سایه ای میان ما
my heart
.
جیمین سرشو تکون میده
- کار خوبی کردی.
درحالیکه به گفتگو هاشون گوش میدادم حسم میگفت انگار جیمین پیش این خانوم زیبا راحته شانه هاش و رفتارش کاملن ارام بود انگار صمیمیتی بینشون هست از این فکر لحظه ای حسادت از چشمام عبور میکنه پلک میزنم تا همچین حس مزخرفی رواز خودم دور کنم اصلا، اصلا به من ربطی نداشت نگاه جیمین به اطراف بود انگار کل افراد حاضر در مراسمو با دقت زیر نظر داشت سرشو بالخره برگردوند و به همون خانم زیبا نگاه کرد
-میخوام با چند نفر صحبت کنم، تو اینجا منتظر بمون میام
+اوه، باشه برو راحت باش.
جیمین سرشو با اطمینان تکون میده و از کنار میز دور میشه به رفتنش نگاه میکنم چرا به من محل نداد؟ واقعن عصبی شده بودم به دور نگاه میکنم با خودم کلنجار میرفتم که لجبازی نکنم اما حقش بود معذرت خواهی نمیکنم
+هی، خانم خوشگل، میایی باهم نوشیدنی بنوشیم؟
با چشمکی بازیگوش به من نگاه میکنه از واکنشش باعث میشه کمی از تنش خارج بشم پلک میزنم لبخند میزنم
-باشه.
لیوانم میگیرم بهترین کار برایه اینکه فکرم ازاد بشه رو داشتم انجام میدادم نوشیدنی مینوشم اون خانم هم کمی از خودم پرسید باعث شد بین نوشیدنی کمی گرم بشیم برایه صحبت بیشتر... نمیدونم چقدر، چند ساعت بود که از جیمین خبری نداشتم ذهنم ازاد شده بود و حتی اصلا یادم نبود که جیمین هم اینجا هست ذهنم فقط برایه خودم بود نه فکر خیالی و نه تنش ذهنی حس بهتری داشتم با حرف یونا میخندم در طول صحبتمون فهمیدم اسمش یونا هست و 26 سالشه از من بزرگ تر بود اما انرژی خاصی داشت که دوستش داشتم، با تصمیم من به پیست رقص میریم با کلی انرژی میرقصیم خیلی غیر منتظره بود اما همیشه نمیشد صبر کرد و برایه هرچیزی دست به دست کرد مخصوصا شادی پس با همون ذهن مستم تصمیم گرفتم خوشبگذرونم
ناگهان با حس کشیده شدن دستم از پیست رقص بیرن میام به عقب نگاه میکنم با دیدن جیمین فقط پلک میزنم
-معلوم هست کجایید شمادوتا!؟ من و یونا با حالت گیج بهش نگاه میکنیم یونا گفت
+اامم، خب ما اینجا داشتیم میرقصیدیم
جیمین نفسشو بیرون میده دستشو به کمرش میزنه
- ساعتو دیدین؟ ههمه رفتن... بیایید بریم.
+جدی؟؟! پ ش، مام.
جیمین چشماشو میچرخونه
-عجله کنید
جیمین با قدم هایه بلند سمت در میره من و یونا پشت سرش به همدیگه نگاه میکنیم هنوز حالت سر مس، تی رو داشتیم با چشم تو چشم شدن باهم بی صدا میخندیم لبمو گاز میگیرم جیمین سمت ماشین میره درشو باز میکنه خودش میشینه پشت فرمون منو یونا بهم نگاه میکنیم انگار انتظار داشتیم مثل جنتلمن ها درو برامون باز کنه اما انگار اشتباه کردیم شانه ای بالا میندازم یونا عقب نشست به در جلو نگاه میکنم من باید جلو میشستم؟ با تردیپ درو باز میکنم و میشینم
- کمربند هاتونو ببندید.
وقتی راه افتاد سکوت حاکم فرما بود اما خیلی هم بپ نبود قابل تحمل بود وقتی رسیدیم دم خونه یونا جیمین اونو تا دم خونش راهنمایی کرد و برگشت حالا منو اون تنهه بودیم
گوش هام از الکل داغ و قرمز بودن کمی شیشه ماشین پایین میدم
- زیاد نوشیدنی
با حرفش بهش نگاه میکنم
انگار جیمین از آتش درونم خبر داشت خیره بهش نگاه میکنم سرشو سمتم برمیگردونه نگاهش باهام قفل میشه چشم هایه من از مشروب براق چشم هایه اون مثل سیاهی شب ارام و عمیق بود منو یاد تیله ای مشکی کم یاب داخل تیله بازی مینداخت ذهنم درست کار نمیکرد لایه ای مه مغزم رو پوشانده بود سخت بود برام نگاهمو برگردونم
-خوبی؟
با زمزمه ای ارام و محکم پرسید
سرمو فقط تکون میدم بالخره به جلوم نگاه میکنم با حس دست گرمش رو ران پام بهش نگاه میکنم چشمام کمی گشاد میشه جیمین بهم نگاه میکنه
- چیه؟! ابروهاشو بالا میده
+دستتو بردار خیلی داغه بدم میاد.
-گرمه؟... پس چجوری میخوایی تحمل کنی وقتی بدن هامون بهم چسبیده، برهنه؟
سرخ میشم چشمام میچرخونم با حرفش داغ میشم تصویری در ذهنم شکل میگیره که نباید.
با رسیدن به خانه پیاده میشم بدون منتظر ماندن به داخل میرم به اتاق خواب میرم پاشنه هام در میارم رو تخت میندازم خودمو چشمام میبندم ذهنم خسته بود خیلی خوابم میومد تو حال خودم بودم که صدایه خش خش حرکات میشنوم ولی از خستگی حتی چشمام باز نکردم میدونستم خودش بود فقط به حرکاتش گوش میدادم با حس بالا پایین شدن تخت به ثانیه نکشید صدایه بمش کنار گوشم میشنوم
-فکر کردی خودتو به خواب بزنی ولت میکنم؟
با حرفش قلبم تپش میگیره چشمام باز میکنم با دیدن جیمین که چند سانتی من صورتش بود نفسم بند میاد
part 16
لایک؟
.
جیمین سرشو تکون میده
- کار خوبی کردی.
درحالیکه به گفتگو هاشون گوش میدادم حسم میگفت انگار جیمین پیش این خانوم زیبا راحته شانه هاش و رفتارش کاملن ارام بود انگار صمیمیتی بینشون هست از این فکر لحظه ای حسادت از چشمام عبور میکنه پلک میزنم تا همچین حس مزخرفی رواز خودم دور کنم اصلا، اصلا به من ربطی نداشت نگاه جیمین به اطراف بود انگار کل افراد حاضر در مراسمو با دقت زیر نظر داشت سرشو بالخره برگردوند و به همون خانم زیبا نگاه کرد
-میخوام با چند نفر صحبت کنم، تو اینجا منتظر بمون میام
+اوه، باشه برو راحت باش.
جیمین سرشو با اطمینان تکون میده و از کنار میز دور میشه به رفتنش نگاه میکنم چرا به من محل نداد؟ واقعن عصبی شده بودم به دور نگاه میکنم با خودم کلنجار میرفتم که لجبازی نکنم اما حقش بود معذرت خواهی نمیکنم
+هی، خانم خوشگل، میایی باهم نوشیدنی بنوشیم؟
با چشمکی بازیگوش به من نگاه میکنه از واکنشش باعث میشه کمی از تنش خارج بشم پلک میزنم لبخند میزنم
-باشه.
لیوانم میگیرم بهترین کار برایه اینکه فکرم ازاد بشه رو داشتم انجام میدادم نوشیدنی مینوشم اون خانم هم کمی از خودم پرسید باعث شد بین نوشیدنی کمی گرم بشیم برایه صحبت بیشتر... نمیدونم چقدر، چند ساعت بود که از جیمین خبری نداشتم ذهنم ازاد شده بود و حتی اصلا یادم نبود که جیمین هم اینجا هست ذهنم فقط برایه خودم بود نه فکر خیالی و نه تنش ذهنی حس بهتری داشتم با حرف یونا میخندم در طول صحبتمون فهمیدم اسمش یونا هست و 26 سالشه از من بزرگ تر بود اما انرژی خاصی داشت که دوستش داشتم، با تصمیم من به پیست رقص میریم با کلی انرژی میرقصیم خیلی غیر منتظره بود اما همیشه نمیشد صبر کرد و برایه هرچیزی دست به دست کرد مخصوصا شادی پس با همون ذهن مستم تصمیم گرفتم خوشبگذرونم
ناگهان با حس کشیده شدن دستم از پیست رقص بیرن میام به عقب نگاه میکنم با دیدن جیمین فقط پلک میزنم
-معلوم هست کجایید شمادوتا!؟ من و یونا با حالت گیج بهش نگاه میکنیم یونا گفت
+اامم، خب ما اینجا داشتیم میرقصیدیم
جیمین نفسشو بیرون میده دستشو به کمرش میزنه
- ساعتو دیدین؟ ههمه رفتن... بیایید بریم.
+جدی؟؟! پ ش، مام.
جیمین چشماشو میچرخونه
-عجله کنید
جیمین با قدم هایه بلند سمت در میره من و یونا پشت سرش به همدیگه نگاه میکنیم هنوز حالت سر مس، تی رو داشتیم با چشم تو چشم شدن باهم بی صدا میخندیم لبمو گاز میگیرم جیمین سمت ماشین میره درشو باز میکنه خودش میشینه پشت فرمون منو یونا بهم نگاه میکنیم انگار انتظار داشتیم مثل جنتلمن ها درو برامون باز کنه اما انگار اشتباه کردیم شانه ای بالا میندازم یونا عقب نشست به در جلو نگاه میکنم من باید جلو میشستم؟ با تردیپ درو باز میکنم و میشینم
- کمربند هاتونو ببندید.
وقتی راه افتاد سکوت حاکم فرما بود اما خیلی هم بپ نبود قابل تحمل بود وقتی رسیدیم دم خونه یونا جیمین اونو تا دم خونش راهنمایی کرد و برگشت حالا منو اون تنهه بودیم
گوش هام از الکل داغ و قرمز بودن کمی شیشه ماشین پایین میدم
- زیاد نوشیدنی
با حرفش بهش نگاه میکنم
انگار جیمین از آتش درونم خبر داشت خیره بهش نگاه میکنم سرشو سمتم برمیگردونه نگاهش باهام قفل میشه چشم هایه من از مشروب براق چشم هایه اون مثل سیاهی شب ارام و عمیق بود منو یاد تیله ای مشکی کم یاب داخل تیله بازی مینداخت ذهنم درست کار نمیکرد لایه ای مه مغزم رو پوشانده بود سخت بود برام نگاهمو برگردونم
-خوبی؟
با زمزمه ای ارام و محکم پرسید
سرمو فقط تکون میدم بالخره به جلوم نگاه میکنم با حس دست گرمش رو ران پام بهش نگاه میکنم چشمام کمی گشاد میشه جیمین بهم نگاه میکنه
- چیه؟! ابروهاشو بالا میده
+دستتو بردار خیلی داغه بدم میاد.
-گرمه؟... پس چجوری میخوایی تحمل کنی وقتی بدن هامون بهم چسبیده، برهنه؟
سرخ میشم چشمام میچرخونم با حرفش داغ میشم تصویری در ذهنم شکل میگیره که نباید.
با رسیدن به خانه پیاده میشم بدون منتظر ماندن به داخل میرم به اتاق خواب میرم پاشنه هام در میارم رو تخت میندازم خودمو چشمام میبندم ذهنم خسته بود خیلی خوابم میومد تو حال خودم بودم که صدایه خش خش حرکات میشنوم ولی از خستگی حتی چشمام باز نکردم میدونستم خودش بود فقط به حرکاتش گوش میدادم با حس بالا پایین شدن تخت به ثانیه نکشید صدایه بمش کنار گوشم میشنوم
-فکر کردی خودتو به خواب بزنی ولت میکنم؟
با حرفش قلبم تپش میگیره چشمام باز میکنم با دیدن جیمین که چند سانتی من صورتش بود نفسم بند میاد
part 16
لایک؟
- ۸.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط