سایه ای میان ما
گذر زمان
تقربا پنج ماهه که مخفیانه از خانه میرم بیرون و جایی میرم تا کسی دنبالم نیاد چون قطعا بخاطر ندادن قسط میوفتادم زندان
به اطراف نگاه میکنم وقتی کسی نبود سریع در باز میکنم داخل میرم در میبندم پلاستیک خریدم را رویه میز میزارم کلاهم برمیدارم با شنیدن صدایه در از ترس نفسم تند میشه حرکتی نمیکنم فرد با اسرار بیشتر در میزنه سعی کردم بی خیال بشم اما انگار اون بی خیال نمیشد
سمت در میرم رو نوک انگشتام وایمیستم سعی میکنم ببینم چه کسی بیرون هست اما چیزی معلوم نبود
-در باز کن میدونم اونجایی... باز کن، وگرنه در میشکنم.
با ترس گلوم نبض میزد اون کی بود صداش اشنا بود
+تو... تو کی هستی؟
با ترس میگم
-باز کن تا ببینی من کی هستم.
فرد انگار پشت در منتظر بود وقتی در باز نکردم از بین دندوناش گفت
-باز کن، وگرنه کاری میکنم که همه متوجه بشن از چی فرار میکنی... از پلیس ها؟
دستام مشت میشه به در نگاه میکنم اون زیادی ازم میدونست دستم سمت دستگیره میبرم فلز سرد لمس میکنم و قفل باز میکنم در کمی باز میکنم و به بیرون نگاه میکنم با دیدن چهره اش چشمام بشدت گشاد میشه و بشدت شوکه میشم
+ت... تو؟؟!
جیمین بدون گفتن چیزی در حل میده و داخل میاد در میبنده و قفل میکنه
چشم هاش سرد و مه آلود بود کت شلوارش بدون چروک موهاش به عقب حالت داده
-خیلی وقت بود منتظر همچین لحظه ای بودم.
کمی جلو میاد و به خانه نگاه میکنه بدون توجه به من سمت کاناپه میره میشینه و کفش هایی که زیرش گلی شده بود رو میز میزاره به تمام حرکاتش نگاه میکنم جوری رفتار میکرد که اینجا مال اون هست
-خانه تمیزی برایه کسی که پنج ماه قسطشو نداده، داری.
دندون هام بهم فشار میدم از ترس و فشار عصبی نفسم بیرون میدم جلو میرم بهش نگاه میکنم
+این، اینجا چیکارمیکنی؟ از کجا خانه من بلدی؟!
وقتی منتظر جواب بودم اون فقط با من حالت ناخانا بهم نگاه میکنه
جذاب بود لعنتی خیلی جذاب و سک، سی بود اما داشتم تو این حالت برندازش میکردم؟ جایی که از ترس و استرس حالم داشت بهم میخورد
+جوابمو بده!
با عصبانیت میگم دست خودم نبود واقعن حالم بد بود کل ماه از استرس و ترس نمیتونستم درست بخوابم
از این واکنش من انگار خوشش نیومد ولی سعی نکرد جوابی بده و در سکوت پاکتی از جیبش در میاره
-فندک نداری؟
انگار داشت اعصابم رو امتحان میکرد به دور نگاه میکنم و جواب نمیدم متوجه کش اومدن لبش میشم شاید داشت پوزخند میزد؟
ناگهان بلند میشه و سمت آشپزخانه میره به حرکاتش نگاه میکنم انگار دنبال چیزی بود با گرفتن فندک اشپزخانه سیگارشو روشن میکنه و به آشپزخانه نگاه میکنه
-چه دختر کسل کننده ای هستی.
با انزجار از اشپزخونه بیرون میاد و سمتم میاد با قدم هایه آهسته بدون اینکه متوجه بشم اخم کرده بودم از کنارم رد میشه و سمت پنجره میره پرده کنار میزنه و به بیرون نگاه میکنه
-واقعن فکر کردی پلیس میاد دنبالت؟ درست فکر کردی اما این درمورد تو سقد نمیکنه... بهت وام دادم و نصف پول وام هم بهت دادم اما انگار موفق به ساختن زندگیت نبودی خانم کوچولو، توانایی درست کردن زندگی جدیدو نداشتی... چجوری میخوای پولم بدی؟
با حرفش بشدت عصبی و ناراحت میشم ناخون هام به کف دستم فشار میدم سیگار از پنجره بیرون میندازه و برمیگرده سمتم با قدم هایه بلند و مطمعن سمتم میاد جلوم وایمیسته
-هومم؟ نگفتی چجوری میخوای پولم بهم پس بدی.
به پایین نگاه میکنم اشک ناخوداگاه رو صورتم میریزه
با صدایه خندش بدنم میلرزه
-داری... داری گریه میکنی؟ اه، چقدر رقت انگیز.
ناگهان چونم میگیره ارام اما محکم بالا میاره مجبورم میکنه بهش نگاه میکنم
-فکر کردی نمیدونستم به این روز میوفتی؟ از همون اول صلاحیت گرفتن اون وام نداشتی...من اجازه دادم که قبول کنن تا یه روزی این شکلی ببینمت... شکست خورده و رقت انگیز.
به جیمین نگاه میکنم ترسناک بود حرف هایش لحنش ترسناک بود
ادامه part 8
لایک 10
کامنت 8
تقربا پنج ماهه که مخفیانه از خانه میرم بیرون و جایی میرم تا کسی دنبالم نیاد چون قطعا بخاطر ندادن قسط میوفتادم زندان
به اطراف نگاه میکنم وقتی کسی نبود سریع در باز میکنم داخل میرم در میبندم پلاستیک خریدم را رویه میز میزارم کلاهم برمیدارم با شنیدن صدایه در از ترس نفسم تند میشه حرکتی نمیکنم فرد با اسرار بیشتر در میزنه سعی کردم بی خیال بشم اما انگار اون بی خیال نمیشد
سمت در میرم رو نوک انگشتام وایمیستم سعی میکنم ببینم چه کسی بیرون هست اما چیزی معلوم نبود
-در باز کن میدونم اونجایی... باز کن، وگرنه در میشکنم.
با ترس گلوم نبض میزد اون کی بود صداش اشنا بود
+تو... تو کی هستی؟
با ترس میگم
-باز کن تا ببینی من کی هستم.
فرد انگار پشت در منتظر بود وقتی در باز نکردم از بین دندوناش گفت
-باز کن، وگرنه کاری میکنم که همه متوجه بشن از چی فرار میکنی... از پلیس ها؟
دستام مشت میشه به در نگاه میکنم اون زیادی ازم میدونست دستم سمت دستگیره میبرم فلز سرد لمس میکنم و قفل باز میکنم در کمی باز میکنم و به بیرون نگاه میکنم با دیدن چهره اش چشمام بشدت گشاد میشه و بشدت شوکه میشم
+ت... تو؟؟!
جیمین بدون گفتن چیزی در حل میده و داخل میاد در میبنده و قفل میکنه
چشم هاش سرد و مه آلود بود کت شلوارش بدون چروک موهاش به عقب حالت داده
-خیلی وقت بود منتظر همچین لحظه ای بودم.
کمی جلو میاد و به خانه نگاه میکنه بدون توجه به من سمت کاناپه میره میشینه و کفش هایی که زیرش گلی شده بود رو میز میزاره به تمام حرکاتش نگاه میکنم جوری رفتار میکرد که اینجا مال اون هست
-خانه تمیزی برایه کسی که پنج ماه قسطشو نداده، داری.
دندون هام بهم فشار میدم از ترس و فشار عصبی نفسم بیرون میدم جلو میرم بهش نگاه میکنم
+این، اینجا چیکارمیکنی؟ از کجا خانه من بلدی؟!
وقتی منتظر جواب بودم اون فقط با من حالت ناخانا بهم نگاه میکنه
جذاب بود لعنتی خیلی جذاب و سک، سی بود اما داشتم تو این حالت برندازش میکردم؟ جایی که از ترس و استرس حالم داشت بهم میخورد
+جوابمو بده!
با عصبانیت میگم دست خودم نبود واقعن حالم بد بود کل ماه از استرس و ترس نمیتونستم درست بخوابم
از این واکنش من انگار خوشش نیومد ولی سعی نکرد جوابی بده و در سکوت پاکتی از جیبش در میاره
-فندک نداری؟
انگار داشت اعصابم رو امتحان میکرد به دور نگاه میکنم و جواب نمیدم متوجه کش اومدن لبش میشم شاید داشت پوزخند میزد؟
ناگهان بلند میشه و سمت آشپزخانه میره به حرکاتش نگاه میکنم انگار دنبال چیزی بود با گرفتن فندک اشپزخانه سیگارشو روشن میکنه و به آشپزخانه نگاه میکنه
-چه دختر کسل کننده ای هستی.
با انزجار از اشپزخونه بیرون میاد و سمتم میاد با قدم هایه آهسته بدون اینکه متوجه بشم اخم کرده بودم از کنارم رد میشه و سمت پنجره میره پرده کنار میزنه و به بیرون نگاه میکنه
-واقعن فکر کردی پلیس میاد دنبالت؟ درست فکر کردی اما این درمورد تو سقد نمیکنه... بهت وام دادم و نصف پول وام هم بهت دادم اما انگار موفق به ساختن زندگیت نبودی خانم کوچولو، توانایی درست کردن زندگی جدیدو نداشتی... چجوری میخوای پولم بدی؟
با حرفش بشدت عصبی و ناراحت میشم ناخون هام به کف دستم فشار میدم سیگار از پنجره بیرون میندازه و برمیگرده سمتم با قدم هایه بلند و مطمعن سمتم میاد جلوم وایمیسته
-هومم؟ نگفتی چجوری میخوای پولم بهم پس بدی.
به پایین نگاه میکنم اشک ناخوداگاه رو صورتم میریزه
با صدایه خندش بدنم میلرزه
-داری... داری گریه میکنی؟ اه، چقدر رقت انگیز.
ناگهان چونم میگیره ارام اما محکم بالا میاره مجبورم میکنه بهش نگاه میکنم
-فکر کردی نمیدونستم به این روز میوفتی؟ از همون اول صلاحیت گرفتن اون وام نداشتی...من اجازه دادم که قبول کنن تا یه روزی این شکلی ببینمت... شکست خورده و رقت انگیز.
به جیمین نگاه میکنم ترسناک بود حرف هایش لحنش ترسناک بود
ادامه part 8
لایک 10
کامنت 8
- ۱۵.۱k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط