دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پسر جذاب، خوش‌تیپ و البته کمی مغرور بود که فکر می‌کرد زندگی‌ش فقط در می‌ورزه بین تمرین‌های روزانه، باشگاه رفتن و خوش‌گذرانی با دوستاش. اما وقتی باباش با اون چهره‌ی جدی وارد اتاقش شد و گفت: «باید با دختر خانواده‌ی “…” ازدواج کنی»، انگار انگار تمام دنیای جونگ‌کوک متوقف شد.

جونگ‌کوک با ناباوری، گوشی رو روی تخت انداخت و فریاد زد: «بابا شوخی می‌کنی دیگه؟ من هنوز حتی نمی‌دونم اون دختر کیه! ازدواج؟ اونم اجباری؟ واقعاً که داری زیاده‌روی می‌کنی!»

اما جواب باباش فقط یک نگاه سرد بود که نشون می‌داد این یه پیشنهاد نیست، بلکه یه دستورِ تغییر مسیر زندگیه.

اون روز، جونگ‌کوک با کلی عصبانیت و بدخلقی، توی کافه منتظر بود. اون نمی‌خواست این اتفاق بیفته، اما از طرفی… وقتی برای اولین بار «ات» رو دید، تمام حرف‌های تندش توی گلوش خشک شد.
دیدگاه ها (۳)

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

چند پارتیپارت ۲چند پارتیتا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط