رمان شینیگامی پارت چهاردهم

کلاریس مقاله روزنامه را تا آخر خواند و سرش را به علامت نه تکان داد. امیدوار بود ظاهرش به اندازه کافی گیج و مردد باشد. بلند شد که چای بریزد و وقتی برگشت ، نوشته جدیدی روی میز بود.
_می دونم یه ذره غیر قابل باوره که اینا به هم ربط داشته باشن ، ولی خود منم باورم نمی شد که شینیگامی درواقع یه دختر شونزده ساله ناشنوا باشه که حتی نمی تونه یه جمله ژاپنی بدون غلط املایی بنویسه.» کلاریس فنجان ها را روی میز گذاشت و به دازای که دور و بر خانه را برانداز می کرد اعتنا نکرد.
_عجیبه که هیچ وسیله نقاشی یا تابلویی رو اینجا نگه نمی‌داری.»
_نقاشیامو می فروشم. لوازم نقاشیم هم اکثرا خونه اودا هستن.»
_اوداساکو دوستته؟ خیلی کم پیش میاد آدمایی که سابقه قتل دارن به کارایی مثل نقاشی علاقه داشته باشن. چرا وسایلتو همینجا نگه نمی داری؟»
کلاریس فقط جواب داد:«براشون جای کافی ندارم.» دازای به عروسک های چوبی و چینی ای که روی قفسه ای چیده شده بودند نگاهی انداخت و گفت:«بهت نمی خوره عروسک بازی کنی.»
_خودم می سازمشون.اکثرشون رو می فروشم ولی این چنتا رو نگه داشتم به عنوان نمونه کار.» ترجیح داد باقی حرف های دازای را نادیده بگیرد.
_لطفا دیگه نیا اینجا.»
_چی؟ حتی با اینکه خودت دعوتم کردی؟ راستش مسیرت هم خیلی سخته.»
_فکر نکنم برای کسی که به روزنامه های سه سال پیش کره جنوبی دسترسی داره ، پیدا کردن یه مسیر فعلی توی شهر خودش کار خیلی سختی باشه. دارم جدی میگم ، دیگه نیا اینجا.»
_چرا؟»
_چون من به این شغل نیاز دارم.اینجا خوابگاهیه که صاحب کارم درست کرده. من زیر سن قانونی ام.فقط فکرشو بکن اگر کسی بفهمه که یه پسر جوون غریبه اومده توی واحدم چه اتفاقی می‌افته.»
_درمورد مافیای بندر چطور؟»
_من این همه راه از جیندو اومدم اینجا ، به مدت سه سال تمام ، هویتمو از عالم و آدم مخفی کردم فقط به خاطر اینکه از اون دوران فاصله بگیرم. معلومه که نمی خوام حتی به مافیای بندر نزدیک بشم.»
_ولی شدی. خیلی هم نزدیک شدی. تو از اوداساکو کمک گرفتی که عضو مافیاست. الان داری با من حرف می زنی که مدیر اجرایی مافیام. در صورتی که خیلی راحت می تونستی به پیشنهاد من نه بگی.»
_اودا همیشه برای من مثل عضو خانواده ام بوده. پیشنهاد تو رو هم قبول کردم ولی قراره به خاطرش تا آخر عمر از خودم متنفر بشم.» دازای خندید.
_حس شوخ طبعی خوبی داری. ولی دلیل واقعیت چی بود؟» کلاریس به چشم های دازای خیره شد.فقط یک ثانیه زمان برد تا بفهمد دروغ گفتن به این مرد بی فایده است.
_نمی دونم.»
دیدگاه ها (۴)

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

* ترجمه صحبت‌های پایانی jhope 🐿️💜🇦🇷\- اوه، آرژانتین... حالا...

پارت ۱۸

از نشانه های اصلی یه #مزدور می دونین چیه ؟!اینکه " اسم " می ...

* ترجمه صحبت‌های پایانی جین در روز دوم کنسرت پرو 🇵🇪🐹: امروز ...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

چطوری زود خسته نشیم؟🫧⏝︶ׅ︶‌⏝𝝑𝑒⏝︶ׅ︶‌برای اینکه زود خسته نشی، ا...

شاهکاری به نام دروغ

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

اول اینکه"🦌: من کنجکاوم که اوان در زندگی روزمره چه کارهایی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط