شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت یازدهم🔍
این قسمت=[جاسوسی با دستمال!]
وقتی از جلوی در دفتر تهیونگ زدم بیرون، بدنم مثل ژله میلرزید. اون نگاه آخرش... انگار داشت توی مغزم حفاری میکرد.
بندر شماره ۴... بندر شماره ۴... این عبارت مثل یه ورد جادویی توی سرم میچرخید. اگه اون محموله واقعاً همون چیزی بود که فکر میکردم، یعنی تهیونگ داره یه عملیات بزرگ قاچاق یا انتقال اسلحه رو آماده میکنه. و اگه من بتونم بفهمم اون محموله دقیقاً کِ حرکت میکنه، میتونم قبل از رسیدن تیمِ پشتیبانی، اطلاعات رو به مرکز برگردونم.
اما مشکل اینجا بود: من فقط یه خدمتکار نظافتچی بودم که تازه با خندیدن به یه خودنویس، اعتبار حرفیش رو زیرِ سوال برده بود!
وقتی به آشپزخانه رسیدم، دیدم جیمین همون رفیق تهیونگ که یادداشتش رو دیده بودم نشسته و با یه قیافهی خیلی جدی، داره با یه چاقوی ظریف، میوهها رو پوست میکنه. جیمین خیلی آروم و باکلاس بود، اما همه میدونستن که اگه یه اشتباه کوچیک از تو سرش بزنه، ممکنه یه شب رو توی سردخونه باشی!
÷"یونسو؟"
جیمین بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با صدای آرومی گفت
÷"چرا جوری راه میری که انگار همین الان از یه قبرستون فرار کردی؟"
سریع خودم رو جمع و جور کردم و لبخند بیگناهانه زدم:
+"اوه، جیمینشی! نه، اصلاً! فقط... فقط داشتم فکر میکردم که چقدر گردگیری کردن دفترِ آقایِ رئیس، انرژیبره! واقعاً خستهکننده است."
جیمین چاقو رو نگه داشت و با یه نگاه شکاک به من خیره شد.
÷"دفتر؟ تو امروز داشتی توی دفتر تهیونگ میچرخیدی؟ اون که از خدمتکارهای جدیدش خیلی خوشش نمیاد. حواست باشه، اون خیلی روی نظم و ترتیب حساسه. مخصوصاً اگه حس کنه کسی داره بیش از حد کنجکاوی میکنه."
قلبم دوباره هُری ریخت. اون میدونه! یا حداقل حدس میزنه!
+"کنجکاوی؟"
با یه صدای بلند و کمی لوس ادامه دادم
+"من؟...من حتی نمیتونم جلوی پام رو درست بردارم که نیفتم، جیمینشی!کنجکاوی واسه آدمهای باهوشه، نه واسه من دست و پا چلفتی"
جیمین یه پوزخند کوتاه زد و دوباره مشغول پوست کندن شد. اما همون موقع، دایون همون دختری که همیشه با یه لبخند مرموز و نگاههای تیز دنبال اخبار تهیونگ جونش بود از گوشه آشپزخانه اومد بیرون.
دایون با اون موهای مرتب و لباسهای بازش انگار اصلاً به یه خدمتکار شباهت نداشت. اون اومد کنارم و با صدایِ خیلی آرومی، جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه، گفت:
٪"یونسو درباره بندر شماره ۴ شنیدی؟"
من خشکم زد. چطور؟ من که چیزی نگفته بودم!
+"چی؟ بندرِ چی؟"
دایون یه چشمک ریز زد و لبخند کنایهآمیزش رو کشید:
٪"هیچی. فقط داشتم با خودم فکر میکردم که فردا شب که مهمونی بخشِ شرقیه، حتماً باید برای نظافت اونجا، خیلی آماده باشی. شنیدم تهیونگ اوپا قراره مهمونای خیلی خاصی رو به اون بخش دعوت کنه."
دایون رفت و من همونجا موندم. اون زنیکه یا داشت من رو امتحان میکرد، یا داشت بهم هشدار میداد. اما یه چیز دیگه هم بود؛ اون بخش شرقی، همون منطقهی ممنوعهای بود که تهیونگ کلیدهاش رو بهم داده بود.
بندر شماره ۴... بخشِ شرقی... مهمونیِ فردا شب...
من الان دیگه فقط یه خدمتکار نبودم. من یه بمبِ ساعتی بودم که داشت توی این عمارت پر از مارهای سمی،که هر لحظه ممکن بود حویتمو بفهمن منفجر میشد.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت یازدهم🔍
این قسمت=[جاسوسی با دستمال!]
وقتی از جلوی در دفتر تهیونگ زدم بیرون، بدنم مثل ژله میلرزید. اون نگاه آخرش... انگار داشت توی مغزم حفاری میکرد.
بندر شماره ۴... بندر شماره ۴... این عبارت مثل یه ورد جادویی توی سرم میچرخید. اگه اون محموله واقعاً همون چیزی بود که فکر میکردم، یعنی تهیونگ داره یه عملیات بزرگ قاچاق یا انتقال اسلحه رو آماده میکنه. و اگه من بتونم بفهمم اون محموله دقیقاً کِ حرکت میکنه، میتونم قبل از رسیدن تیمِ پشتیبانی، اطلاعات رو به مرکز برگردونم.
اما مشکل اینجا بود: من فقط یه خدمتکار نظافتچی بودم که تازه با خندیدن به یه خودنویس، اعتبار حرفیش رو زیرِ سوال برده بود!
وقتی به آشپزخانه رسیدم، دیدم جیمین همون رفیق تهیونگ که یادداشتش رو دیده بودم نشسته و با یه قیافهی خیلی جدی، داره با یه چاقوی ظریف، میوهها رو پوست میکنه. جیمین خیلی آروم و باکلاس بود، اما همه میدونستن که اگه یه اشتباه کوچیک از تو سرش بزنه، ممکنه یه شب رو توی سردخونه باشی!
÷"یونسو؟"
جیمین بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با صدای آرومی گفت
÷"چرا جوری راه میری که انگار همین الان از یه قبرستون فرار کردی؟"
سریع خودم رو جمع و جور کردم و لبخند بیگناهانه زدم:
+"اوه، جیمینشی! نه، اصلاً! فقط... فقط داشتم فکر میکردم که چقدر گردگیری کردن دفترِ آقایِ رئیس، انرژیبره! واقعاً خستهکننده است."
جیمین چاقو رو نگه داشت و با یه نگاه شکاک به من خیره شد.
÷"دفتر؟ تو امروز داشتی توی دفتر تهیونگ میچرخیدی؟ اون که از خدمتکارهای جدیدش خیلی خوشش نمیاد. حواست باشه، اون خیلی روی نظم و ترتیب حساسه. مخصوصاً اگه حس کنه کسی داره بیش از حد کنجکاوی میکنه."
قلبم دوباره هُری ریخت. اون میدونه! یا حداقل حدس میزنه!
+"کنجکاوی؟"
با یه صدای بلند و کمی لوس ادامه دادم
+"من؟...من حتی نمیتونم جلوی پام رو درست بردارم که نیفتم، جیمینشی!کنجکاوی واسه آدمهای باهوشه، نه واسه من دست و پا چلفتی"
جیمین یه پوزخند کوتاه زد و دوباره مشغول پوست کندن شد. اما همون موقع، دایون همون دختری که همیشه با یه لبخند مرموز و نگاههای تیز دنبال اخبار تهیونگ جونش بود از گوشه آشپزخانه اومد بیرون.
دایون با اون موهای مرتب و لباسهای بازش انگار اصلاً به یه خدمتکار شباهت نداشت. اون اومد کنارم و با صدایِ خیلی آرومی، جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه، گفت:
٪"یونسو درباره بندر شماره ۴ شنیدی؟"
من خشکم زد. چطور؟ من که چیزی نگفته بودم!
+"چی؟ بندرِ چی؟"
دایون یه چشمک ریز زد و لبخند کنایهآمیزش رو کشید:
٪"هیچی. فقط داشتم با خودم فکر میکردم که فردا شب که مهمونی بخشِ شرقیه، حتماً باید برای نظافت اونجا، خیلی آماده باشی. شنیدم تهیونگ اوپا قراره مهمونای خیلی خاصی رو به اون بخش دعوت کنه."
دایون رفت و من همونجا موندم. اون زنیکه یا داشت من رو امتحان میکرد، یا داشت بهم هشدار میداد. اما یه چیز دیگه هم بود؛ اون بخش شرقی، همون منطقهی ممنوعهای بود که تهیونگ کلیدهاش رو بهم داده بود.
بندر شماره ۴... بخشِ شرقی... مهمونیِ فردا شب...
من الان دیگه فقط یه خدمتکار نبودم. من یه بمبِ ساعتی بودم که داشت توی این عمارت پر از مارهای سمی،که هر لحظه ممکن بود حویتمو بفهمن منفجر میشد.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
- ۱۹.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط