دنیای جونگکوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه
دنیای جونگکوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پسر جذاب، خوشتیپ و البته کمی مغرور بود که فکر میکرد زندگیش فقط در میورزه بین تمرینهای روزانه، باشگاه رفتن و خوشگذرانی با دوستاش. اما وقتی باباش با اون چهرهی جدی وارد اتاقش شد و گفت: «باید با دختر خانوادهی “…” ازدواج کنی»، انگار انگار تمام دنیای جونگکوک متوقف شد.
جونگکوک با ناباوری، گوشی رو روی تخت انداخت و فریاد زد: «بابا شوخی میکنی دیگه؟ من هنوز حتی نمیدونم اون دختر کیه! ازدواج؟ اونم اجباری؟ واقعاً که داری زیادهروی میکنی!»
اما جواب باباش فقط یک نگاه سرد بود که نشون میداد این یه پیشنهاد نیست، بلکه یه دستورِ تغییر مسیر زندگیه.
اون روز، جونگکوک با کلی عصبانیت و بدخلقی، توی کافه منتظر بود. اون نمیخواست این اتفاق بیفته، اما از طرفی… وقتی برای اولین بار «ات» رو دید، تمام حرفهای تندش توی گلوش خشک شد.
جونگکوک با ناباوری، گوشی رو روی تخت انداخت و فریاد زد: «بابا شوخی میکنی دیگه؟ من هنوز حتی نمیدونم اون دختر کیه! ازدواج؟ اونم اجباری؟ واقعاً که داری زیادهروی میکنی!»
اما جواب باباش فقط یک نگاه سرد بود که نشون میداد این یه پیشنهاد نیست، بلکه یه دستورِ تغییر مسیر زندگیه.
اون روز، جونگکوک با کلی عصبانیت و بدخلقی، توی کافه منتظر بود. اون نمیخواست این اتفاق بیفته، اما از طرفی… وقتی برای اولین بار «ات» رو دید، تمام حرفهای تندش توی گلوش خشک شد.
- ۴۸۴
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط