.
آقای پارک با همان لبخند همیشگی گفت: «خواهش میکنم. من پرونده شما رو دیدم و تحت تاثیر پشتکار و هدفی که دارید قرار گرفتم. هر کسی لیاقت فرصتی دوباره رو داره، و من خوشحالم که تونستم کمکی بکنم.» او به برگه های وام که روی میز بود اشاره کرد. «همکارم توضیح دادن که مراحل اداری رو طی کردید. فقط کافیه امضا کنید تا رسماً این وام رو دریافت کنید.»
دختر با هیجان به سمت برگه ها برگشت. نفس عمیقی کشید و قلم را برداشت. انگشتانش کمی میلرزید، اما با ارادهای قوی، امضایی واضح و محکم پای برگه زد. با هر امضا، حس سبکی و رهایی بیشتری وجودش را فرا میگرفت. انگار باری سنگین از روی دوشش برداشته شده بود.
نگاه مرد دخترک رو زیر نظر داشت انگار هر جزئیاتی از حرکات دختر را حفظ میکرد هنوز ان نگاه مرموز و مه آلودش را داشت اما خونسرد تر از همیشه با نگاهی گرم تر از انتظار را داشت
وقتی امضاها تمام شد، دختر با چشمانی درخشان به آقای پارک و مرد کارمند نگاه کرد. «از هر دوی شما بینهایت سپاسگزارم. این لحظه برای من خیلی مهمه.»
آقای پارک سری تکان داد. «امیدوارم این شروع خوبی برای کسب و کار شما باشه. اگر در آینده کمکی از دستم برمیومد، حتماً بهم بگید.» او نگاهی به ساعتش انداخت. «من دیگه باید برم. موفق باشید خانم کیم.»
با خروج آقای پارک، مرد کارمند پرونده را جمع کرد و گفت: «تبریک میگم خانم کیم. امیدوارم در ادامه راه موفق باشید.»
دختر با قلبی سرشار از امید و قدردانی، پرونده را در آغوش گرفت. این فقط یک وام نبود؛ این فرصتی دوباره بود، پلی به سوی تحقق رویاهایش. با لبخندی که بر لبانش نقش بسته بود، از دفتر بیرون آمد و قدم در راهی نو گذاشت.از اتاق بیرون رفت و با خوشحالی وارد اسانسور شد که جیمین هم داخلش بود که دستانش داخل جیب شلوارش فرو کرده بود با دیدنش دختر بازم تپش قلب گرفت پا به داخل گذاشت و کنار مرد ایستاد بویه عطرش بار دیگر به مشام دخترک رسید بویی که انگار هم خوش بو و هم دلهره اور بود
«لازم نبود که جئون (مدیر) بفهمه از قبل من را دیدی»
دختر به سمت مرد نگاه کرد که نگاه مرد در چشمانش قفل شد قلبش با شنیدن صدایش دوباره تندتر زد. احساسات متناقضی در وجودش موج میزد؛ هیجان به خاطر وام، و دلهرهای نامعلوم در حضور جیمین. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. «من… من فقط میخواستم از شما تشکر کنم. لازم بود که بدونید چقدر این کمک برای من ارزش داره.» صدایش کمی لرزید، اما سعی کرد قاطع به نظر برسد
جیمین لبخند محوی زد، لبخندی که به چشمهایش نمیرسید. «من میدونم چقدر مهمه، کیم. برای همین این کار رو کردم.» او مکثی کرد و به دختر نزدیکتر شد، به طوری که بوی عطرش دوباره فضا را پر کرد. «ولی نباید بذاری کسی بفهمه که ما قبلاً صحبت کردیم. این میتونه… مسئله رو پیچیده کنه.» نگاهش دوباره به چشمان دختر افتاد. «فقط من و تو. فهمیدی؟»
دختر به سختی آب دهانش را قورت داد. حس عجیبی داشت؛ انگار در یک بازی خطرناک گرفتار شده بود. اما تردیدی نداشت که باید به جیمین اعتماد کند. «بله… فهمیدم.»
در همین لحظه، آسانسور ایستاد و درها باز شدند. دنیای بیرون، با تمام هیاهو و شلوغیاش، منتظرشان بود. جیمین یک قدم به عقب رفت و به دختر اشاره کرد که اول خارج شود. «برو. و یادت باشه… فعلاً این قضیه بین ما دو نفر بمونه.»
دختر سری تکان داد و با عجله از آسانسور خارج شد. بیرون، نور آفتاب شدیدتر بود و او را به واقعیت برمیگرداند. پرونده وام را محکم در بغل گرفته بود، اما ذهنش همچنان درگیر حرفهای جیمین و نگاه نافذش بود. آیا این شروع یک همکاری بود، یا پیچیدهتر از آن بود؟
part 6
این پارت جدید ولی انتظار دارم ده تا لایک بخوره حداقل
عیدتون مبارک جوجم ها💅❤
- ۱۶.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط